.jpg)
۱۳۸۷ مهر ۹, سهشنبه
اعتماد کن
.jpg)
آواز...
۱۳۸۷ مهر ۸, دوشنبه
تا حالا گنجشک توی دستت گرفتی؟

رشد كن
داستان بلبل -
لینک ویدیو
Excerpt: An interpretation of Hafiz's poem by the late Mr Doulabi. Was taken from Chanel 4, IRIB.
۱۳۸۷ مهر ۷, یکشنبه
توبه ی من تیز دویدنه

وقتی دچار حمله ی عصبی میشی که خودت رو نومید کنی یا سیگاری روشن کنی و یا چیزی تپل بخوری، تیز شروع کن کار دومی رو که بهت لذت میده. اینطوری میزنی توی پر ِ اون عادت! مثلا بدو، شیشه ی آب در دست! به دوش ِ آب ِ ولرم ِ بعدش فکر کن وقتی سلول هات زیر ِ دوش می خندن! یا به لذت ِ ثابت شدن ِ نفست هنگام ِ دویدن، یه مدت بعد از شروع به دویدن ِ نرم! حس ِ دور شدن از 5 دقیقه قبلت!
تو تیز تر از تحریک شدنت باش. اگه علتی خواست ورق ِ احساست رو عوض کنه که افول کنی، نومید بشی و غمگین، تیز تر از او، سریعتر از اینکه اثر بگیری احساست رو بگردون. مؤمن هشیاره. باید تیز تر از دنیای اطرافش باشه و بتونه سریع واکنش داشته باشه.
"مستی به چهار قسم است و به چهار مرتبه: اول مستی ِ هواست و خلاص از این دشوار
رونده ی تیز رو می خواهد تا از این مستی ِ هوا درگذرد" - شمس تبریزی
... محمد
Excerpt: Jump off your habits without questioning and deeply thinking several times a day. Get used to jumping off your position. If you are disappointed, you definitely will become cruel, if you are fat you definitely are afraid from balancing your thoughts on the surface of a river.
۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه
قدر و بازگشت ..

شب ِ احیا،
شب از راه رسیده بود ساعتها بود من داشتم برای زندگی کردن اش آماده می شدم..
جایی خوانده یا شنیده بودم که ما شبها بیشتر خودمان هستیم..
بی اختیار رفتم سراغ ِ کشوی نهان ِ خود،
تسبیح ِ مشکی یادگار ِ پدر رو که 8 سال بود انتظارم رو می کشید از توی قوطیِ فلزی اش درآوردم و آرام آرام لمس اش کردم و بر گردنم آویختم..
بی اختیار ساعت ِ یادگار مانده از واپسین و دوست داشتنی ترین سفرش رو هم بستم به دستم..
سجاده عزیزی رو که اونهم یادگار همان سفر بود رو هم برداشتم و راهی شدم..
گام که بر می داشتم، پدر رو در کنار ِ خود که نه، در درون ِ وجود ِ خویش احساس می کردم.
حس می کردم این من نیستم که دارم راهی می شوم،که پدر است که قصد ِ امامزاده کرده است برای پاسداشت ِ قدر ِ این شب ِ عالی قدر..
دومین بار بود که چنین احساس ِ عزیز و غیر قابل وصفی در من جان می گرفت..
اولین بار در سفر ِ حج ی که به نیابت از او داشتم برایش اعمال ِ حج رو به جا می آوردم چنین شور و شوق ِ بی نظیری از حضور و حلول ِ پدر بر وجودم سایه افکنده بود.
هنگام که همراه ِ مادر، مقیم ِ صحرای عرفات بودیم و وقوف در سرزمین مشعر و منی را درک می کردیم..
نفس که می کشیدم و دست هایم را که تکان می دادم و راه که می رفتم انگار من نبودم و گاه ِ نماز و نیایش این یگانگی به اوج ِ خویش می رسید..
و هنگام که نام ِ پدر رو برای اطلاع از انجام گرفتن ِ قربانی اش بلند صدا زدند از شوق بر جایم میخکوب شدم.. که حج ِ پدر انجام گرفته بود.. که باری سترگ از دوش ِ من برداشته بودند..
که این آغاز ِ راهی طولانی بود و نوید بخش ِ جاده ای نورانی..
هر آنچه امروز از آرام و قرار و نوری که در جانم دارم از خدا،
تمامی سهمی که از خدا در وجودم به ودیعه نهاده شده،
مدیون ِ پدر و سفر ِ مقدس ِ او هستم..
پدر عاشق شد و خواست و خواسته شد و پر کشید و سفر کرد و رفت..
پدر رفت و رسید..
فاصله ها رو همه از میان برداشت خداوند برای پدرم..
و حالا..
شبها عزیزند،
شب ها رو دوست تر می دارم،
که می گویند ما شبها بیشتر خودمان هستیم..
که چنین شبی عالی قدر،
که باید قدرش دانست و شکرانه اش را به نیکویی به جای آورد..
برای " شفا "، از پدر و سفری که رفت و تا همیشه امتداد یافت بنویسم..
و از سفرهای خودم..
و از اتفاق افتادن ِ خدای خودم..
پ.ن2: زندگی ما همیشه و همواره و در لحظه لحظه ی هر شبانه روز عرصه گاه ِ حضور ِ خداوند است و گاه انگار فراموشمان می شود این حضور ِ مدام.
اما لحظه هایی هم هست - که نمی دانم چرا شبهایی هست اغلب ! - که این حضور آنچنان رخ می نماید که شوق و شور و شعف و ... از درک ِ وجود ِ نازنین اش آنچنان در جان ِ آدم زبانه می کشد که آدمی را در لحظه، ناخود آگاه و بی اختیار به سماعی خود ساخته و عجیب و غریب وا می دارد..
پ.ن3: امسال هم از قرآن به سر گذاشتن و های های گریستن گریختم،
به قرآن گشودن و در آن اندیشیدن پناه آوردم ..
راز و نياز

