۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه
برای بودن
همه آمده بودند از فک و فامیل تا دوست و آشنا همه خوشحال بودند
بزرگي از فامیل میامد همه به یک باره تمام قد جلويش بلند میشوند و به احترام دستی بر سینه می زنند
از آن طرف دو دوست یا آشنا همدیگر را میبینند گرم احوال پرسی و جویای حال هم میشوند
اين است دلیلی برای بودن
هدفی برای زندگی
۱۳۸۹ بهمن ۲۶, سهشنبه
من ترا خواندم
من تو را گم کردم
تو مرا یافتی در میان گلبرگهای کوچک بنفشه ها
من تو را خواندم
تو مرا شعر کردی بر کوچه باغها
من خود را یافتم
در میان تکرار روزهای پر مشغله ولی زیبا
چون ترا خواندم
اخ که چقدر خواندنت تسلی می دهد مرا
تو مرا یافتی در میان گلبرگهای کوچک بنفشه ها
من تو را خواندم
تو مرا شعر کردی بر کوچه باغها
من خود را یافتم
در میان تکرار روزهای پر مشغله ولی زیبا
چون ترا خواندم
اخ که چقدر خواندنت تسلی می دهد مرا
توی این خر تو خر ِ فلفلینگ یکی اومده شفا رو فلفل کرده. لطفا بهشون اطلاع بدید که حتما اشتباه شده. ما در ده سال گذشته در چارچوب اخلاق و جدا از سیاست بوده ایم . فقط به نوشته های ادبی و شناخت ِ دنیای علم و دل مشغول بوده ایم. اشتباهتان را لطفا تصحیح کنید.
این تذکرها حتما تاثیر دارد و حتما اشتباه شده است.
این تذکرها حتما تاثیر دارد و حتما اشتباه شده است.
۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه
ملاقات در بخارا
تاجری به نوکرش گفت که برو و لباسی بخر برایم.
نوکر به بازار رفت تا از لباس فروشی آن لباس را تهیه کند. در راه فرشته ی مرگش را دید. دوان دوان برگشت و گریه کنان به تاجر گفت که فرشته ی مرگم را در بازار دیدم و اگر اجازه دهد او یک هقته ای به مرخصی برود بخارا برای استراحت و اینکه خطر برطرف شود. تاجر قبول کرد.
از روی کنجکاوی تاجر به بازار رفت تا هم لباس را بخرد و هم فرشته ی مرگ را بییند. فرشته را دید. به او گفت: تو شاگرد ِ مرا ترسانده ای به شدت زوری که گریخت به فرسنگ ها دورتر.
فرشته گفت: من هم ترسیدم چون او را اینجا دیدم در حالی که با قرار ملاقات در بخارا دارم
برگرفته ار نوشته ی پايولو کوییلو
ترجمه: محمد
۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه
تا باشه سکوت ِ گرم
تا الان همیشه سر و صداها و آدم های جلو و عقب رو می دیدم. امروز به یک سکوتی توجه کردم که بدون ِ ما وجود داره. توی دنیا بعد از اینکه همه ی آدم ها مردند و جانداران منقرض شدن هنوز بی جان ها و اون سکوته هست. این سکوت اصلا چیز جالبی نیست. دوستش ندارم.
اما یه سکوت ِ دیگه ای هم هست که وقتی زنده ای و نفس می کشی وجود داره. وقتی فرصتی از بین میره و نومیدی از ندیدنِ فرصت های دیگه. این سکوت خیلی که شبیه به اون سکوت ِ بعد از انقراضه. این سکوت ِ سرده. می خوام بگم زیر ِ همه ی سر و صداها و اخبار و ضربان ها و ضربان ها و ضربان ها یه سکوتی هست که وقتی خبر ِ بدی می شنوی حسش می کنی.
یه سکوت دیگه ای هم هست که با اون دو تای اول متفاوته. از سکوت ِ هنگام مطالعه بیشتر خوشم میاد. فکر کنم به همین دلیل هم خدا آدم ها رو آفرید که اون سکوت ِ ترسناک بشکنه.
بعضی از ماها سال ها توی بهت و سکوت هستیم. زندگی رو به حدی جدی می گیریم که تا ۴۰ سالگی فکر می کنیم وقتی بزرگ شدیم چه کاره بشیم. گفتم؛ بازم میگم. از سکوتی که هنگام ِ انجام ِ کاری بوجود میاد خیلی بیشتر خوشم میاد. سکوت ِ تمرکز یه دنیا ضربان داره. از سکوت ِ سنگ ِ بی جانی که می خواد بشه ماهی. تا باشه سکوت ِ گرم.
