۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

داد و پچ پچ

جایی خوندم:

- چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند؟

- چون در آن لحظه، خونسردیمان را از دست می دهیم.

- این که آرامش مان را از دست می دهیم درست، اما چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می زنیم؟

- هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله می گیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. چون به ظاهر نزدیک اما در واقع از هم دورند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند

- هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمی زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهاشان بسیار کم است.

- هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟

-آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی زنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند

------

این تا اینجا بسیار جالب بود. من این رو نمی دونستم. نمی دونم این حرف رو کی فهمیده اما خدا خیرش بده که چقدر واضح فکر کرده. اما امتدادش رو مواظب باشیم! اگه این رو ادامه بدیم کم کم افراط می کنیم و می گیم دو نفر که خیلی خیلی عاشق ِ هم باشن باید با یک نگاه هم با هم حرف بزنند. نیاز به کلمه نیست.

چون بشر زیاده طلبه و عجول، از همون اول می خواهد که اون بیشترینه را مال ِ خودش کنه و بنابراین سعی می کنه با عشقش از همون اول با نگاه حرف بزنه! وقتی طرف نفهمید، بعد بهش یواش و با اشاره می گه، وقتی نفهمید کم کم سرش داد می زنه و با لگد حالیش می کنه :) بعدش هم قهر می کنه که این حتما عشق واقغی نیست چون زیاد نبود!

یه چیز ِ دیگه هم هست. خدا گفته: به من "بگید" او چیزی رو که می خواهید. با اشاره نه، بگید. حتا سرش داد بزنید! صبور باشیم!

... محمد


Excerpt: The reason why you scream on your beloved!


۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

خیلی دیر شده دیگه.

فرض کنین از اون چیزی که دوست دارید باشید عقب تر هستین.

مثلا باید دکتر باشین، لبسانسید. مثلا باید دانشجوی فوق لیسانس باشید، اما هنوز از به دلیلی که دست ِ شما نیست دیِپلمه هستید، باید مادر یا پدر باشید اما هنوز ازدواج نکردید، باید حقوق داشتید اما هنوز پول تو جیبی می گیرید. باید بتونید با تسلط و بزرگانه برخورد کنید اما بچه گانه و با لرزش برخورد می کنید. و یا هر چیزی شبیه به این.

در دوازده ساعت آینده و حتا ماه های آینده چه می کردین؟

1- کاری نمی شه کرد، باید بی خیال شد.
2- ....

اگه میشه نظرتون رو بگید



Excerpt: Think you are behind your dreams, schedule and your expectations. What do you do in 12 hours from now.


۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

بیش از زیبایی


در سراسر ِ تهران باجه هايی است كه زباله های ِ خشك ِ مناسب ِ بازيافت را از شما دريافت مي كنند.

اگر طرح ِ بازيافت به درستي اجرا شود، نتايج مثبت ِ بسياري علاوه بر زيبايي محيط زيست خواهد داشت. مطمئن خواهيم بود شيري كه صبح مي نوشيم سالم است. گاوی كه اين شير از او آمده براي ناهار پلاستيك نخورده!
به علاوه براي چند هزار نفر از اقشار ِ مستضعف شغل ِ مفيد و سازنده ايجاد مي شود.

... محمد



Excerpt: On the relation between recycling garbage and milky cows!


۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

Weaving Rugs


مثلا با راننده ای قرار داری، که بیاد دنبالت. 5 دقیقه هم زودتر میری سر ِ قرار. اما نمیاد. 5 دقیقه هم بیشتر می مانی. نمیاد. بالاخره دوچرخه ای چیزی می گیری و میری.

هفته ی بعد می بینیش. می بینی شاکیه! میگه: چرا دفعه ی پیش سر ِ قرار نیومدی؟ نمی دونی چی بگی. تو میگی: من اومدم اما تو نبودی. میگه: نه. تو نیومدی!

چیز ِ مهمی نیست. احساس می کنی قابل ِ اعتماد نیست. نه تنها دروغ می گه، بلکه بین ِ دروغ کوچیکه و دروغ بزرگه؛ دروغ بزرگه رو میگه. اون دروغی که می دونی دروغه. چیزی توی دستت نیست که ثابت کنی.

چند راه داری.
اول) بگی گور ِ بابات، [...]، که من گفتم.
دوم) بی خیال شی، عصبانی شی و بی انگیزه شی. دیگه نری اون سمینارها. اینطوری تو ضرر می کنی. اما خری دیگه، حاضری ضرر کنی اما به غرورت لطمه نخوره!
سوم) بری یه ماشین بخری که پوز بزنی. اینطوری غرورت هم ارضا میشه، اما جیبت حالی!
چهارم) به رئیسش بگی که دروغ میگه. که چی بشه!