دوره راهنمایی که بودم از معلم دینیمون پرسیدم که وقتی مثلاً چند میلیون نفر همزمان دارن دعا میکنن، خدا چهجوری حرف همهشون رو میشنوه؟ معلممون گفت خدا لازم نیست به تک تک حرفها جدا-جدا گوش بده چون ما، همه جهان، جزئی از اون هستیم و مثل این میمونه که تو همه بدنت رو حس میکنی و لازم نیست که برای فهمیدن اینکه انگشت پات درد میکنه، حتماً با چشمات نگاش کنی. چون تو درد پاتو حس میکنی.
امروز، حرفهای معلمم یادم افتاد. داشتم فکر میکردم ما بدنمون رو کم و بیش حس میکنیم. درد رو، گرما و سرما رو، سوزش رو، اما گاهی هم حسمون بهمون کلک میزنه. مثلاً بیحوصلهایم اما سرمون درد میگیره یا توی کار مشکل پیدا کردیم اما عضله پامون میگیره. و ازون بدتر وقتیه که نمیفهمیم توی منطق یا احساسمون دقیقاً چی میگذره. یعنی میفهمیم، خودمون رو میشناسیم، اما یهو با یه کشف جدید روبرو میشیم. و این کشف حس عجیبی رو ایجاد میکنه. حس اینکه یه چیز معلقی داره توی تن تو وول میخوره اما خوب نمیشناسیش.
خدایا! اون حرفهایی رو که خودم میتونم بهت بزنم (یعنی خودم حسش کردم و فهمیدمش) که هیچی! خودت هم میدونیش دیگه!
لطفاً حواست به نداهای اون تیکههایی از وجودم باشه که خودم حواسم نیست!
خيلي وقت بود دعا نكرده بودم ،نه اينكه او را فراموش كنم ،نه اينكه او را از ياد برده باشم .نه .ولي دعا هم نميكردم.نمي دونم چرا ولي دعايي نداشتم . گاهي با خودم فكر ميكردم كه چرا من خيلي وقت ِ ديگه دعا نميكنم ،اين مطلب بالا رو كه خوندم خيلي ذهنم رو روشن كرد .
با خودم فكر كردم ، دعا كردن گاهي به زبان آوردن چيزي نيست ،گاهي وقتا تمام وجود آدم تبديل به دعا ميشه .ممكنه در ظاهر چيزي نگيم . اما لطف او ناگفته هاي ما رو هم ميشنود .
مثل شكر كردن ، خيلي اوقات با زبان، ممكن ِ نگيم خدايا شكرت ، ولي زندگيمون و رفتارمون حكايت از شكرگزاري ما داره .
مثل گلها و درختها كه بي زبان دارن شكر آب و آفتاب رو ميگن ،با طراوتشون و زيباييشون و عطرشون ...
وقتي با اين ذهن محدودم دعا ميكنم كه فقط تا دو قدم جلوش رو بيشتر نميبينه ،ممكنه گاهي درخواستهاي اشتباه از او داشته باشم .الان ديگه فقط ميخوام خواست او اجرا بشه ، او هميشه بهترين رو براي ما ميخواد ،حتي اگه در ظاهر برامون تلخ باشه ،تجربه بهم نشون داده هر موقع همه ي كارام رو ميسپرم به او و تسليم ميشم ، همان لحظه آرامشي عميق پيدا ميكنم وبدون نگراني و غم فقط به وظايفم ميرسم و بعد بهترين ها خود به خود اتفاق ميافته ...
شايد به نظر غير معقول بياد
ولي خدايا اصلاً كاري به حرفاي من نداشته باش ، خودت سررشته ي زندگيم رو بدست بگير و من رو ياري كن تا وظايفي كه به دوشم گذاشتي به بهترين وجه انجام بدم ................بادا كه خواست تو اجرا شود.
Distributed Computing
ختم جمعی ِ قرآن کریم در پنج دقیقه
اگر در این روزها، برنامهی سیمای خانواده رو نگاه کرده باشید، پس احتمالا جملهی قبلی رو توی بخش آفتاب شرقی شنیدید.
به این صورت که به سایتشون مراجعه کرده و بعد از ثبت نام، یک صفحه از قرآن رو به شما اختصاص میدهند و اینکه ازتون خواسته میشه که در روز ِ مقرر و در ساعت یازده و نیم بشینید پای تلویزیون و اون یه صفحه رو بخونید. از آنجاکه به طور میانگین، خواندن یک صفحه از قرآن حدود پنج دقیقه طول میکشه و همه دارند همزمان صفحات خودشون رو میخونند، نتیجه این میشه که ظرف پنج دقیقه کل قرآن رو ختم میکنند.
چون تعداد ِ ثبت نام کنندگان به مراتب بیشتر از 604 نفر هست – تعداد صفحات قرآن- در نتیجه دفعهی قبل اعلام کردند که در اون پنج دقیقه، حدود سیصد بار قرآن ختم شد.
البته من به شوخی به خواهرم گفتم که دلت رو خوش نکن که ثواب ِ کل ختم قرآن نصیبت شدهها، با این دلیل که فرض کن ثواب ختم قرآن 604 تا باشه (راستی واحد ِ ثواب چی هست؟ چه توی SI و چه توی British) حالا اون 604 تا روی باید تقسیم کنی بین اون 604 نفری که با هم اون رو خوندن، در نتیجه به هر کدوم یک ثواب میرسه که دقیقا یعنی ثواب همون صفحهای رو که خوندی میشه.
ولی شک ندارم که حساب کتاب ِ خدا، با طرز حساب کتاب ما آدما خیلی خیلی فرق داره. حتی نوع ِ خواستن ِ خدا با نوع خواستن ِ ما آدما فرق داره.
اون آیهای که هدی نوشت رو حتی اگه به صورت کاملا لفظی ترجمه کنیم، باز هم صحیح هست، به این شرط که بین نوع ِ خواستن خدا و نوع خواستن خودمون فرق قائل شده باشیم.
وقتی که میگیم: فلان استاد به هر کی که دلش بخواد، نمره میده و هر کی هم که بخواد، میندازه. این نوع ِ دلخواستن استاد، کاملا بی پایه و اساس هست و صرفا بر روی ظواهر و یا پارتی بنا شده
ولی وقتی در قرآن میاد که، خدا هر کسی رو که دلش بخواد هدایت میکنه، این نوع ِ دلخواستن خدا، بر اساس ظرفیتهای خود اون فرد بنا شده. یعنی در نهایت همون حرف هدی میشه که اگه کسی دنبال هدایت باشه، خدا هم هدایتش میکنه.
این ختمهای دسته جمعی، علاوه بر ثواب، باعث افزایش روحیهی همکاری و کارهای گروهی هم میشه. دقیقا همون چیزی که خیلی توی ایران کمبودش احساس میشه. برخلاف اونور ِ آب، که عشقشون Teamwork هست.
ای بابا، مثلا میخواستم در مورد محاسبات توزیعشده بنویسم. ولی ظاهرا سهمش توی این پست، فقط عنوان ِ پست بود. از آنجا که پستهای شفا، همشون مختصر و مفید هستند، بهتره یه روز ِ دیگه در مورد محاسبات توزیعشده و اینکه ختم دسته جمعی قرآن هم در همین فیلد قرار میگیره، بنویسم.
راستی، آفتاب شرقی برای روز عید فطر هم برنامه ختم قرآن داره. پس اگه دوست دارید شرکت کنید، از همین حالا میتونید برید اینجا و ثبت نام کنید.
۱۳۸۷ مهر ۵, جمعه
آی خونه دار و بچه دار ایده اتو بردار و بیار!

به همهِ سلطانها و ملکه ها
آدمهای زیادی هستند که تو زندگی ما می آن و میرن. بعضی هاشون فقط چند ثانیه نقش دارند، اونقدر کوتاه میمونند که شاید اصلا قابلِ حذف باشن، بعضی ها هم سالها میمونند، شاید تا آخرِ عمر آدم باهاش باشن. اما مهمتر از این اومدن ها و رفتن هاشون توی زندگی، اومدن و رفتن هاشون توی قلبِ ماست، که از قضا میتونه هیچ ربطی به اولی نداشته باشه! خیلی از همون نقشهای چند ثانیه ای برای همیشه تو قلبت ثبت میشن و چه بسا کسایی که نقش اولِ بازیِ زندگیت هستند، اما هرگز به قلبت راه پیدا نکردند.
و اما توی دنیای قلبت هم هستند کسانی که سردمدارند! سلطانها (و البته ملکه های) قلبت میشن.(جالبه چون این سرزمین، میتونه هزاران ملکه و سلطان داشته باشه! حداقل برای من که اینطوری بوده.) کسایی که خیلی عزیزند، کسایی که اول و آخر میمونند، حتی اگر فقط مدت کوتاهی تو مسیرِ زندگیت همراهت بودند، اما برای همیشه تو قلبت پایدارند، و تو حتی اگر بخواهی هم نمیتونی بیرونشون کنی یا فراموش. و باز مابینِ اینها هستند کسانی که به معنای حقیقیِ کلمه "دوست" اند. دوستهایی که گرچه مدت کمی کنارت بودن اما اثراتِ بنیادی رو زندگیت گذاشتند، بخاطر همین همیشهِ همیشه تو قلبت جا خشک میکنند و هرگز فراموش نمیشن (:
۱۳۸۷ مهر ۴, پنجشنبه
پادکست 47 شفا
خلاقیت - باصدای استاد الهی قمشه ای - میکس از علی رضا رحیمی (یکی از خوانندگان عزیز ِ وبلاگ شفا) - 7 مگابایت - 15 دقیقه
پادکست 47 شفا را بشنوید
علی رضا جان، منتظر پادکست های بعدیت هستیم و ممنون که خلاقیتت رو با همه ی خوانندگان ی شفا تقسیم کردی. زنده باشی
شفا
Excerpt: Our 47th podcast program, made completely by one of our valuable readers is just aired! Thanks Alireza!
۱۳۸۷ مهر ۲, سهشنبه
۱۳۸۷ مهر ۱, دوشنبه
و خدایی که در این نزدیکیست

