۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

تکلیف


هوا ناجوانمردانه گرم بود. خسته و کلافه از گرمای هوا، از سردی آدمها و از خیلی چیزای دیگه، داشتم تو پیاده روی شلوغ خیابون ولیعصر حرکت میکردم که یکدفعه جمله ای روی یه دیوار نظرم رو جلب کرد:


" لا یُکَلف الله نفسًا الّا وسْعِها "
و خداوند هیچ نفسی را به بیش از توانش تکلیف نمیکند.
به طرز غریبی توی وجودم نفوذ کرد. پس یعنی همه این مشکلات و سختیهایی که سر راه ما وجود داره، قبلا اندازه شده؟ و روی حساب و کتاب هم اندازه شده! هر کس به حد توانش و نه بیشتر.
احساس کردم نیروی جدیدی گرفتم. اگر خدا در حد توانم بهم تکلیف داده، پس یعنی باید از عهده اش بر بیام. که اگر بر نیام هم اون رو، و هم توان و قدرت خودم رو نا امید کردم!

بادا که همه ی روزهای عمرتان را زندگی کنید

اشخاص بالغ به بچه ها حسادت می کنند.بچه ها به طور طبیعی در برابر هر چیزی شیفته و کنجکاو به نظر می رسند.
ما می توانیم احساسات دوران کودکی مان را به خاطر بیاوریم.
آن وقتها اصلا حوصله مان سر نمی رفت چرا که خیلی چیزها بودند که ما را سر شوق می آوردند.
و کنجکاویمان را بر می انگیختند .
هر چه به سن و سالمان افزوده می شود کمتر چیزی متاثرمان می کند.

بزرگ سالهایی را می بینیم که خمیازه کشان مسیر زندگی را طی می کنند.بی آن که چیزی آن ها را به هیجان آورد.
برای داشتن شورو هیجان در زندگی لازم نیست به دوران کودکی باز گردیم.
تنها چیزی که به آن نیازمندیم احیا کردن آن جز وجود خودمان است که از هر چیز پیش پا افتاده ای به وجد می آید.
و از هر لحظه ماجرایی می سازد.
جزئی که شاید در لایه ای ستبر از تاریکی و افسردگی مدفون مانده باشد ولی هنوز در درونمان سرشار از زندگی است.

بدون شرح

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

قش..شنگ بخواه!

مطلب پرنیان رو که دیدم یاد سخن صاحبدلی افتادم:
وقتی چراغ روشن است انسان چشمش می بیند و پایش را روی چیزی نمی گذارد؛کسی را اذیت نمی کند.اگرهم اذیت کرد فوری علاج می کند چون نور همراه اوست.با نور می بیند با نور می گوید با نور راه می رود با نور می خورد و با نور می خوابد؛(نورٌ علی نورٍ یهدی اللهُ لنوره من یشاء)"من یشاء" هم دو طرفی است.یعنی تو بخواه،من هم می خواهم.شما هم -الحمد الله -صاحب نور هستید.محمد وآل او نورند.
"یهدی اللهُ لنوره من یشاء"یعنی هر کس بخواهد،نه این که هر کس را خدا بخواهد.خیلی قشنگ بخواه!از همسر و پدر و مادر و از همه بهتر بخواه!آن وقت حق اینها ادا خواهد شد.وقتی خدا را بیشتر از همه دوست بداری،حق انها را می توانی ادا کنی.طبق وظیفه ات رفتار می کنی بدون هیچ زحمت.
ازفرمایشات مرحوم حاج اسماعیل دولابی

۱۳۸۷ اردیبهشت ۹, دوشنبه

آيه اي از قرآن

فذكّر انما انت المذكر * لست عليهم بمصيطر

( غاشيه- 21و22 )


پس ( اي رسول اين حقايق الهي را ) بياد مردمان بيار

همانا كه تو تنها يك يادآوري

و هيچ گونه سيطره و سلطه و حاكميتي بر آنها نداري





*******


اين جهان عرصه عرضه و پيشنهاد است براي انتخاب ،‌كه به دست خود مردم صورت ميگيرد .فرشتگان عرضه ميكنند خوبيها را و دعوت به خوبيها ميكنند و مردم مختارند كه بپذيرند يا نپذيرند. شيطان نيز وسوسه هاي خود را كه دعوتهاي او به رذائل و پستي هاست عرضه ميكند و باز آدمي در برابر شيطان آزاد است كه آن وسوسه ها را بپذيرد يا رد كند و در روايات آمده است كه مردم در روز قيامت هجوم مي آورند بر شيطان كه تو ما را گمراه كردي .شيطان در پاسخ گويد كه من ،خود را به شما تحميل نكردم و زور نگفتم بلكه فقط عرضه كردم شما ميتوانستيد نپذيريد .بخاطر همين اختيار است كه آدمي مسئول اعمال و نتايج كار خويش است .