من راه ششم رو انتخاب کردم. ششم) اینکه: فکر کنی کسی که دروغ میگه، در محضر ِ آفریننده ی حاضر داره دروغ می گه و قبل از اینکه تو بشنوی، او شنیده! اون بابا به خودش ضرر رسونده و به تو آسیبی نرسونده. باید ممنون ِ خودت باشی که در شرایط ِ سخت، تونستی به سمیناری که دوست داشتی برسی و او موفق نشد تو رو دور کنه. اینکه اگه ببینی 2:30 شده و سمینار الان شروع شده، زود نگی ولش کن، نمی رم این دفعه رو و با این کار به خودت ضرر برسونی. سوار ِ دوچرخه ای بشی و بیست دقیقه سربالایی رو رکاب بزنی و عرق زیران به 40 دقیقه ی آخر ِ سیمنار برسی! بشینی و گوش بدی.

اجازه ندی کسی به تو ضرر برسونه. اینکه مدیریت ِ بحران رو باید از زندگی ِ خودت شروع کنی. هیچ وقت از هدفت عقب نشینی نکنی. جا نزنی. بی خیال نشی. چیزی که مهمه این سمینارهاست. نه اخلاق ِ مردم.

الان یک هفته است که دوباره میاد دنبالم. هر دفعه می خنده. منم بی تفاوتم. اما موقع ِ رسیدن تشکر می کنم.

چیزی عجیبی دارم تجربه می کنم که تا حالا نمی دونستم. منی که بسیار حساس بودم به هر چیزی، دارم نسبت به بعضی چیزا بی تفاوت می شم. این یه اتفاقی در من ایجاد کرده. قبلا تمام ِ انرژیم می رفت برای حساس بودن به همه چیز. اما دارم یاد می گیرم که بی تفاوت باشم به یه چیزای بی اهمیتی از این دست. یک هفته است که روی اون چیز هایی که باید حساس باشم دو برابر حساس شدم! نمی دونستم که آدم می تونه حساسیتش رو از پشیز ها برداره و در عوضش روی اون قالی ای که می بافه سه چهار برابر حساس بشه!! تو گویی که بعضی چیزا رو نمی بینم، اما قالی رو می بینم.

... محمد



Excerpt: How to focus on what you need to be concentrated on, I learned from a lair driver.


۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

می‌ارزید آن‌ همه انتظار

می‌ارزید آن‌ همه انتظار، و داستان هایش. تا بالاخره چون تویی را پیدا کنم. که چون تویی را داشته باشم.

چند سالی یک جاده ی زیبا و کوتاه بین ِ ماست. جاده ای با سرعت ِ 80 کیلومتر بر ساعت، که هر بار من آن را با 100 کیلومتر بر ساعتم می پیمایم. هر بار کلکی و خلاقیتی تازه می یابم تا دو سه دقیقه کوتاهترش کنم. تا خلاقیت ِ من و تو هست، همیشه نزدیکیم.

خودمان ساختیم این خانه ی بزرگ و دو دَر ِمان را. یک درش طبقه ی دهم و دیگری، سه. خانه ی ما بزرگترین خانه ی دنیاست. همه ی منظره های بین ِ دو درش، همه ی گاوها ی خواب آلود ِ صبح هایش، همه ی مزرعه های رنگی اش مال ِ ماست.

خانه ی ما محبوس به آجر نیست. محبوس به عفت است. خانه‌ای داریم (همانطور که شریعتی سفارش کرد): پایه‌هایش از اعتقاد، دیواره‌هایش از عفت، سقفش از غرور،
سردرش عصیان، عصیان در برار "عرف" ها و "عادت های" احمقانه
و درش تواضع، که مهمان را عزیز می کند.

حریمش آزادی است. آزادی در انتخاب ِ همه چیز، از نوع ِ غذا تا نوع ِ آدمی که می خواهیم باشیم. فضایش اخلاص است. شفافیم با هم. هوایش گرم از عشق، که دوای درد ها و زخم های روحمان است. و همه جایش روشن است از حکمت ِ رد و بدل شونده بین ِ من و تو.
خانه ی ما خانه‌ ی خداست.

... محمد



Excerpt: Some beautiful words about love and home.


۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

ليلي پروانه خدا


شمع بود ، اما كوچك بود. نور هم داشت اما كم بود.
شمعي كه كوچك بود وكم، براي سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است وپروانه عاشق.
وزمين پر از شمع وپروانه شد.
پروانه ها سوختند وشمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعي بايد دور، شمعي كه نسوزد، شمعي كه بماند.
پروانه اي كه به شمع نزديك ميسوزد، عاشق نيست.
شب بود،خدا شمع روشن كرد. شمع خدا ماه بود . شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه مي خواست. ليلي ، پروانه اش شد.
بال پروانه هاي كوچك زود مي سوزد، زيرا شمع ها، زيادي نزديكند.
بال ليلي هرگز نمي سوزد. ليلي پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است، اما نمي سوزاند.
ليلي تا ابد زير خنكاي شمع خدا مرقصد.