یادمه یک بار یکی از استادهامون حرف خیلی جالبی زد که بدجوری توی ذهن من موند. گفت: خدا مثل خورشید میمونه، همیشه داره میتابه، این ما هستیم که از منبعِ نور دور میشیم یا بهش نزدیک! اون همیشهِ همیشه سرِ جاش هست. حرفش رو خیلی اوقات حقیقتا تجربه کردم، لحظه هایی که صدای قلبم رو از شاهرگ گردنم میشنیدم و روزهایی که احساس میکردم شاید واقعا خدایی در کار نیست؟!
با همهِ این اوصاف احساس میکنم خدای شبهای قدر خدای خیییلی نزدیکیه. میشه بوی بودنش رو احساس کرد، انگار اومده پایین لابلای آدمها، از بس که مهربونه. با همهِ دوریِ ما اومده تا کمکمون کرده باشه. میدونید گاهی وقتی خودم رو میذارم جاش احساس میکنم خدا بودن خیلی سخته. اینکه کسی رو عاشقانه دوست داشته باشی، و اون خیلی راحت از کنارت رد بشه بدون اینکه حتی ببینه تو رو! و تو باز هم باشی، باز هم عاشقانه دوستش داشته باشی، نزدیکتر بیای شاید اینبار ببیندت و...
خدای شبهای قدر رو خیلی دوست دارم، خدای نزدیکتر از شاهرگم، نزدیکتر از من به من، خدایی که اگر اینبار هم نتونم ببینمش حقیقتا " ﹸﺼمﹸﹼ بکمﹸ ﹶفهم لاٰ ﹸیبصرﹸون" ام!
۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه
معلمی شغل انبیا

در مورد خودم بعضی معلمها واقعا تا آخر عمر منو بنده خودشون کردن اصلا از لحاظ تدریس و اونچیزایی که توی کتاب بود نه ، هر چیزی که خارج کتاب بود از دنیای خارج از کتاب ِ اون درس ، تا شوق ، تا هویت ، حتی زندگی .
پ.ن. خطاب به نویسنده ها ، اگه همه این صفحه شد نوشته های من تقصیر خودتونه!

۱۳۸۷ شهریور ۳۰, شنبه
شب وصل

نمیدونم چرا من این چندروز شبای احیا خل میشم نه اینکه فکر کنی حالا من خیلی همچین دینو واجبو مستحب به جا میارم نه ، ولی این چند روز جز اون وقتایی که همیشه حالم حال نیست نمیدونم. این آواز شجریان رو اگه این سرعت پایین اجازه میداد خیلی دوست داشتم بذارم،بشه حتما میزارمش. چه صدا رو رها میکنه، روح آدم رها میشه و شعر که حتما حافظ یه شب احیایی یه شوقی یه حالی گفتدش. سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
۱۳۸۷ شهریور ۲۸, پنجشنبه
پاسخ دوستت دارم، دوستت دارم است
یک ظهر گرم تابستانی ، چراغ قرمز، ترافیک سنگین و هوای کثیف و گرم! چهره های برافروخته از گرما و خستهِ آدمها پشت ماشینها همهِ اینها رو یکجا توصیف میکرد، چشمهایی که منتظر سبز شدنِ چراغ بودند و من نیز، تا از خیابان رد بشم ( من عابرِ خیلی خوبیم، تا چراغ سبز نشه از خیابون رد نمیشم!) در همین اسناد ناگهان صدای مهیب برخورد دو تا ماشین همه رو از عوالم خودشون بیرون کشید. از آنجا که ماشینها بیخ گوش بنده به هم زدند، من علاوه بر خارج شدن از عالم خویش برگشتم ببینم این صدای مهیب تلفاتی هم بر جای گذاشته یا نه.
خیلی با مزه بود. وقتی راه افتادم، پیش خودم فکر کردم چقدر جالب، یک عکس العملِ متفاوت کلِ سناریو رو عوض کرد. همیشه همینطوره. میدونید جواب خوب بودن و خوبی از جنسِ خودشه. اگر به کسی با تمام خلوص و صادقانه بگی " دوستت دارم" چیزی به جز "من هم دوستت دارم" نمیشنوی ( البته مقصود من در اکثریتِ موارد هست. مواردی که با موجوداتِ عجیب و غریب طرف نیستیم!). دوست داشتن واقعی دوست داشتن می آره. بر عکسش هم صادقه، جلوی یه نفر وایسید و تو چشمهاش زل بزنید بعد با تمامِ وجود بگید " ازت متنفرم"، چیزی جز تنفر بهش منتقل نمیشه، و جوابی از جنسِ خود تنفر بهتون میده!
جواب مهربانی و محبت- اگر حقیقی باشه- نمیتونه از جنسِ پلیدی و بدی باشه. فکر میکنید بدی ها چقدر قوی اند؟ خیلی کم! هر چقدرم پافشاری کنن و بخوان بمونن نمیتونن، درست مثل کارتونها بالاخره کم می آرن و میرن. و اینجاست که شما به جای همکاری در خراب و زشت کردنِ همه چیز، سناریو رو خیلی متفاوت، خیلی قشنگ به میل خودتون نوشتید.
۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه
از آن ِ من نیست

تذکره الاولیا ، ذکر رابعه عدویه:
نقل است که دو بزرگ دين به زيارت او درآمدند . هر دو گرسنه بودند . با يکديگر گفتند : باشد که طعامی به ما دهد که طعام او از جايگاه حلال بود . چون بنشستند ، دو گرده نان پیش روی آنها نها د .ايشان شاد شدند . سائلی فرادرآمد رابعه هر دو گرده بدو داد . هردو متغير شدند وهيچ نگفتند . زمانی گذشت کنيزکی درآمد و دسته ای نان گرم آورد و گفت :اين را خاتون فرستاده است .
رابعه شمار کرد . هژده گرده بود . گفت :این را برای من نفرستاده است . کنيزک هرچند گفت سود نداشت . کنيزک بستد وببرد . دو گرده از آنها برگرفته بود از بهر خودش . آن هر دو بر آنجا نهاد و باز در آورد . رابعه بشمرد . بيست گرده بود برگرفت و گفت اين برای من است .
و در پيش ايشان بنهاد . می خوردند و تعجب می کردند . پس بدو گفتند : اين چه سرّ بود که ما نان تو را آرزو کرده بودیم ، از پيش ما برگرفتی و به درويش دادی ، آنگاه نان گفتی که هژده گرده است از آن من نيست ، چون بيست گرده شد بستدی ؟
گفت :چون شما در آمديد دانستم که گرسنه ايد . گفتم دو گرده در پيش دو بزرگ چون نهم ؟ چون سائل به درآمد ، او را دادم و حق تعالی را گفتم الهی تو گفته ای که يکی را ده باز دهم ، و در اين به يقين بودم . اکنون دو گرده برای رضای تو بدادم تا بيست بازدهی برای ايشان . چون گرده هژده آوردند بدانستم که از تصرف خالی نيست يا از آن ِ من نيست .
۱۳۸۷ شهریور ۲۶, سهشنبه
چیزی بالاتر از حرف

این لحظه ها، این توی فقرِ زبان و کلام گیر کردنها بوده که به من کم کم یاد داده دنیای دیگه ای هم برای حرف زدن هست. دنیای سکوت کردن، روبروی هم نشستن و ساعتها سکوت کردن، نگاه کردن و لبخند زدن و باز هم سکوت کردن. اینقدر شیرینه حرف زدن به این زبان که اصلا حد نداره. عینِ منظورت رو میگی و عینِ منظور رو هم درک میکنی. من که اوایل کلی هیجان زده میشدم، البته هنوزم میشم. وقتی آدمی رو پیدا میکنم که بلده باهام به این زبون صحبت کنه، زبانِ دل. زبان خودت بودن و جاری شدن و ... و فهمیدن و فهماندن و درک کردن و درک شدن... و سکوت و سکوت... و فرار از همهِ زبانهای ظاهری، فرار از واژه های محدود، از سعی کردنها، و گفتن ها و گفتن ها ی بی فایده. خیلی حسِ خوبیِ. زبانِ خیلی قشنگیه، و خیلی آسون. فقط کافیه یاد بگیری سکوت کنی و به درونت اجازه بدی به حرف در بیاد. البته گفتم نمیشه با همه به این زبان صحبت کرد، اما خوب همیشه هستند کسانی که بشه با دل باهاشون ارتباط برقرار کرد.
حرف زدنِ اینطوری رو خییلی دوست دارم. احساس میکنم کلی انرژی بهم میده، کلی شارژ میشم. و جدیدا فقط دوست دارم با کسایی باشم و هم صحبت بشم که قادر به تکلم به زبانِ دل هستند.
۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه
پنجره