همچنين سخن انبياء‌نيز عرضه ايست كه خلق را در ردّ و قبول آن آزاد گذاشته است . رسول نمي تواند هر كه را ميخواهد هدايت كند كه فرمود : انك لا تهدي من احببت ولكن الله يهدي من يشاء ،‌تو نمي تواني هر كه را خواهي هدايت كني بلكه اين خداست كه هر كه را بخواهد هدايت ميكند .بنابراين كار رسول يادآوري كردن و تجديد خاطر كردن است به آنچه خداوند در كتاب فطرت ما نگاشته و ما از آن غفلت كرديم .و اگر فرموده است : اقم اصلوة لذكري ،‌نمار را به پاي دار بخاطر يادآوري من ، همين مقصود است كه به سبب اين نماز بخاطر آوري مرا كه پروردگار توام و عهد و پيمان ديرين خود را با من به سبب اين نماز تجديد كن و بگو اي پروردگار عالميان مرا به راه مستقيم فطرت برقرار دار و ثابت قدم فرما .

خداوند در سوره ياسين به اين عهد اشاره كرده و معلوم است كه رفتن به صراط مستقيم تعهد ماست و بي شك وقتي تعهد كرديم، ميدانستيم كه آن تعهد چيست و امروز نيز ميدانيم الا آنكه آن را به سبب غلبه هواهاي نفساني از ياد برده ايم .پس اين آيه قرآن ذكر و يادآوريست .

ان هو الا ذكر للعالمين ،
‌اين كتاب نيست مگر تذكري براي عالميان .



پ.ن در حقيقت دين يك پيشنهاد است برا ي انسان ( offer ) , كه در پذيرفتن يا نپذيرفتنش آزاد است و اصلاً كرامت انسان به همين آزادي اش است .

( البته بگذريد از كساني كه ميخواهند با چك و لگد ما را به بهشت بفرستند !!!)

۱۳۸۷ اردیبهشت ۸, یکشنبه

بچه ها! دعا


نوشته: بهار
منبع: شما در شفا بنویسید

مادر بزرگم که سنبل مهربونی و عشق تو خانوادمون الان تو بیمارستانه. پنج شنبه بود که فشارش رفت بالا شد 22.

بردیمش بیمارستان و همه بچه هاش جمع شده بودن و گریه میکردن. قرار شد شب من پیشش بمونم ساعت 2 که اون خوابید من اومدم بیرون، دیدم همه تو حیاطن نگهبان بیچاره هم حریفشون نشده بود! نگاهشون پر غم بود، شاید لحظه هایی رو که دل مامانشون رو شکسته بودن بیاد می آوردن.

داییم از صبح هیچی نخورده بود، رنگش زرد ِ زرد بود، بزور بهش یکم پسته دادم تا بخوره. هوا فوق العاده بود و بوی گلهای محمدی همه فضا رو پر کرده بود.

نمیدونم یهو چی شد که بیاد خاطرات بچه گی تو حیاط قدیمی مامان بزرگ که الان بچه هاش توش آسمون خراش ساختن افتادیم. با چشمهای پر اشک با صدای بلند میخندیدیم. یادش بخیر داییم با شلنگ اب مارو خیس میکرد و مارو مجبور میکرد دور حوض بدوییم. نگهبان با لبخند مارو نگاه میکرد انگار اونهم داشت خاطراتش رو مرور میکرد.

مامان میگفت انگار 10 سال جوونتر شدم. واقعا چرا این لحظه ها رو از دست میدیم؟! چی رو جای چی میدیم؟ عشق رو جای پول وسرمایه؟ یاد آوری ِ خاطرات خوش، آدم رو جوون میکنه حتی در بدترین شرایط، ولی برای بدست آورد پول حرص میزنی و پیر میشی.