عرفان نظر آهاري

یه سوال ِ خصوصی: چرا مسلمان شدی

در این ویدیو دختری (غربی) که داره روی اسلام تحقیق می کنه میگه: کی شستشوی مغزی شده؟ زن ِ مسلمان یا کسی که اسیر ِ صنعت ِ زیبا سازی شده.


منبع ویدیو

ویدیوی دیگر از زنی متفاوت تر بنام نیکول کویین Nicole Queen

منبع ویدیو

این درسته. زن (یا مردی) که قانون نداشته باشه اخلاقش، کم کم به هر کسی نزدیک میشه و هر نوع ضربه ای می زنه و ضربه هم می خوره. و این نکته ی مثبت و مهم ِ زن ِ مسلمانه (بی توجه به حجابش) که با اخلاقی که یاد میگیره چاه ها رو می شناسه و به چاه ها نزدیک نمی شه. اما به چاه نزدیک نمی شه که چی کار کنه؟ که بشینه تو خونه و بپوسه؟ مثل ِ کامپیوتر ِ قابل ِ تحسینی که مرتب و تمیزه اما روشن نمیشه! خدمت نمی کنه. هدف رو گم نکنیم. هدف از زندگی روی این سیاره خدمت کردنه! و لذت ِ مفید بودن رو بردن!

ای کاش زن های مسلمان همت می کردند و به جای اینکه در دام ِ چیز ِ مزخرفی به نام ِ "عرف" بیفتند، کمی عقلشون رو به کار می انداختن، درس می خوندن، به جای یاد گرفتن ِ آشپزی توی تنگ ِ خونه می رفتن مثلا غذاها رو توی محیط بزرگتری مثل اینترنت و ... مطرح می کردند. نه برای اینکه اسلام مطرح بشه، نه! برای اجتماعی شدن.

من با بررسی ِ "نقش ِ زن در اسلام" مخالفم. وقتی آقای محترم، می خوای این نقش رو تعریف کنی، مثلا داری به خیال ِ خودت خدمت می کنی به زن و اسلام، اما داری یک چارچوب می سازی که زن رو بذاری اونجا. این بد نیست تا اینجاش. اما از این جا به بعدش بده چون توی این چارچوبی که می سازی "عرف" هم وجود داره، تجربیات ِ قومی و اجدادیت رو به نام ِ اخلاق وارد ِ این نقش می کنی. در صورتی که اخلاق خیلی متفاوته از عرف.

مثلا توی یه قبیله ممکنه آدما به حدی بی شعور بزرگ شده باشن که براشون از بدیهیات باشه که مسایل ِ خصوصی ِ عروس و داماد باید مورد ِ تایید ِ همسایه ها واقع بشه. این آدم اگه کتاب ِ "نقش ِ زن در اسلام" رو بنویسه معلومه چه جفنگیاتی رو روایت می کنه و می بنده به دین ِ خدا! مرحوم مطهری می گفت [به این مضمون]: کسی که در دام ِ عرف گرفتار بشه مثل ِ مگسی می ماند که در تار ِ عنکبوت گیر کرده. نمی تواند آزاد باشد و بدتر از آن اینکه نمی تواند به فرزندانش و دوستان و اقوامش طعم ِ آزادی بچشاند. مدام آن ها را محدود می کند.