بچه كه بودم عينكم رو خيلي دوست داشتم ، فكر ميكردم دارم از پشت يه پنجره ، دزدكي به دنيا و آدماش نگاه ميكنم اينطوري فكر ميكردم من قاطي اونا نيستم ، فكر ميكردم ديده نميشم و ميتونم با خيال راحت دستم رو بذارم زير چونه ام ،بستني قيفي ام رو ليس بزنم و به زندگي نگاه كنم .
كنجكاوانه به همه چي نگاه ميكردم .با تعجب . باتعجب كودك پنج ساله اي كه تمام دنيا براش يه علامت سوال ِ بزرگه .
يه موقعي به خودم اومدم كه ديدم منم دارم بازي ميكنم ... بازي زندگي رو ميگم .از صبح تا شب مينيويسم و بازي ميكنم .
شبيه يه تئاتر بزرگ كه تو چند تا پرده بازي ميشه ومن هنوز دارم پرده ي اول رو بازي ميكنم
گاهي خوب بازي ميكنيم و گاهي......ميدونم ... بد . (.چه ميشه كرد ،اينجوريه ديگه .ولي دارم تمرين ميكنم ،ميخوام بدرخشم :)
بقيه، قسمتهايي از بازي ما رو ميبينند و قسمتهايي رو نه ، بعد هم عادت دارن كه يا يه نمره بذارن آخرش ،يا پايان بازي رو پيش بيني كنند .خب اونا زياد مهم نيستن ( بذار هر جور ميخوان فكر كنن )
.اما يكي هست كه بايد حواسمون بهش باشه . يه تماشاچي ِ پرو پا قرص و دائمي كه هميشه داره نگاهمون ميكنه ولي ما خيلي اوقات حواسمون بهش نيست .خيلي اوقات داريم بد بازي ميكنيم ، واقعاً بد بازي ميكنيم ،همه چي رو بهم ميريزيم،همه چي رو قاطي ميكنيم ، يادمون ميره كه بازي يه وقتي تموم ميشه . پرده ميافته و بايد از پشت پرده بياييم بيرون و با تحسين تماشاگران حقيقي خودمون يا با سكوت ِ سنگينشون مواجه بشيم .
ما همه اين چيزا رو فراموش ميكنيم ... اينطور نيست ؟
خوب كه نگاه ميكنم ميبينم خوشبختي و بدبختي، خوشحالي و شادي ِ ما تو زندگي اصلاً ربطي به داستان زندگمون نداره . به نظر شما داره ؟
من داستان ِ همه رو تا آخر نمي تونم بخونم .( خب معلوم ِ )اما اون چيزي كه تا الان دستگيرم شده اين كه:
خيلي از اتفاقا ، تو زندگي همه ي ماها تقريبا ً شبيه به همه ...خودتون قضاوت كنيد،اول از همه داستان كودكي و يه دنياي رويايي پر از فرشته ها بعد داستان نوجواني و سردرگمي و آرزوهاي بزرگ، داستان جواني و لذت بردن ، عاشقي و شكست خوردن ،داستان رنج كشيدن و بزرگ شدن ،داستان اندوه و از دست دادن عزيزان ،داستان رسيدن به آرزوها و سرخوش بودن ،داستان سرخورده شدن و ناميد شدن ،اميدوار شدن ،خنديدن . گريه كردن . ميانسال شدن و گرد خاكستري رنگي گرفتن و بعد هم پير و فرتوت شدن و نگاه عميق و حسرت بار و...
به نظر شما تمامي اين اتفاقا تو زندگي همه نمي افته ؟
شايد كارگردان بازي اين دنيا ، غم و شادي و اتفاقاي خوب و بد رو به يك اندازه تقسيم كرده .
اما اون چيه كه باعث ميشه ،تو چهره ي بعضي از بازيگرها رضايت و خرسندي موج بزنه و تو چهره بعضي ديگه پر از گره هاي باز نشده ، باشه ؟
من هنوز هم با تعجب به دنيا نگاه ميكنم با تعجب كودك پنج ساله اي كه حالا قاطي اين بازي بزرگان شده .
پ.ن
گاهي اينقدر سرمون شلوغ ِ كه فرصت ديدار و گوش دادن به فرشته ها رو نداريم و شايد حتي خدا هم مجبور بشه براي ملاقات با ما از منشيمون وقت قبلي بگيره ...................مديريت زمان چه كرده با ما .
Excerpt: God promised to guide people who seek guidance.
۱۳۸۷ شهریور ۲۴, یکشنبه
سخن غیر مگو با من ِ معشوق پرست
با شما هستم ، نه شما رو نمی گم ، بله شما ، شما که اون گوشه نشستی . بیا اینجا ، پاشو ، از جلو کامپیوتر رو نمی گم از اون کنج تاریکی که بغ کرده توش نشستی .غم و غصه و نگرانی داری؟ خب منم مثل تو فکر کردی بنده ملکه سبا تشریف دارم ، نه ولله . بگذریم بیا بیین میخوام چی بگم از دستش ندی . میخوام روش پخت میرزا قاسمی رو بگم . ضمن عرض ارادت خدمت همه خواهران و برادران خطه شمال ، خدمت همه بی بلا به سرهای دانشجو ، پرمشغله ، یا حتی بی کار که از فرط بی کاری نشستن یه گوشه غصه می خورن عرض می شود که میرزا قاسمی که من نمی دونم ریشه اسمش و تاریخچه اش چیه (این رو دوستان اون سرزمین باید بگن) اما در هر حال غذای خوشمزه ایه که خیلی هم سریع آماده میشه .
به جای غرغر کردن دو تا بادمجون نسبتا درشت رو بر می داری، این میزان مواد برای سه نفره ، میذاریشون روی گاز تا کباب بشن هود رو هم میزنی که کسی فکر نکنه خونه آتیش گرفته ، اصل مزه این غذا به خاطر طعم و بوی دود این بادمجونهاست . خوب که کباب شدن از رو گاز بر می داری می بری زیر شیرآب . پوست بادمجونها چون سوخته راحت جدا میشه عین پوست گوجه کبابی . بعد از اینکه پوست بادمجونها رو کندی حالا خردشون میکنی . دوتا گوجه متوسط هم که پوستشون رو کندی(لازم نیست کباب کنی) رو خرد میکنی و با بادمجونها قاطی میکنی و میذاری توی ماهیتابه با روغن که با هم سرخ بشن . دو تا تخم مرغ رو هم توی یه ماهیتابه دیگه سرخ میکنی ، نیمرو نشه باید دائم همش بزنی بعد که تخم مرغها سرخ شد اونها رو هم میریزی توی ماهیتابه بادمجون و گوجه که یه کم حرارت بخورن . پرده دوم نمایش اینجا شروع میشه ، سیر! شهرت میرزاقاسمی به سیرشه . اگه سیر تازه داشته باشی که دو حبه خرد کنی کافیه اگر هم نداشتی پودر سیر که همه جا هست . سیر زیاد برابر است با طعم زیاد و بوی زیاد ! اگه میخوای زیاد سیر بریزی مسواک و جویدن چای خشک بعد از غذا الزامیست! همه اینها رو که باهم قاطی کردی می شود جناب میرزا قاسمی که اگه موادش رو آماده داشته باشی کمتر از نیم ساعت آماده ست .
بفرمایید از دهن نیفته خداییش خوشمزه تر از غصه هایی که داشتی می خوردی نیست؟
آدم وقتی شروع میکنه به یه کاری ، از همون لحظه که بلند میشه از جاش دیگه راه میفته ، دیگه شروع میکنه به جذب کردن چیزای مثبت وگرنه آشپزی و میرزاقاسمی که بهانه است و البته بهانه خوشمزه ایه !
----------
ماشین وقتی با سرعت بالا حرکت میکنه بنزین کمتری مصرف میکنه . کلاج و ترمز که دائم بگیری و بخوای با دنده سنگین بری دود ماشین در میاد . من خودم زمانی که برای امتحان کلاج و ترمز تمرین می کردم دیدم ، باور کن دود قشنگ از کاپوت در میاد .
از اتوبوس که پیاده میشم یه مسیری هست که باید پیاده برم تا برسم به خونه . زمستونا که آدم توی اتوبوس گرم و نرم برای خودش نشسته وقتی میای بیرون و میخوای اون مسیر رو هم پیاده بری رسما یخ میزنی . اصلا قابل تحمل نیست نمیشه وایساد من نمی دونم چه جوری این آدمای دیگه که مثل من هستن میتونن اینجوری به خودشون عذاب بدن و بدون اینکه توجه کسی بهشون جلب بشه سرشون رو بندازن پایین و آروم آروم راهشون رو برن . من نمی تونم این وضع رو تحمل کنم حالا یه جوری بهم نگاه کنن یا مسخره ام کنن هرکاری که دوست دارن بکنن ، من نمی تونم آروم راه برم شروع می کنم به دویدن . برای اینکه یخ نزنم خیلی تند می دوم . خب اگه وایسم اگه مثل بقیه آروم آروم بخوام راه برم با دنده سنگین ، با رعایت تمام تعریفات ، یخ می زنم نه فقط جسمم که خیلی چیزهای دیگه هم یخ میزنه . به خاطر همین شروع می کنم به دویدن ، خیلی سریع ، اونقدر میدوم که برسم بلاخره به خونه .
گاهی هوا خیلی سرده اینجور موقع ها شاید حسابی خود رو پوشوندن جواب نده . میشه دوید تا خون دوباره با شدت جریان پیدا کنه وجود آدم رو گرم کنه . دویدن میتونه رها شدن باشه از محدوده ها و چیزهای تعریف شده ای که آدم توش گیر میفته ، میتونه بیشتر تلاش کردن باشه وقتی دریافتها به اندازه تلاشها نیست ، میتونه یا علی گفتن و بلند شدن از جا باشه برای شروع یه کار ، میتونه حتی میرزا قاسمی پختن باشه !
۱۳۸۷ شهریور ۲۲, جمعه
در باب نوشتن