بچه ها!اگر میشه برای سنبل ِ عشقمون دعا کنین، دکترها که هیچی بعد از 14 ساعت صبر کردن یکیشون با کمِری ش اومد و بدون معاینه گفت اعصابه! دلم میخواست برم جلو بگم برای 60 سال زحمت وکمر خم شده مادری مهربون لا اقل بجای 1 دقیقه 10 دقیقه وقت بذار شاید نجاتش دادی.



Excerpt: A memory from a reader of our blog about her granmother hospital days when other sons and dauthers of the grandmother were anxious. Everybody was in regret of mistakes he or she has made on bahving the grandma. I wish everybody does whatever he/she should in the right time not later.


۱۳۸۷ اردیبهشت ۷, شنبه

یک حرف از هزاران



جای شما خالی من دیشب رفته بودم جلسه حلقه مربوط به یکی از این گروه های ریکی (جلسه ای که توش افراد این گروه دور هم جمع میشن و بعد از بحث و گفتگو مراسم مدیتیشن و دعا و سماع دارن) . این گروهی که من جلسه شون رو رفته بودم اعتقاداتشون تلفیقی از عرفان هندی و تصوف ایرانی بود . بحث هاشون که حرف از خوبی و خوب بودن بود . سر مدیتیشن هم که من وارد جزییات نمیشم چون در هر حال کسانی هستن که روش اینها براشون با ارزشه . اما باور کنید من خیلی سعی کردم چشمام رو بستم و تمرکز کردم که اون نور آبیی که همه جا رو گرفترو ببینم ولی نورش نمی دونم چرا زرد بود آبی نمی شد !
میدونید روشهایی که این گروه ها برای ارتباط با هستی و خدا و .. دارن خیلی جای بحث و در واقع ضعفهای خیلی بزرگی داره اما یه واقعیتی هست که هیچ کاریش هم نمیشه کرد و اون اینه که وقتی چیزی به عنوان اعتقاد برای یک آدم پذیرفته میشه اون اعتقاد میشه یه تکیه گاه و دلخوشی و قوت قلب برای اون شخص که بدون اون احساس خالی بودن و پوچی میکنه . به خاطر همینه که خیلی از آدما معمولا نسبت به عقایدشون خیلی متعصبن و نسبت به چیزی که یه کم عقایدشون رو بلرزونه سریع جبهه گیری میکنن . به خاطر همین هم من از اول که میخواستم برم با خودم قرار گذاشتم با کسی اونجا درمورد اصولشون صحبت نکنم و فقط شنونده باشم . میدونید شاید خیلی از عقاید اونها برای من غیرقابل قبول باشه یا مثلا وسط مدیتیشن من خندم بگیره اما فکر میکنم اگر این راه و روش باعث میشه اون آدم حس خوبی پیدا کنه ، بتونه با خوبیها و خدای خودش ارتباط برقرار کنه خب حتما این راه برای اون بهترینه هرچند برای کس دیگه ای ارضا کننده نباشه چون این راه ، راه اونا نیست . دیشب داشتم فکر می کردم اشکال از یه جای دیگه هم هست اینکه کسایی که راه های متعالی رو پیدا کردن و معرفی کردن کمتر شناخته شدن . مثلا خیلی جالب بود دیشب یکی داشت میگفت وقتی من دارم خوب و بر اساس ذات انسانیم عمل میکنم ، دروغ نمیگم و ... چرا باید اسمش رو الکی بذارم دین . خب خدا خیرت بده که زدی وسط خال . مشکل همینجاست اینکه راههای واقعی ، آدمهای راهنمای واقعی اسمشون کمرنگ شده و به جاش یه سری آدمهای دیگه که هیچ فرقی با ما ندارن و چیزی بیشتر از ما نمیدونن اومدن حرفای آون آدمهای حقیقی رو تحویلمون میدن و ما هم بدو پریدیم دنبالشون . چرا ؟ چون یه عده آدم دیگه به واسطه سو استفاده از اسم و حرفها و راه اون بزرگان اومدن و زهر تلخ به خوردمون دادن و حالا هم ما شدیم مار گزیده و متاسفانه این اتفاق بیشتر در حوزه دین رخ داده تا عرفان و تصوف و غیره .
درهر حال با این وضع فکر میکنم با حرف زدن و دلیل و مدرک آوردن نمیشه تغییری ایجاد کرد ، فقط با عمل کردن تغییری اتفاق میوفته . اون آدمی که الان به چیزهای بیخودی معتقده وقتی در من واعمال و رفتار من تاثیر عقیده ام رو ببینه اگر این عقیده درست باشه بدون شک ذات انسانی و الهی اون آدم هم به درستی این عقیده گواهی میده و به تدریج جذب این راه میشه .
و باز یه حرف جالبی که شنیدم این بود که یکی میگفت این جلسات مثل دوش گرفتن برام میمونه ، وقتی میام اینجا انگار روحم پاک میشه و آرامش پیدا میکنم ولی وقتی که میرم بیرون و سرکار و زندگی بعد چند روز دوباره همه چیز برام تیره میشه . در علم پزشکی به این میگن اعتیاد! آرامش و عقیده ایی که صرفا از توی جلسات بدست بیاد فقط هم توی همون جلسات کاربرد داره و به درد میخوره . آرامش و اعتقادی که از توی همین زندگی با همه بالا و پایین و سختی و داری و نداریش به دست میاد تا ابد همراه آدم باقی میمونه و البته نمیشه انکار کرد که به دست آوردن این اعتقاد بدون زنده بودن اون ذات پاک انسانی بدون راهنمایی بدون رفتن سراغ کسایی که حرف اول رو توی این راه زدن و اصلا انسانها رو نگیم بدون رفتن سراغ خود خدا و حرفهاش با ماها خیلی کار سختیه .
خلاصه بعد از مراسم مدیتیشن و دعا چراغها خاموش بود و خانمها میرفتن استادشون که یه خانم میانسال بود رو محکم بغل میکردن و همونطور که توی بغلش بودن مشکلاتشون ، گره کارشون، حرف دلشون و ... رو درگوشش میگفتن و ازش میخواستن که براشون دعا کنه .(گویا این کار یه سنته بین خودشون و علاوه بر این استادشون رو هم تا حد امامزاده قبول دارن) من هم گفتم برم بغلش کنم! وقتی سرش خلوت شد رفتم بغلش کردم و همونطور که منو محکم توی بغلش گرفته بود در گوشش گفتم ، من زیاد به جلسات و عقاید شما آشنا نیستم و کلا هم اعتقادات خاص خودم رو دارم اما درهرحال به عقاید شما احترام میذارم و امیدوارم که موفق باشید!
خانمه یه کم جا خورد شاید انتظار نداشت کسی بیاد درگوشش اینو بگه ، بعدش که از آغوشش بیرون اومدم لبخند زد و متعاقبا برام آرزوی موفقیت کرد و البته همین هم انتظار میرفت .