... محمد
اما یه سکوت ِ دیگه ای هم هست که وقتی زنده ای و نفس می کشی وجود داره. وقتی فرصتی از بین میره و نومیدی از ندیدنِ فرصت های دیگه. این سکوت خیلی که شبیه به اون سکوت ِ بعد از انقراضه. این سکوت ِ سرده. می خوام بگم زیر ِ همه ی سر و صداها و اخبار و ضربان ها و ضربان ها و ضربان ها یه سکوتی هست که وقتی خبر ِ بدی می شنوی حسش می کنی.
یه سکوت دیگه ای هم هست که با اون دو تای اول متفاوته. از سکوت ِ هنگام مطالعه بیشتر خوشم میاد. فکر کنم به همین دلیل هم خدا آدم ها رو آفرید که اون سکوت ِ ترسناک بشکنه.
بعضی از ماها سال ها توی بهت و سکوت هستیم. زندگی رو به حدی جدی می گیریم که تا ۴۰ سالگی فکر می کنیم وقتی بزرگ شدیم چه کاره بشیم. گفتم؛ بازم میگم. از سکوتی که هنگام ِ انجام ِ کاری بوجود میاد خیلی بیشتر خوشم میاد. سکوت ِ تمرکز یه دنیا ضربان داره. از سکوت ِ سنگ ِ بی جانی که می خواد بشه ماهی. تا باشه سکوت ِ گرم.
... محمد
Excerpt: On the definition of warm silence and the
difference between warm and cold silences.
۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه
خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست.
خشونت، گاهی حتي یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند.
نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته ...
خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد جذاب تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد.
خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد.
مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده ...
خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان مادر *** ها، *** ها، خواهر *** ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسارهایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان زن صفت، مثل زن گریه می کردی هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.
خشونت، آزار تحقیر پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... فلان لباس را نپوش چون...است. چون هایی که اسمشان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود
کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماه ها و سال ها گرفته می شود گاهی هیچ وقت وهیچ وقت ترمیم نمی شود.
از وبلاگ
نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته ...
خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد جذاب تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد.
خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد.
مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده ...
خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان مادر *** ها، *** ها، خواهر *** ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسارهایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان زن صفت، مثل زن گریه می کردی هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.
خشونت، آزار تحقیر پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... فلان لباس را نپوش چون...است. چون هایی که اسمشان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود
کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماه ها و سال ها گرفته می شود گاهی هیچ وقت وهیچ وقت ترمیم نمی شود.
از وبلاگ
من زنده ام
من اینجا نشسته ام در اتاقی پرشور، رام شده با پیراهن سیاه شب .
در این تاریکی مهتاب است که بر دورترین سرزمین خیالم نور می پاشد.
من بازی می کنم باخطوط از هم گسیخته مدادم و می جنگم برای بهم رساندشان تا طرحی نو بسازم .
آنان همچنان می گریزند ازهم ودوباره بهم می رسند بی انکه یاداورچیزی باشند.
این منم که آزاد می شوم
وفردا از خواب بر میخیزم نه مبهوت از جهان مردگان ، مدهوش از این همه زندگی در جهان
می اندیشم
براستی من با اینهمه لحظه های زنده جاری در نبضم چه میکنم؟
در این تاریکی مهتاب است که بر دورترین سرزمین خیالم نور می پاشد.
من بازی می کنم باخطوط از هم گسیخته مدادم و می جنگم برای بهم رساندشان تا طرحی نو بسازم .
آنان همچنان می گریزند ازهم ودوباره بهم می رسند بی انکه یاداورچیزی باشند.
این منم که آزاد می شوم
وفردا از خواب بر میخیزم نه مبهوت از جهان مردگان ، مدهوش از این همه زندگی در جهان
می اندیشم
براستی من با اینهمه لحظه های زنده جاری در نبضم چه میکنم؟
Excerpt:I am alive
سه شنبه های دوست داشتنی من وچشمه امید
وقتی داشتم می رفتم کلاس خیلی ناامید بودم با خودم گفتم این جلسه دیگه خداحافظی می کنم ،با این همه بوم و وسیله و بچه به بغل و اخر هم دیر رسیدن!تازه همه همکلاسی هام رو هم اذیت می کنم می خوام برم اونجا که ازادشم نه اینکه بیشتر دچار دلهره شم.
تو طول کلاس همش چشام پراز اشک می شد و بغضم در حال ترکیدن.وقتی با اقای مولاییان در مورد مشکلاتم حرف زد، پراز امید بود وهمه چیز رو طوری تغییر داد که بتونم بیام به کلاس.