از "تریشیا گری" خوشم میاد. موهاش سفید شده اما رنگشون نمیکنه. باید حدود ۵۰ سال داشته باشه اما وقتی درس میده ۳۰ سال جوون تر نشون میده. از بس که پر هیاهو و با نشاطه. روشها ی مقاله علمی نوشتن رو به بچهها ی ساله دوم زیست شناسی یاد میده. تو ی آین کلاس بچهها آزمایشها ی که در آزمایشگاه انجام دادن رو به طرز علمی می نویسند. تریشیا خیلی معمولی است، اسمش همه جا نیست. بهترین استاد آین دانشگاه هم نیست. اما یک اخلاقها ی داره که واقعا دوست دارم.
دو ساله که دستیارش هستم و هر ترم میبینم که چیز جدیدی اضافه کرده به مطلب درسیش و با شور و شوق برای ما توضیح میده که بچهها امسال فلان تعقیر مثبت رو دادیم به جلسه فلان. امروز میگفت من در تابستان فکر میکردم راجب به آین کلاس و دیدم که جلسه ۵ خیلی کسل کننده است برای بچه ها، بعد تصمیم گرفتم یک بازی جدید طرحی کنم برای اونها که راحت تر درس رو بفهمند.
گذشته از اخلاق آین استاد، چیز دیگری که برام جالبه آین هست که دانشجوها از همون ساله دوم که علم زیادی ندارند تشویق میشن به نوشتن علمشون. تشویق میشن که مقاله بخونند نه برای ترجمه کردن و نمره اضافه گرفتن. مقاله رو باید بخونند و بعد به زبان خودشون باز نویسی کنند تا با فرهنگ نوشتن در علم آشنا بشوند. در این کلاس یاد میگیرند که دزدی علمی یعنی چی. که بزرگترین خطأبی که یک محقق میتونه در کارش مرتکب بشه و به خاطر اون به زندان بره، دروغ گفتن یا نشون ندادن کامل حقیقته.
نوشتن همیشه به فهمیدن کمک میکنه. محققی که بلد نباشه بنویسه نمیتونه ایدهها یش رو به دانشمندان دیگر توضیح بده. اگر زمانی فرصت تدریس داشته باشم حتما آین کلاس رو برای دانشجوها ی ایرانی میگذارم، مطمئن هستم که اونها هم مشتاق آین کلاس خواهند بود.
Excerpt: A note regard to a good writing teacher and how Iranians need to develop their scientific writing skills.
۱۳۸۷ شهریور ۲۱, پنجشنبه
لیس للانسان الا ما سعی

یه چیزیو مادرم همیشه میگه ، میگه آدما نون قلبشون رو میخورن ، منظورش اینه که اگه داری زهرمار میخوری تقصیر اون نیت و فکر و عملی که بر طبق اون فکر انجام دادیه ، اگه هم داری کیک شکلاتی میخوری باز هم خودت اینکارو کردی .
و ان لیس للانسان الا ما سعی (39) و ان سعیه سوف یری(40)
و برای آدمی چیزی جز تلاشی که خودش انجام داده نخواهد بود والبته نتیجه تلاشش را به زودی خواهد دید . (قمر)
------------------------------------------------------------------------
برداشت محصول:
برداشت خرما در فصل خرما پزان – ميناب
برداشت ليمو در دماي ٤١ درجه رودان – هرمزگان
برداشت انگور از باغهاي تاكستان
.
۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه
وه چه کردی با دل من

همچین هوا طوفانی که میشه باد شدید میاد درختای با تنه های ضخیم این ور اون ور خم میشن همه چی توی هوا داره چرخ میخوره برگه های روزنامه پرنده ها برگهای چنار من . میری لای درختا توی آغوش تک تک برگها ، میری میچرخی میری لای ابرها اونجا که ابر داره پخش میشه داره میشه بارون . میری . باد میاد تو میری باد می پیچه توی موهات . عصیانگر بی قرار می چرخه لای شاخه ها می پیچی شاخه ها رو خم میکنی ابرها رو می بری هلشون میدی که ببارن که بی خاصیت نباشن . بوی خاک پیچیده ، یکی نشسته دم پنجره با نفس عمیق میگه چه بویی حاصل فعالیت نوعی باکتری در خاک . هجوم میاری به سمتش نم میپاشی تو صورتش که بیدار شه . میچرخی لای شاخه ها میچرخی توی هوا کنار پرنده ها میری پایین یکهو میای بالا میری میچرخی .
آخ که من دیوانه این هوام .
این رسم دنیاست.توی این گیر و دار و شلوغی این دنیا که یه روز همشون خاموش میشه ومحو میشه
فقط و فقط قلب تو میمونه و بس ،
مراقب ِ قلبت باش ، نه اون قلبت که تو سینه ات میتپد و سالهای سال گذشته و غبار روی غبار گرفته .
نه اون قلبت که گاهی سنگ میشه و سیاه و و گاهی نازک میشه و اشک میریزه، گاهی از دست میره و گاه میشکنه و
مراقب اون قلبت باش که سالهاست فراموشش کردی اون قلبی که میباره و میتابه ، اون قلبی که وقتی از همه جا و همه کس رونده و مونده میشی به حرف در میاد و آرومت میکنه ، مراقب اون نور ِ کوچک و درخشانی باش که در عمق وجودت روشن ِ و هر کار ی کنی خاموش نمیشه ،
اگه غمگینی ، اگه ناامیدی ، اگه هیچکس نیست که حرف دلت رو بفهمه . تمام هیاهوی درونت رو آروم کن تا سکوت ِ عمیقی وجودت رو بگیر بعد منتظر بمون ، اون قلب ِ پاکت کم کم شروع میکنه به حرف زدن باهات .همون قلبی که هیچوقت کینه ای نداشته ، هیچوقت ناامید نبوده ، تاریک نبوده ،ولی هیچوقت صداش رو نشنیدی ، اونقدر درونت شلوغ بود که صداش رو نشنیدی ،
بهش گوش بسپار ، بذار باهات حرف بزنه
۱۳۸۷ شهریور ۱۹, سهشنبه
یک یادآوریِ ساده