نقش ِ زن (یا مرد) در اسلام همانند ِ نقشیه که قایق بعد از حرکتش روی دریاچه میگذاره. نمیشه قبل از حرکت ِ قایق روی آب تعیین کرد که نقشش چی باشه. فقط قوانین رو میشه گفت که اینطوری پارو بزن، اگه هم دیدی جریان ِ آب داره هی شدید تر میشه، بدان یه آبشار اونجاس باید برگردی یا بری سمت ِ ساحل و کمی از راه رو پیاده از توی ساحل بری. تا دوباره برگردی به جریان ِ آب ِ بعد ِ آبشار. این چیزا نشون دادن ِ راه از چاهه. همین. اما این قایق باید حرکت بکنه و نقشش رو، بصورت ِ امواج، پشت ِ حرکتش روی زندگی جا بگذاره. بعدا اون نقش های به جا مانده بررسی بشه. یه آدمی مثل ِ ماری کوری که مسلمان ِ اسمی نبود که نمی ره جهنم! میره همون جایی که همه ی مسلمون ها میرن!! (اگه برن که در مورد ِ خیلی شون حرف و حدیث هست!!) نقش ِ خانم دکتر کوری در کل ِ فامیلش رو ببینین. در کل ِ فرانسه رو ببینین. در کل ِ زمین رو ببینین. نقشش توی اولین درمانگاه ِ نزدیک ِ خونه تون رو ببینین! همه ی بچه های فامیل کوری اینا تا قبل از ماری همه خانه دار و کارگر بودن، اما بعد از اینکه این زن دو بار جایزه ی نوبل برد، عده زیادی از اونا همه دانش پیشه (scientist)شدن. خدمت کردن. دخترش هم نوبل گرفت. به قول ِ همسرم: ماری کوری مثل ِ فرشته ای بود که آمد، خودی نشان داد و رفت اما اثرات ِ بسیاری جا گذاشت. ماری کوری برای جایزه کار نکرد. او حتا خودش رفت جبهه تا از مریض هایی که تیر خورده بودن رادیولوژی کنه. نقش ِ این آدم در تقویت ِ روحیه ی دخترها برای ادامه تحصیل در کل ِ کره ی زمین رو نمی شه در چارچوبهای تنگ ِ فلان کتابی که میگه نقش ُِ زن در اسلام باید چی باشه محدود کرد.

ِ این انصاف نیست که کسی بنشیند و بگوید زن باید چه نقش هایی را بگذارد. این همانقدر بی ارزش است که بگوییم نقش مردها در اسلام چیست؟ چیست؟ شمشیر زدن و جنگ و اذان گفتن و ... . نه.

زن مسلمان باید روی سطح ِ جامعه زندگی کند، مهمانی بدهد، مهمان بشود، سینما برود، مسافرت های طولانی و کوتاه برود، چیز بخواند، چیز بنویسد، سحنرانی کند، زبان یاد بگیرد، با مردم حرف بزند، استخدام بشود، زحمت بکشد و عرق بریزد تا به قلنبه های مغزش اضافه بشه و ... تا اینکه بعد از اینکه تاثیر گذار شد، و دیگران ببیند که نقشش در جامعه و در ارتقاء ِ اخلاق ِ (اسلامی) چه شکلی بوده است؟

اسلام برای تعریف شدن نیاز داره تا آدم ها باشن و حرکت کنن، نه اینکه آدم ها در داخل ِ اسلام تعریف بشن. این درک ِ منه، و الله اعلم.

... محمد



Excerpt: What is the role of Women in Islam? This question is now a Taboo question and always is answered through the versus of the Holy book of Quran. However, Islam is a religion of Ethics. A muslim woman is a woman who cares about ethics. This ethical woman should now live on this planet, go to different societies, entangles with people, give talk, learn, travel, etc until she undrstand what is her role is life and her role in improving the Ethics. The role of woman in Islam is similar to the traces of a ship being left on the surface of a river AFTER the movement occurs. You cannot prior to any movement, rule how the traces of the ship must be left on the river surface. Can you?


۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

نامه اي به تو

نامه اي به تو كه مهربانتريني

خدايا بعضي وقتها فكر مي كنم چقدر ما ادمها كوچك هستيم تو در آفرينش ما به خودت افرين گفتي و در ما زيباي خودت را گذاشتي ولي انسان با آمدن به اين دنيا همه چيز را فراموش كرد وخود را در زشتي غرور ،خودپسندي ، حسد،دروغ و.... پنهان كرد
خدايا حال زندگي شهري بر اين زشتي دامن زده و آدمها لبخند وعشق را فراموش كردند آنها حتي در اين شلوغي خودشان را هم گم كرده اند همه چيز از روي حساب و كتاب شده حتي لبخند ومحبت


خدايا تو خودت خوب مي داني كه چقدر اينها باعث دلتگي ما ادمها مي شود خداياكاش مي شد ادمها وقتي صبح از خواب بيدار مي شدند به جاي اينكه دنبال نقابشان بگردند به دنبال تو بودند و آن وقت جز زيبايي نمي ديدند از طلوع خورشيد تا غروب آن فقط زيبايي بود خدايا آن وقت با ديدن هر گلي به ياد مي آورديم كه تو دوستمان داري واين گلها يي كه سر راهمان روييده اند پيامي از عشق تو را به ارمغان دارند و ديگر كسي بي تفاوت از كنار اين همه دوستي تو رد نمي شد خداي مهربانم شكرت مي كنم كه تو با ديدن اين همه بي تفاوتي ما نسبت به خودت باز ما را دوست داري وهر روز آسمان و زمينت را برا يمان مي آرايي خدايا كمكمان كن كه شبيه خودت شويم بي ريا وسر شار از عشق و محبت ، عشق ومحبتي بي حساب وكتاب وبدون اينكه بدانيم چه چيز در منفعت ماست به هم عشق بورزيم به تمام مخلوقاتت