اخر کلاس با شرمندگی در حالیکه پارسابخاطر خستگی و کلافگی مشغول کشیدن موهام بود و به سر و صورتم چنگ می انداخت سرمو پایین انداختم و گفتم ببخشید که مجبورم اینطوری بیام کلاس و همه کاسه کوزه ها رو بریزم بهم با تموم تموم مهربونی نگام کرد و دستی به صورت پارسا کشید و گفت میخوام باشی .
وقتی همه بهت می خندن که با این اوضاع داری میری کلاس و یکجوری دیگه نگات میکنن انگار می خوای بری تفریح! داشتن کسانی که حس تورو حس می کنن غنیمتِ .
مرسی استاد بخاطر بودنت.
تو طول کلاس همش چشام پراز اشک می شد و بغضم در حال ترکیدن.وقتی با اقای مولاییان در مورد مشکلاتم حرف زد، پراز امید بود وهمه چیز رو طوری تغییر داد که بتونم بیام به کلاس.
اخر کلاس با شرمندگی در حالیکه پارسابخاطر خستگی و کلافگی مشغول کشیدن موهام بود و به سر و صورتم چنگ می انداخت سرمو پایین انداختم و گفتم ببخشید که مجبورم اینطوری بیام کلاس و همه کاسه کوزه ها رو بریزم بهم با تموم تموم مهربونی نگام کرد و دستی به صورت پارسا کشید و گفت میخوام باشی .
وقتی همه بهت می خندن که با این اوضاع داری میری کلاس و یکجوری دیگه نگات میکنن انگار می خوای بری تفریح! داشتن کسانی که حس تورو حس می کنن غنیمتِ .
مرسی استاد بخاطر بودنت.
Excerpt:How a great teacher can change your life with his kindness ,hopefulness and you know he is just full of powerful positive energy.Thank you teacher.
۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه
تماشا مبارکست
به یاد روزی که این شعر را برایم خواند...
ای بستگان تن به تماشای جان روید
کآخر رسول گفت تماشا مبارکست
Excerpt: Something that reminds me of him.
۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سهشنبه
خراش ها
بعد از بیدار شدن از ناز ِ خواب؛ کلید می زنه مغز که یادمون بیاد اسممون چیه. و مدام تکرار میکنه یادآوری ِاین حافظه ها و اسمها رو. این زندگی ِ تکرار تکرار تکرار فقط تا امتداد ِ ضربان های قلب ادامه پیدا می کنه.
مثل ِ صدای کمانچه در حین ِ نواختن موقتی هستیم. اما اگه صدایی؛ صدا باشه؛ از ضربان های گروه خونی ِ اوی مثبت بیاد بیرون رفته توی ضربان های آ-ب و اوی منفی و مثبت و ... . ماندگار میشه توی دنیای ضربان ها. دنیای آدم ها دنیای ضربان هاست.
آدمها در طول ِ روز می جهن از دنیای ضربان های تکراری ِ خودشون به دنیاهای دیگه. به دنیاهای غیر شخصی میرن که توش کسی در طولی داره راه میره برای رسیدن به چیزی. دنیاها در ادامه ی هم نیستن. از توی همدیگه تونل می زنن. ده دقیقه ی دیگه توی کلماتی و ۴۰ دقیقه ی دیگه توی دنیای زخمه های دوتار.
دنیای ساکت ِ آگهی آگهی آگهی هم هست که گاهی توش ناگزیر راه میریم. هر جاش قدم میزاری فکرخوانی می شی.
امروز نشستم پای دنیای صدای شستن ِ میوه های مامان. برای مهمانها شسته می شدن.
دوست دارم وقتی حرف می زنم از کشش ِ کلماتم جواب بشنوم. از لیوان بشنوم که راضیه به حمل ِ چایی و از لامپ کوچولو برای نور دادنش.
اگه صبح ها موقع ِ همه ی عجله های اتوبوس گرفتن بتونی گل ِ زرد ِ تازه رشد کرده از لای کاشی ِ پیاده رو رو ببینی؛ با دنیا حرف بزنی باید بتونه جوابت رو بده. به هیجان بیاد. از اینکه بهش داری چیزی از خودت بیرون میدی که می تونه تقسیمش کنه بین ِ یه عده آدم ِ دوست داشتنی و نیازمند به اون چیز.
آن چهره که رشک ِ فخر ِ فقر است
با ناخن ِ زشت ِ خویش؛ مخراش
... محمد
Excerpt: About a poem from Rumi.
اشتراک در:
پستها (Atom)