-------------------------------------------------
ان شاالله که هدف این گروه ها معنویست نه مادی ولی دیشب داشتم حساب میکردم بیایم با بچه های شفا یک بیزنس راه بندازیم ، اسمشم بذاریم موسسه فرهنگی تجارتی ِ عرفان ِ شفا، دست کم میتونیم ماهی سه چهار میلیون درآمد داشته باشیم . قسمت آشنایی اعضا با مرجان و ساغر و رضا ، قسمت صحبتها و بحث ها با محمد و هدی و مراد ، قسمت نیایش و دعا با پرنیان و امیر و غزاله ، قسمت سماع و حرکات موزونشم با من D:

۱۳۸۷ اردیبهشت ۶, جمعه

قاصدک



امروز احساس میکنم در یگانه کانون رهایی ایستاده ام ، تنها نقطه آرامش جهان ،
حس میکردم آبی ترین دریا و امن ترین ساحل ها جای من است .
درست همانند سرمازده ی تازه از راه رسیده ای که دستانش را و پیکرش را در سرخی آتش سوزاننده ای ، گرم میکند .
دیگر چیزی مرا نمی شکست ، خرد نمی کرد ...

گویی در حال جمع شدن بودم . احساس میکردم قطعه های وجودم از هر گوشه جهان مثل پازلی به هم وصل میشود و دردی جانگداز اما شیرین را در من به جا میگذاشت ، شاید دردی بود که در هنگام اتصال ِ تکه های پیکره ام و از پیوستنی آرام در رگهایم باقی می گذاشت ، اما هر چه بود زیبا بود و عجیب ...