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود ، و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را... به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل ، به شرط طهارت روح ، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشهِ خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتارِ ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟
۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه
آزادي را در رستگاري ميخواهم

،،آزادي را در رستگاري ميخواهم ،، بايد دهها عالم ِ سالخورده الهيات را كه چهره آفتاب سوخته ي آنها به سان ِ چرم جلد كتابهايشان شده است فراخواند تا به تفسير اين جمله همت گمارند . چرا كه امروزه آزادي را بدون رستگاري داريم .
باري شايد آزادي جز در رستگاري نباشد ،حال هر معنايي كه ميخواهيم بدين واژه بدهيم .نوشتار همواره يك خطاب است .زماني دراز مخاطب نوشتار خدا بود .امروزه مخاطب آن غريزه ي جنسي است .اين شايد صرفاً از آن روي باشد كه سرهاي ما فرو آمده است ، به طرز بس مضحك و تاسف باري ، به پايين فرو آمده است ...
از كتاب نور جهان
نوشته ي كريستين بوبن
۱۳۸۷ شهریور ۱۷, یکشنبه
طُرقه
.
۱۳۸۷ شهریور ۱۵, جمعه
پنجره

خونه ما طبقه اوله یعنی باید گفت همکفی که از سطح زمین بالاتره ، پنجره اتاقها رو به خیابونه که خیابون خلوتی هم نیست . وقتی آدمها توی پیاده رو از کنار پنجره رد میشن انگار دقیقا توی اتاقتن قشنگ صدا و حرفاشون رو میشنوی. خلاصه این پنجره اتاق ما شده پنجره ای رو به زندگی گاهی که بیکار میشم یه دفعه حواسم میره به صداها ، صداهایی که از دور میاد هی قویتر و قویتر میشه و بعد ضعیف و ضعیفتر کلش سی ثانیه هم نمیشه . عین رادیویی که بدون اینکه پیچش رو بچرخونی دائم آهنگهای مختلف ، آدمهای مختلف ، دنیاهای مختلفو نشونت میده . دنیایی که آدما قربون هم میرن تا دنیایی که برای برای یه مقدار پول کمتر و بیشتر همو تهدید می کنن . دنیایی که طرف داره پشت گوشی میگه اگه الان بیام خونه میکشمت تا صدای بانمک یه دختربچه (قربونش برم!) که باعث میشه بی اختیار از جا بلند بشی بری دم پنجره که روی ماهش رو هم ببینی .
چند روز پیش توی اتاق نشسته بودم که یه آقایی داشت با موبایلش بلند بلند قلدرانه حرف میزد و رد میشد . داشت میگفت : ببین من آدمیم که رفتم یه با یه دختر بیست و چهار ساله ، یه بچه هم براش گذاشتم مجبورشم کردم بچه اشو سقط کنه . الانم شکایت کرده دادگاه ، هی میره میاد[…] هیچ غلطی هم نتونسته بکنه .
یه لحظه همینجوری موندم پیش خودم داشتم میگفتم عجب آدم آشغالی تازه این کارا رو جز افتخارات خودش هم میدونه که دوتا آدم دیگه از کنار پنجره رد شدن، فارسی کردی حرف میزدن .
داشت میگفت نگران ِ نتیجه کارم آخه ، دوستش گفت توکلت به خدا باشه تو تلاشتو کردی کاری که میتونستی انجام دادی دیگه بقیه اش رو توکل کن به خدا .
حس خیلی نمی دونم چی باید گفتی بود. شاید فاصله این دوتا با اون آدم قبلیه بیست قدم هم نمی شد اما تا مقیاس فاصله و متراژ قدم چی باشه !
خدایا از تو میخواهم که از تو بخواهم
نمیدونم این داستانی رو که میخوام بنویسم چقدر مستند باشه، اما شنیدنش خالی از لطف نیست
زمانی که حضرت یوسف در زندان بود، روزی یکی از هم سلولیهاش آزاد میشه. در آن هنگام حضرت یوسف بهش میگه که وقتی آزاد شدی و رفتی پیش پادشاه، سفارش ما رو هم بکن و بگو که فلانی بلده تعبیر خواب کنه و خلاصه یه جوری دل ِ پادشاه رو بدست بیار تا من رو هم آزاد کنه
خداوند به خاطر همین رفتار ِ یوسف، اون رو چند ماه بیشتر توی زندان نگه میداره تا بهش این نکته رو یادآوری کنه که ارادهی همه چیز در دست خداست و اون تنها کسی هست که ما باید مشکلاتمون رو ببریم پیشش
در زندگی روزانهمون چقدر خداهای مختلف برای خودمون درست کردیم، اون وقت میایم اعراب زمان جاهلیت رو مسخره میکنیم که شصت جور خدا داشتند
فکر کنم ما هم یه شصت هفتادتا خدایی در طول روز داشته باشیم. یکی از خداها، همون رییس محل کارمون هست که حاضریم برای اینکه دلش رو بدست بیاریم، از هیچ کاری دریغ نکنیم حتی مسخره کردن و ریختن آبروی دوست و همکارمون. خدای دوم، همون استاد دانشگاهمون هست و خدای سوم و خدای چهارم و و و
وقتی هم که حس میکنیم کاری از دست این خدایان ساختگیمون بر نمیاد، اون وقت تازه به یاد خدای واحد میافتیم و اون چه مهربانانه جوابمون رو میده، انگار نه انگار که این بندهاش تا حالا شصت تا خدا عوض کرده
خدایا به حق این ماه عزیزت و به حق این وقت ِ عزیزت از تو میخواهم که فقط و فقط و فقط از تو بخواهم
۱۳۸۷ شهریور ۱۴, پنجشنبه
عطر

توی اتاق تا ریک نشستم ، چند وقت ِ برقا میره و چراغ گازسوز خرابه ، دلم نمیخواد درستش کنم ، اینجوری بهتره ، توی تا ریکی مطلق زیر نور یه شمع کوچیک که تو فنجان گذاشتمش مینشینم .
هیچ سر و صدای آزاردهنده ای نیست ، صدای ماشینها خیلی دور و تقریباً محو ِ .
من عاشق ِ صدای جیرجیرکای حیاطم وقتی لای برگا قایم شدن ، مثل موسیقی متن ِ شب ، الانا دیگه فقط بعضی جاها صداش میاد و گاهی تو حیاط ِ خونه ما هم میان . صداشون بهم ارامش میده .اگه یه شبی ماه هم افتخار بده و از یه گوشه ای از پنجره سرکی بکشه تو اتاق که ضیافتمون تکمیل ِ تکمیل .
یه فنجان شمع یا بهتر بگم یه فنجان نور رو میذارم جلوی آئینه تا نورش رو پخش کنه تو اتاق ،
حالا دیگه اون نور ِ کوچیک ِ شمع تقریباً تمامی سیاهی اتاقم رو کنار زده .
تا قلمم رو برمیدارم. نسیم آروم آروم پرده رو به رقص درمیاره .میرم جلوی پنجره ، پرده رو کنار میزنم و صورتم رو به طرفش میگیرم تا آروم آروم گونه هام رو لمس میکنه . وارد اتاق میشه و شروع میکنه با شعله ی کوچیک شمع بازی کردن و رقصیدن .
هر بار میام تا تو دفترم چیزی بنویسم ، حرفی یا درد دلی ، چیزی غیر از تو پیدا نمی کنم .راجع به هر چی که بنویسم دوباره آخرش به خودت میرسه .و چه خوبه که همه چی با تو شروع بشه و به تو ختم بشه .
دیروز صبح که از خیابون میگذشتم ، صدای بوق ماشینا بدجوری اذیتم میکرد . دو تا آدم رو میدیدم که با هم دعوا میکردن ، و به هم ناسزا میگفتن ،تحمل این صحنه برام سخت بود . سریع از اونجا دور شدم چون هر چی نگاه کردم تو اونجا نبودی و من فقط و فقط از نبود تو میترسم .
وقتی تو نباشی همه چی نشان ا زغم و تفرقه و بدی پیدا میکنه اگه لحظه ای از پیش آدما بری اگر لحظه ای از بین ذرات بری، اونوقت همه چی خراب میشه ، همه چی بهم میریزه ، همه با هم جنگ و جدل میکنند میزنند همدیگه رو نابود میکنند و به سمت نیستی پیش میرن .
اما وقتی میایی بین آدما قرار میگیری اونا همدیگه رو دوست دارن . فقط کافیه کمی از عطر تو ،حتی اگه به اندازه یه قطره هم باشه ، به مشام ِ آدما برسه ، یا روی این خاک بریزه ،اونوقت همه از بوی تو سرمست میشن وتمام ذرات همدیگه رو رو در آغوش میگیرند همه چی رو به راه میشه ، همه خوب و عالی میشن ،
هر جا تو باشی حتماً ردپایی از زیبایی هست ، ردپایی از عشق ، از امنیت ، از امید ...
پس ای زیبایی محض ، ای عشق محض ، ای مهربان عالم ، دانای عالم ، پیش ما بمون .
بیا و بین ما آدما قرار بگیر ، مثل عطر گل تو فضای بین ما پخش بشو ، بیا تو قلبای ما منزل کن ، آره میدونیم که خیلی محقر و شایدم تاریک ِ ، اما اگه تو باشی همه چی وسیع و زیبا میشه حتی قلبای ما .
میدونیم که بی وفایی کردیم ، میدونیم که جفا کردیم به عهدمون ، به خودمون ، به قلبامون خیانت کردیم ...میدونیم .اما حالا دیگه به آخر خط رسیدیم ،... میدونی... یه جورایی... جا موندیم .
اگه ما نیومدیم ، اگه ما نرسیدیم ، تو بیا اینجا ، ، تو میتونی بیای .
شاید عطر تو ما رو از خواب بیدار کنه .
هر آن کس که دندان دهد نان دهد؟؟