توصیه های ایمنی، حین وقوع زلزله

توصیه های ایمنی، حین وقوع زلزله، برای هنگامیکه در خانه هستید

اگر هنگام وقوع زلزله در خانه هستید، میتوانید جان خود و بستگانتان را با داشتن آگاهی در مورد پناه گرفتن و انجام عکس العمل سریع و مناسب نجات دهید. بنابراین لازم است که نکات ذیل را مد نظر داشته باشید:

از پنجره ها و کمدهای بلند که بدون مهار هستند و همچنین اشیایی که ممکن است بر روی شما سقوط کنند دور شوید.

میبایست در زیر میز ناهار خوری یا میز تحریر و یا تخت خواب پناه بگیرید و چنانچه در اثر زلزله حرکت کردند پایه های آنها را با دستانتان محکم بگیرید.

میبایست در کنار کنج دیوارها پناه بگیرید و در حالی که سرخود را با بازوان خود گرفته اید حرکت کنید.

از پله ها یا آسانسور استفاده نکنید.

اگر محل ایمن وجود ندارد و شما در کریدور هستید به کنار دیوار رفته و در حالی که نشسته اید سر خود را بر روی زانوهایتان خم نموده و ضمن اینکه با کف دستهایتان پشت سر خود را گرفته اید با بازوانتان سر خود را محافظت کنید.


توصیه های ایمنی، حین وقوع زلزله، برای ساختمانهای اداری

اگر هنگام وقوع زلزله در محل کار خود هستید با یادآوری و استفاده از آموزشهای ایمنی، میتوانید جان خود و همکارانتان را نجات دهید. کارمندان میبایست بدانند که در چنین مواردی:

میبایست اعتماد به نفس داشته و آرامش خود را حفظ کنند.

میبایست از پنجره ها و فایلهایی (کمدهایی) که در محل خود محکم نشده اند، دور شوند.

میبایست از منابع تامین الکتریسیته [ پستهای الکتریکی یا کابلهای فشار قوی ] که احتمال حرکت، تخریب یا سقوط دارند، دور شوند.

میبایست از منابع خطر و یا محلهای قابل اشتعال دور شوند.

نباید به سمت کریدورها یا خروجیهای اضطراری هجوم ببرند.

نباید از پله ها یا آسانسور استفاده کنند.

همچنین میبایست سریعا در مکانهای ایمن ساختمان از جمله چارچوب دربها و یا زیر میزهای کار، پناه بگیرند.

توصیه های ایمنی، حین وقوع زلزله، برای مدارس

اگر حین وقوع زلزله در مدارس یا مراکز آموزشی هستید، در حالی که آرامش خود را حفظ نموده و توصیه های ایمنی را نظر دارید، در سریعترین زمان ممکن، بهترین و مناسبترین عکس العمل را نشان دهید.

قبل از هر چیز آرامش خود را حفظ کنید، ترس و وحشت از سرعت و صحت کارهای شما میکاهد، پس نکات ایمنی را با اعتماد به نفس انحام دهید. همچنین دیگران را به آرامش دعوت نموده و نکات مذکور را انجام دهید.

به محض اینکه وقوع زلزله را احساس نمودید، در صورتی که در یک ساختمان یک طبقه و نزدیک درب خروجی هستید، تا آنجا که ممکن است بی درنگ ساختمان را ترک کنید و به خارج از آن بروید.

اگر هنگام وقوع زلزله در ساختمان بلند مرتبه ای هستید سعی نکنید که با استفاده از پله ها یا آسانسور بیرون بروید.

در کلاسهای درس که دانش آموزان نمیتوانند یکجا و در یک لحظه با هجوم بردن به سمت دربها از آنجا خارج شوند، ممکن است به همدیگر آسیب برسانند. بنابراین میبایست ایمنترین محل را در داخل ساختمان انتخاب نموده و تا پایان تکانهای ناشی از زلزله در آن پناه بگیرید. برای انتخاب محلهای ایمن از دستورات زیر پیروی کنید:

از پنجره ها و دربها دور شوید.

از اشیایی که ممکن است بر روی شما سقوط کند و یا پرت شود دوری کنید.

زیر میز، محلی مطمئن برای پناه گرفتن است. زیر میز خود در کلاس پناه بگیرید و پایه های آنرا محکم با دست بگیرید تا از حرکت آن جلوگیری کنید.

میان چهارچوب دربها محلی مطمئن برای پناه گرفتن است. چهارچوب درب را با دستانتان محکم بگیرید و مراقب بسته شدن دربها باشید.