هر بار مبخواهم به سراغ او روم به ناچار باید تکه های روحم را که در همه جا، جا گذاشته ام پیدا کنم
تا در آن جریان زیبا مثل تکه های فلز ذوب شوند و دوباره جمع شوم و یکی شوم ...باید خودم را پیدا کنم ...


نمی دانم شاید نباید ازآرامش نام ببرم زیرا هیجان و درد، همراه نشاط و طرب در انتهای شگفتی و عظمت ، فقط حیرانی را برایم به ارمغان می آورد و آنجاست که مات و مبهوت در اوج باور و یقین تسلیم میشوم

چشمانم دوردستها را مینگرد و لبانم رازی پنهان را در خود به جا خواهد گذاشت و فقط نگاه میکنم ...
و اما نهایت لذت من و انتهای آرزویم پرواز است ، زیرا پرواز را انتهایی نیست .
همچون قاصدکی کوچک خود را به دستان نسیم میسپارم که هیچ لذتی بالاتر از این نیست

و انگار در جستجوهایم به دنبال کسی میگردم ، او که گوهر گرانبهای خود را در زندان تاریک و محزون من از قصد جا گذاشت تا دل خوش دارم و این خاطره کمرنگ هر روز درذهنم مرور میشود اما ذهنم یاری نمیکند ، قلبم گواهی میدهد . کسی در قلبم میگوید : یک چیز بیشتر برای دانستن وجود ندارد ، یک چیز بیشتر برای یافتن و فهمیدن نیست ، فقط یک چیز ! آری میفهمم چه میگوید !


پس باید برای او آواز خواند ، باید زندگی کرد ، برا ی او باید نگاه کرد ، سه تار زد ،

برا ی او باید شعر گفت ، باید گریه کرد و لبخند زد
برای او باید راه رفت و پرواز کرد
برا ی او باید بیدار شد ، مهربانی کرد ، دوست داشت ، حتی باید عاشق شد
باید عاشق شد .و گذشت ...

با هیچ کس نشانی زان دلسِتان ندیدم

یا من خبر ندارم ، یا او نشان ندارد...

به یادبود سالروز کوچ شاعر رنگ ها



در اتاق خلوت پاكي در روي صندلي نرم پارچه اي نشسته و مي خواهم در سايه هاي وهم خيال خود بخزم.
خيال مي كنم در آبهاي جهان قايقي است و من مسافر اين قايق هزار هاست سرود زنده دريانورد هاي كهن را به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم و پيش مي رانم.مرا سفر به كجا مي برد؟ چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم و من تنها بودم

دلم گرفته.دلم عجيب گرفته. به يك چيز فكر مي كردم ، كجاست سمت حيات؟كجاست سمت مرطوب حيات؟ و همين حرف در تمام سفر پنجره خوابم را به هم ميزد.

مردمان را ديدم ،شهر ها را ديدم؛آب را خاك را نور را ظلمت را ديدم. چيز ها ديدم در روي زمين،كودكي ديدم ماه را بو مي كرد.كنار راه سفر كودكان كور عراقي را ديدم كه به خط لوح حمورابي نگاه مي كردند.شاخه ها پژمرده، سنگ ها افسرده است.رود مي نالد، جغد بر كنگره مي خواند.لاشخورها از هوا تك تك فرود مي آيند.تيرگي مي آيد. دشت مي گيرد آرام.كوه خاموش است.سكوت بند گسسته است.رنگ شب بي حرف مرده است.

من بجا ماندم در اين سو.شسته ديگر دست از كارم. تنها بودم. پاي ني زاري ماندم، باد مي آمد .گوش دادم .

چه كسي با من حرف مي زد؟ ايستادم تا دلم قرار گيرد.

دستي بر دوشم كشيده شد.برگشتم عارفي ديدم در باغ عرفان . رفته از پله مذهب بالا، رفته تا ته كوچه شك، تا هواي خنك استغنا .

لبهايش از سكوت بود.گفت بيناي ره گم كرده ،چرا گرفته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي؟چقدر هم تنها!