"زلف را گره خورده هم که باشد،می خواهم،اگر مال یار است". منو یادِ این روزای خودم انداخته.
تا حالا پیش اومده براتون به مشکلی بربخورید که تو حل کردنش بمونید؟ چه سوالِ مسخره ای! خوب حتما پیش اومده، ولی منظورِ من مشکلی بود که آدم ندونه چه جوری باید حلش کنه! از این مسئله های سختِ خیلی خفن که از هر فرمولی که بری به یه جواب میرسی، بعد به خودت که می آی تویی و یه عالمه جوابهای مختلف و هیچ کس هم نمیتونه کمکت کنه، هیچ کس نمیدونه جوابِ درست کدومِ ایناست!؟ چه راهی به جوابِ درست میرسه؟ آخه نمیشه که یه سوال هزارتا جواب داشته باشه! برای هر سوال فقط یه جوابِ واقعی هست ( البته اگر این قضیهِ تئوری های متعدد رو در نظر نگیریم که تعددِ اونها هم البته ناشی از همین عدمِ اطمینانِ. چون نمیدونیم جوابِ واقعی کدومه، چند تا جواب که ممکن تره رو انتخاب میکنیم!)
من الان تو یه همچین باتلاقی گیر کردم! نمیدونم تجربه داشتید یا نه، که اگر نداشتید امیدوارم هیچوقت هم نداشته باشید. درست عینِ هزارتو میمونه. اولش یه دو راهی جلوته : شما میخواهید این مساله رو از دیدگاهِ منطقی بررسی کنید یا از دیدگاهِ مثلا احساسی؟ راهتو انتخاب میکنی میری جلوتر، حالا یه چهار راه جلوت سبز میشه، بهد 8 راهی، بعد... آخرشم تق! بن بست. جواب پیدا شد اما با واقعیت منطبق نیست!!خوب اصلا بر میگردم اول. از اون یکی راهه میرم، این خیلی پیچ پیچی شد، ولی 1000 بارم که عقب و جلو بری ها باز نمیتونی با قطعیت برسی به جواب. بدبختی اینجاست که وقتی مدتی گذشت دیگه کم می آری! گریه ات میگیره، دلت میخواد اینبار که به بن بست رسیدی بشینی زار بزنی تا اطلاعِ ثانوی هم بلند نشی!
یه استادی دارم، از این سوالها که پیش می آد( البته از نوعِ علمی- بیولوژی) میگه: "ببین فلانی، گیر نَده. میدونم این جواب مسخره ست، ایرادم زیاد داره. ولی فعلا همینو بگیر برو، زیادم روش پیله نکن. بالاخره از بی جوابی که بهتره. سوالِ بی جواب عینِ خوره میمونه، یواش یواش کلِ مغزِ آدم رو پر میکنه، اونوقت از همهِ زندگیت میمونی! " بدبختی اگر بشه با پرسشهای علمی هم این کار رو کرد، نمیشه با مسائلِ زندگیت اینطوری برخورد کنی که.
همین الان صدای پدرم اومد، ظاهرا اونم خسته شده، اومده از من قیچی میخواد. میگم واسه چی؟ میگه میخوام این نخه رو ریز ریزش کنم خیالِ خودمم راحت کنم! کلی خنده ام گرفته ( البته در دلم ها! وگرنه واقعا عصبانی تر از اینه که بشه تو صورتش خندید.) حق داره، گاهی خرد و خراب کردنِ همه چیز بهترین راه حلِ ممکن به نظر میرسه. کاش خیلی از این به قولِ فرنگی ها issue های زندگی رو هم میشد همینجوری قیچی قیچی کرد، و بعد با دلِ خنک شده ریخت تو سطلِ آشغال.
۱۳۸۷ شهریور ۱۲, سهشنبه
لا تخف
۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه
حلول!

ماه رمضون برابراست با زولبیا بامیه اوووووووممم ، حلیم وااااااااای ، آش رشته به به ، میگن ما رو هم سر سفره افطار دعا کن ، من که یادم نمیاد تاحالا سر سفره افطار برای کسی یا حتی خودم دعا کرده باشم ،حالا یه چیزیم زیر لب بگم حواسم که به یه چیز دیگه اس. خب یادم میره ربنا که شروع میشه گوشای آدم تیز میشه بعد تا گفت الله اکبر ، حمله .......... بعد از ماراتن خوردن همچین تا خرخره که خوردی ولو میشی جلو تلویزیون ، قشنگ دم میکشی بعدم که سریالها شروع میشه و بعد از شکم نوبت میرسه به ذهنت که پر از آت و آشغال بشه بنده که شدیدا مشتاق این سریالهای ماورایی و جینگلوک بازی شیطان و فرشته ام از بس که چرت و بی خودن. (بله میدونم بعضی کارها واقعا عالیه مثل میوه ممنوعه که پارسال پخش شد) آخرین سریال هم که ساعت دوازده پخش شد پا میشی ساعتو کوک میکنی و سحر و نیمرو و افطار و حلیم و سریال و الیاس و ساعت و کوک و سحر و نیمرو و ................
میشه یه چیز دیگه ساخت ، نه از ماه رمضون از عادتهای خودمون .
از خوردن کیک لذت ببرید!