اگر در محلی مانند کریدور هستید و به میز یا چهارچوب دربها دسترسی ندارید، از اشیایی که ممکن است بر روی شما سقوط کنند دور شوید، نزدیک دیوار رفته و یا کنار آن بشینید و سر خود را بر روی زانوهایتان خم نموده و ضمن اینکه با دستهایتان پشت سر خود را گرفته اید با بازوانتان سر خود را محافظت کنید.

اگر در کتابخانه، آزمایشگاه یا کارگاه هستید و بخاطر تجمع مقابل دربها قادر به خارج شدن نیستید از قفسه ها دور شده و به دنبال پناهگاه باشید.

اگر هنگام وقوع زلزله در راه پله هستید به سمت بالا یا پایین نروید، بنشینید و سر و گردن خود را توسط دستهایتان بپوشانید.

اگر در در حیاط مدرسه هستید از ساختمان، دیوار، سازه های بلند فولادی یا چوبی و از سبد های بسکتبال دور شوید.

اگر در خیابان هستید

از ساختمانهایی بلند و دارای نمای شیشه ای و سنگهای تزیینی پلاك دوری كنید.

مواظب تیرهای برق _ دكلهای برق_ درختان كهنسال_ تابلوهای تبلیغاتی باشید.

دیوارهای حیاطها معمولا در زمان زلزله بطور کامل فرو می افتند بنابراین از حریم دیوارهای محوطه ای منازل حداقل 2 متر دور شوید.

اگر در سینما هستید

سعی نکنید به سوی دربهای خروجی فرار کنید، در جای خود نشسته و از سر و صورت خود محافظت کنید.

اگر در حال رانندگی هستید

خیلی سریع با احتیاط متوقف شوید و در داخل وسیله نقلیه بمانید. از ماندن نزدیک یا زیر ساختمان ها و درختها ،پلهای هوایی و سیم های برق و تلفن دوری کنید.

زمانیکه زلزله متوقف شده است از جاده ها ، پل ها یا سراشیب هایی که ممکن است بوسیله زلزله خسارت دیده باشند محتاطانه حرکت کنید.
منبع

نقشه گسل های تهران

برای درک اين نقشه بايد بدانيد که:
مناطقي که به رنگ زرد در اين نقشه مشخص شده مرز گسيختگي گسلهاست. در اين منطقه هيچ ساختماني با هر ضريب ايمني سالم نميماند. منطقه بعدي که به رنگ آبي مشخص شده به دليل اينکه در جوار منطقه گسست قرار دارد ويراني بسيار شديدي خواهد داشت.

اگر تهران از اصول شهر سازي درست و حسابي الگو برداري ميکرد تمام اين مناطق زرد و آبي بايد تبديل به پارک ميشد. اينجا مکانهايی هستند که بيشترين برج سازيها در آن انجام گرفته و ميگيرد. دکتر عکاشه بارها اخطار داده است که هيچ برجی در صورت بروز زلزله در اين مناطق سالم نميماند. آقايانی که اينروزها از مردم ميخواهند دعا کنند که در تهران زلزله نيايد هيچ تصميمی برای کاهش فروش تراکم در اين مناطق نگرفته اند.

بخشي که در نقشه اصلي ادامه پيدا ميکند از سمت راست تا لشگرک و جاجرود و تلو و سد لتيان ادامه پيدا ميکند و از سمت چپ که تقريبا کامل اسکن شده است.

مناطقي که در نقشه به رنگ سفيد مشخص شده مناطق با ويراني شديد (‌و غير مسکونی) و مناطق خاکستري رنگ نواحي مسکوني است(‌احتمالا نقشه خيلي قديمي است چون با رشد شهرسازي در دو دهه گذشته کل اين نقشه بايد الان خاکستري ميشد)

نواحي که هاشور شده است مناطق با توان آبگونگي و ويراني شديد ذکر شده است.
تا فراموش نکردم بگويم که اين نقشه از کتاب تهران در انتظار زلزله اسکن شده است.

منبع: کتابدار

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه


سلام انعکاس ِ نور ِ صبحگاهی که می درخشی از شیشه ی روبرو. پنجاه ثانیه هستی. شاید بیش از یک تصادف ِ زمین با شیشه باشی.

... محمد


Excerpt: Hey! you, the reflection of ش morning light shining from the window across the street. You are existed for 50 seconds! Who knows, maybe thou art more than a simple moment of a collision between the earth and that window. ~Mohammad


تنه ی لاغر ِ نخل رو بوسید


به راننده گفت: دستت درد نکنه، همین بغل ها پیاده میشم. توی جیبش یه دونه کلید بود و چند تا دونه صد تومنی ِ تا شده. یکی از صدی ها رو به راننده داد و بقیه ی پول ها رو گذاشت توی جیب ِ اورکت ِ سبز و چرکش.

رفت پشت ِ وانت و سه بسته ی بزرگ ِ خارش رو برداشت و گذاشت رو زمین. دراز شد و دو سه شاخه ی جا مونده کف ِ وانت رو هم برداشت و گذاشت لای خارها. پشت ِ وانت رو بست و زد به بدنه اش که یعنی برو. وانت دور شد.

بسته ی خار ِ اول رو به زحمت بلند کرد و پیچوند دورش و پرتابش کرد روی پشتش. تلو تلویی به عقب و جلو خورد. بارش اونقدر از عقب کش اومده بود روی زمین که نمی شد تصور کرد دو بسته ی دیگه هم میخواد به این هیبت اضافه بشه، اما اونا رو به راحتی انداخت بالا و مثل ِ یک خارپشت ِ بزرگ راه افتاد.

از جوب ِ آبی رد شد و به اول ِ کوچه رسید. نفسی چاق کرد. دیوار ِ کوچه سیمانی بود و کوتاه و پشتش پر بود از لاستیک و لنگه کفش های پاره پوره. ته ِ کوچه چند خونه ی دو طبقه ی شیروانی دار بود که دیوارهاشون از جنس ِ بلوک سیمانی های سر ِ کوچه بودن. آگهی تسلیتی همه جای کوچه بود از پیرمردی که تازه فوت کرده بود. ته ِ کوچه باز بود و چند قدم اونطرفترش سربالایی ِ یک تپه ی خاکی شروع می شد.

از خارها خیلی چیزها می دونست. همیشه توی قهوه خانه برای بقیه با عشق توضیح می داد که چطور فهمیده که بعضی از خارها می تونن آب توی خودشون جمع کنن و چرا بعضی از بوته های جوون می تونن مسیر ِ آب های زیر زمینی رو نشون بدن. می گفت که که دیده روی تپه ی ماچُله بوته هایی وجود داره که ریشه های هفتاد متری می سازن تا به آب برسن! و اینکه یه جایی از بیابون رو می شناسه که رطوبش به حدی هست که بتونه خرما عمل بیاره.

روزی که وزارت کشاورزی بهش هفت میلیون تومن وام داد، همه ی همسایه ها می گفتن برو بندازش تو کار ِ ساختمون که تا یک سال ِ دیگه دو برابر بشه.

دو ساعتی در راه بود. به نخل ها که رسید، یاد ِ شهابی افتاد که وقتی همین جا گم شده بود براش روی پرده ی سیاه یه لبخند تراشیده بود. اینکه خدا از جنس ِ نوره یعنی خدا از جنس ِ امیده ...

خارها رو انداخت کنار ِ نخل هاش و نفسی چاق کرد. عرق کرده بود. آب از چاهش کشید بیرون و کمی نوشید. به نخل سلامی کرد و بهش آب پاشید و گفت: هی رفیق، ای رفیق ِ هر کی عرق می ریزه، یه دونه خرما رو چند تا بهم بر می گردونی؟! ها ... جوون؟! خنده ای کرد و تنه ی لاغر ِ نخل رو بوسید. باید حصاری دور تا دور ِ نخل ها می ساخت و بر میگشت.

... محمد



Excerpt: The story of a man who could invest on business, but decided to grow dates and fell into a bussiness with the mother earth.


۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

امیدوارم، نه نا امید



وقتی به دنیا آمد دو دست نداشت و این تنها دلیلی بود که پدر و مادرش او را رها کردند و به دست پرورشگاه سپردند.تا 5 سالگی نامی نداشت و او که فقط معلول جسمی بود در پرورشگاهی در کرمانشاه ، بین کودکان عقب مانده ذهنی پرورش یافت. تا اینکه جوانی 19 ساله بود که به آسایشگاه کهریزک تهران منتقل شد.



فاطمه نیز وقتی نوزاد بود دچار ضایعه نخاعی شد و در اثر عمل جراحی ، برای همیشه فلج ماند . تا سن 18 سالگی با پدر و مادرش زندگی میکرد اما بعد از آن احساس کرد اگر به کهریزک بیاید خانواده اش راحت تر زندگی می کنند.



بعد از چند سال زندگی در آسایشگاه ، احمد و فاطمه تصمیم به ازدواج گرفتند اما با مخالفت های آسایشگاه روبرو شدند . این بود که با ترفندی جالب و با اصرار زیاد ، بالاخره با هم ازدواج کرده و در یکی از خانه های زوج های معلول در آسایشگاه ساکن شدند.