چرا خداوند این بلاها را سر من می آورد؟
دختری به مادرش می گوید : مادر چرا من همش بد می آورم؟
او احتمالا یا امتحان ریاضی اش را خراب کرده یا نامزدش به خاطر بهترین دوستش با او بد رفتاری کرده است.
یک مادر خوب می داند هنگامی که دخترش ناراحت است، فقط یک چیز می تواند او را خوشحال کند...
"درست کردن یک کیک خوشمزه"
در آن لحظه مادر دختر را در آغوش می کشد و در حالیکه سعی می کند اورا بخنداند به آشپزخانه می رود.
در حالیکه مادر وسایل و مواد لازم برای درست کردن کیک را آماده می کرد،دخترش در گوشه ای از آشپزخانه نشسته بود.مادرش از او پرسید؟"دختر عزیزم کیک دوست داری؟"
دختر جواب داد "البته ،مادر می دانی که عاشق کیکم."
مادر گفت : بسیار خوب از این روغن مایع بنوش"
دختر در حالیکه شکه شده بود گفت :"چی ،به هیچ وجه!!!"
مادر دوباره گفت :"نظرت در مورد خوردن یک فنجان تخم مرغ چیه؟"
دختر در پاسخش گفت :"مادر داری شوخی می کنی؟"
بار دیگر مادر پرسید :"نظرت در مورد خوردن کمی آرد چیه؟"
دختر گفت : "نه مادر مریض می شوم."
مادر گفت : "همه این مواد خام و بد مزه هستند اما اگر باهم مخلوط کنیم ..."آنها تبدیل به یک کیک خوشمزه می شوند"
خداوند نیز همین گونه عمل می کند.وقتی از خود می پرسیم چرا خداوند باعث می شود که متحمل این همه سختی شویم ما تشخیص نمی دهیم که چگونه و کجا این سختی ها ممکن است برای مان پیش آید.فقط خداوند است که می داند چه وقت آن وقایع برایمان رخ می دهد و نمی گذارد آسیب ببینیم.لازم نیست وقایع تلخ"خوردن مواد خام را بپذیریم"به او اعتماد کنید...و ببینید چه وقایع خارق العاده ای مثل آن کیک خوشمزه رخ می دهد!
خداوند عاشق ماست و هر بهار برایمان گلهای زیبایی می فرستد.
هر زمان که نیاز به گفتگو با او دارید آماده شنیدن حرفهای شماست
از خوردن کیک لذت ببرید!منظورم اینه از روزهایتان لذت ببرید.
ما چقدر خودمون هستیم ؟
اگر از یکی که منو میشناسه بپرسی مهزاد چه جور آدمیه احتمالا اول از همه میگه آدمیه اهل شوخی . خب این هم تقصیر من نیست چیزهای بامزه خیلی زیاده . اما آیا من، کسی که خودم میشناسم هم اینطوریه ؟ خب تقریبا نه ، شاید فقط 30% من اینطور باشه ولی اون 70% بقیه چرا معمولا بروز خارجی پیدا نمی کنه ،نمی دونم .
کی میدونه چند نفر از آدمهایی که توی یه روز باهاشون سر و کار داری خود خودشون هستن ، حرفم درمورد دورویی و نقش بازی کردن نیست اونها اصلا یه چیز دیگه ان . حرفم درمورد ماسکهاست ، ماسکهایی که می زنیم ماسک خندان ، ماسک راضی ، ماسک موفق ، ماسک با انصاف ، ماسک با محبت . و خندان خواهیم بود ، موفق خواهیم بود، راضی خواهیم بود، با انصاف رفتار خواهیم کرد ، محبت خواهیم کرد ، اما
اما درون ِ درون یه چیز دیگه اس . اگر دقت کنی می بینی دورتادور آدم پره از کسایی که ماسک زدن . من هم ماسک می زدم البته نه زیاد آخه خیلی سخته آدم اون وسطا بین اون همه ماسک که هرکدوم مال یه زمان و یه مکانی هستن گم میشه . اگه حواست نباشه یه موقع می بینی دیگه نمیتونی خودت رو از ماسکت تشخیص بدی ، گم می شی . فقط یه کلکسیون ماسک برات می مونه و تنهایی ، حتی با خودت .
وقتی این رو فهمیدم ماسکهام رو انداختم دور ، آخه بلد هم نبودم خوب بازی کنم ماسک که می زدم همه چیز مصنوعی می شد ، تابلو می شد . من شدم در دو حالت البته دو حالتی که خودم هستم نه یه چیز مصنوعی ، یا اون 30% که شوخی میکنه شیطنت میکنه سر به سر دیگرون میذاره یا اون 70% که سکوت میکنه . اینجوری بهتر شد حداقل آدم احساس غریبگی با خودش نمیکنه .
چند وقت پیش سوار اتوبوس بودم واسه خودم داشتم کتاب میخوندم یه خانمی اومد کنارم نشست هنوز اتوبوس راه نیفتاده بود گفت چه کتاب جالبی می خونید میشه منم بخونم باهاتون .کتابه رو یه بار قبلا خونده بودم دیدم خیلی خوشش اومده گفتم بیاین دست شما باشه فعلا من قبلا خوندمش .
در عرض یک ربع دیدم کتابو خوند داد دستم ! گفتم عجب سرعتی دارید تو خوندن گفت من کلا کارام رو خیلی سریع انجام میدم هولم ، استرس دارم ...... شما چندسالتونه ........ اِ ما هم سنیم ......دانشجویی؟.........منم دانشجوی ِ.............. من خیلی استرس و نگرانی دارم ................چرا؟.................. ما خیلی وقت نیست عقد کردیم .....................به سلامتی ...........................خودش شهرستان درس میخونه اما اهل تهرانه .......................... درسته ..................خودش خیلی پسر خوبیه خیلی منو دوست داره ..................... مادرش خیلی توی کارای ما دخالت میکنه ...........عجب........................فکر می کنم باید بهش اینا رو بگی ......................... آره خب اما آخه ................من خیلی دوستش دارم اما نمی دونم دیگه از دست دخالتهای مادرش چیکار کنم ............................. به اون هم یه کم حق بده خب به هرحال مادرشه .................................راست میگی اما چیکار کنم ....................میخوام اصلا درسمو ول کنم برم شهرستان پیش خودش............................ نه این خیلی کار اشتباهیه ............................مادرش ....................... بغض کردن نداره عزیز من.....................اون روز اومده میگه .......................................................خودش ولی ..................... دوستش دارم ................... اما ...............................
بعد 45 دقیقه من دقیقا وسط زندگی او بودم با دونستن تمام جزییات و آدمی هم که داشت برام حرف می زد خود ِ خود ِ اون آدم بود هیچ ماسکی نداشت. انگار اونقدر ماسک زده بود که دیگه خسته شده بود . از کل مدت یک ساعت و نیمی که به لطف ترافیک ما کنار هم بودیم شاید من فقط ده تا جمله گفتم اما اون پشت سر هم می گفت انگار فقط دنبال این بود که بی ماسک بدون اینکه مجبور باشه خودش رو سانسور کنه حرفش رو بزنه . احتیاجش به گفتن نبود احتیاج به شنیده شدن داشت .
درون ِ درون ِ آدمها وقتی شروع میکنه به حرف زدن که به شنونده اش اعتماد کنه ، اعتماد هم از نظر احساس امنیت هم از نظر اینکه میفهمه حرفم رو . حالا اینکه بنده به طرفه العینی این اعتماد رو در ایشون ایجاد کردم هم دیگه از کرامات بنده می باشد (از کرامات شیخ ما چه عجب!) جدا از شوخی ، گاهی بحث اعتماد نیست گاهی درون آدم زبان ارتباطش از جنس واژه نیست ، گاهی آدم فقط جاری میشه . از خدا که پنهان نیست از شما هم همینطور همین غزاله خانم که می شناسیدش صمیمی ترین دوست منه اما درون ِ درون ِ من ، مهزاد واقعی هیچ وقت تا حالا با واژه باهاش حرف نزده . چقدر سخته توصیفش ، نمی دونم ولی اینو میدونم که گاهی اصلا لزومی به واژه نیست یه چیز جاریه توی فضا ، خودت حس می کنی و خودت می فهمی داره چی میگه .
سوار اتوبوس که میشم گاهی اوقات یاد اون دختر میفتم . تصویر کسی که یه ترازو گرفته دستش یه ور تمام ماسکها و یه ور عشق و هی فوت میکنه روی کفه عشق که بره پایین اما اشکال از کفه ماسکها بود که دائم داشت سنگین و سنگین تر میشد .
یادمه وقتی داشت پیاده میشد یه چیز بامزه بهم گفت ، گفت از من به تو نصیحت هیچ وقت عاشق نشو . من هم گفتم چسب! سعیمو میکنم . دلم میخواست میدونستم هنوز ماسک میزنه ، هنوز زیر ماسک راضی بودن و خوب بودن خودشو پنهان کرده یا ...
امیدوارم الان واقعا خوشبخت و راضی باشه .