ادامه ی این مطلب ِ امیدبخش در وبلاگ منصوره

----------------
اگر من جای خدا بودم یک آیه اضافه می کردم به همه ی کتاب های آسمانی: آیا فرقی نیست بین ِ آنها که امیدوارند و آنها که ناامیدند؟

That's what makes a huge difference in the quality of life.


... محمد

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

کودکان فردا


می خواهم شعری بسرایم
برای کودکان فردا
با ارزو های نیامده
رازهای نشکفته غصه های ناخورده
و اشکهای فرو نریخته شان

می خواهم بنشینم
هی به حال گنجشکانی که در پرواز
به شیشه ی پنجره می خورند دعا کنم

به مادرم مدام گفته ام
انچنان نباید شیشه ها را تمیز کرد
تا پرندگان فریب پاکیمان را بخورند

می خواهم با شعر از حریم خلوتم تا مرگ
پلی از عصر یاس و احساس شقایق بزنم
تا شاید از میان عبور این همه نگاه
کودکی کلاه از سر بردارد
و از برای عریانی روحم
فاتحه ای بخواند

هادی پارت



۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

تصویر انتظار شیرین روی بوم سفیدم



فکر کنم ابن چهارمین یا پنجمین لایه رنگییه که روی بومم میذارم، نمیشه اون جیزی که باید بشه !
باید یک فکر دیگه براش بکنم این رنگهایی که روش اومده زمختش کرده، خشن شده!
رنگها رو رو پالت باهم مخلوط میکنم رنگهای روشن و پرانرژی، سیاه رو هم اصلا نمیریزم چون میترسم شیطونی کنه و با بقیه قاتی شه مخصوصا با سفید نمیخوام هیچ جای بومم خاکستری باشه همه چیز روشنه همه چیز عاشقه همه چیز می خنده
تا حالا خیلی چیزها و کس ها رو کپی کردم تا حالا خیلی از رویاهام و خوابهام ،احساسات و افکارم رو رنگ کردم و با رقص قلموم رو محوی سفید ی که باهات هزارتا حرف داشت کشیدم اما این یکی فرق داره هرچی میکشم هرچی رنگ میذارم از جنس این انتظار شیرین نمیشه !
میخوام لابه لای این شیرینی دست و پاهای کوچولو و ظریفش نقش بسته باشه، صدای گریه نرمش اونموقعه که لبهای پایینش شروع به لرزیدن میکنه رنگهامو بی دست و پا کنه ، لبخند شیرینش اونموقع که تو خوابه و فرشته ها پیشش اند بافتهای بومم رو زنده کنه.

به مامانی کمک میکنی عسلم؟ میخوام ببینمت رو ی بوم سفیدم




Excerpt: I want to paint this sweet expectancy in my white canvas but I dont know how?



۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

برکت های نبودن


یکساله که توی خونه ی تنهایی هام تلویزیون ندارم. تا پارسال داشتم. مرتب اخبار و ... می دیدم. اینکه کجا سونامی اومد، کی چه کرد و ... . بی تلویزیون زندگی کردن ِ من امروز 13 ماهگیش رو پشت ِ سر گذاشت.

خونه ی پدر و مادرم و فامیل ها و دوستان که می رم گاهی می چسبم به تلویزیون! عین ِ این نَدید بَدید ها! اما در کل، کم کم عطاش را به لقاش بحشیدم. متنفر نیستم. جایی باشه می بینم و خوشم هم میاد. اما دلم برای این وسیله ی یک طرفه تنگ نمی شه. نه اینکه تلویزیون بده، نه! اتفاقا گاهی باعث خلاقیت میشه.

آدم باید همونطور که ناخن هاش رو می گیره، مواظب باشه خودشو رها نکنه توی آغوش ِ زمین که هر کاری می خواد باهات بکنه.

محصول ِ این 13 ماه بی تلویزیون بودن شده چند تا نقاشی. دو تئاتر چهار فیلم در سینما. شنیدن ِ صدای پرنده ی توپولی.

... محمد




Excerpt: I do not watch TV, instead I paint, walk and listen to music.


سلام، کوچولوم هنوز به دنیا نیومده 2 هفته ای مونده اسمش هم منوز معلوم نیست من و باباش زیاد باهم تفاهم نداریم اون عاشق اسمهای تاریخی 2500 سال پیشِ اما من این اسمهای بزرگونه رو دوست ندارم من رمانتیکم و باباش جنگجو حالا باید صبر کنیم به دنیا بیاد ببینیم چه شکلیه و چه اسمی بهش میاد اگه شما هم اسم خوبی سراغ دارین پیشنهاد بدین ممنون میشم .منتظرم
------------------
اسم ِ پسر ِ بهار خانم (یکی از نویسنده های شفا) چی باشه؟ نظر بگذارید.



Excerpt: What do you suggest to name the new born son of Bahar?