گفتم ياري كن و گره زن نگه ما و خودت باهم. ما چنگيم هر تار از ما دردي،سودايي.زخمه كن از آرامش نا ميرا، ما را بنواز. خود را در ما بفكن. هر سو مرز هر سو نام. رشته كن از بي شكلي. گذران از مرواريد زمان و مكان باشد كه بهم پيوندد همه چيز، باشد كه نماند رمز كه نماند نام. روح من كم سال است. روح من گاهي مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.كجاست سمت حيات؟

آيا حيات غفلت رنگين يك دقيقه حواست؟دلم گرفته ، دلم عجيب گرفته است. نمي دانم كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است، كبوتر زيباست. چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست. گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد?

گفت آهنگ تاريك اندامت را شنيدم. خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي. چشم ها را بايد شست. جور ديگر بايد ديد. ساده باشيم . كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ .كار ما شايد اينست كه در افسون گل سرخ شناور باشيم. پشت دانايي اردو بزنيم و هيجانها را پرواز دهيم. هميشه با نفس تازه راه بايد رفت و هميشه قشنگ بايد ديد.
پرسيدم قشنگ يعني چه؟
گفت قشنگ ، تعبير عاشقانه اشكال و عشق سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست . و عشق صداي فاصله هاست.صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند.
گفتم :بيا و ظلمت ادراكم را بحيات به زندگي چراغان كن.

گفت: زندگي رسم خوشايندي است.زندگي بال و پري دارد به وسعت مرگ .پرشي دارد اندازه عشق. زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است. زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد. زندگي ضرب زمين در ضربان دلها. زندگي هندسه ساده و يكسان نفس هاست. زندگي تر شدن پي دز پي.زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است. زندگي مثل يك بارش عيد مثل صفي از نور مثل حوض موسيقي است.زندگي قطره اي است نوسان در دريا.زندگي صداي زنگ قافله هاست.

اكنون دارم مي شنوم. روح من در جهت تازه اشيا جاري است .من صداي نفس باغچه را مي شنوم. من صداي قدم خواهش را مي شنوم . صداي باد مي آيد .ناگهان طرح چهره اش از هم پاشيد و غبارش را باد برد. گويي كه اصلا نبوده است . ومن هنوز ايستاده ام

گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدم هاي مرا . همان عارف است كه مرا مي گويد: بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.

بايد بلند شد و در امتداد وقت قدم زد .بايد دويد تا ته بودن.

زندگي خالي نيست مهرباني هست ،سيب هست ايمان هست ،
آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد



Excerpt: Sohrab Sepehri (October 7, 1928 - April 21, 1980) was a notable modern Persian poet and a painter.He was born in Kashan in Isfahan province. He is considered one of the five most famous modern Persian (Iranian) poets who have practised "New Poetry" (a kind of poetry that often has neither meter nor rhyme). Sohrab Sepehri is also one of Iran's foremost modernist painters.Hi was a restless soul that just wants to live as close as possible to the nature, where he is able to find God. Here is a part from Sepehri’s “Wayfarer”:
Wherever I am, let me be!
The Sky is mine.The windows, the mind, the air, love, earth, are all mine.
What does it matter if mushrooms of nostalgia grow from time to time? "

۱۳۸۷ اردیبهشت ۵, پنجشنبه



کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است ، که در افسون گل سرخ شناور باشیم

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم

برو بابا خدا پدرت رو بیامرزه!


نوشته ی: بهار
منبع: شما در شما بنویسید

توی کلاس نقاشی، وقتی کارهای نقاشهای معروف رو می بینم همش پراز غم و اندوه ِ، پر از سختیهای زندگی و لحظات تلخ، رنگهای خاکستری و تیره.

همش از خودم میپرسم واقعا چرا؟ کمتر میبینی کسی خنده از ته دل رو کشیده باشه! کمتر میبینی کسی نگاه پر از عشق مادر به بچه ای که تمام زندگی اش رو به تصویر کشیده باشه! کسی آدمهایی رو که که با انرژی راه میرن وتو دلشون خدا رو شکر میکنن رو به تصویر نکشیده!

شاید آدمها دنبال اینن که مبادا شاد بشن.

غم رو همهشون دوست دارن و اگه شاد بکشی میگن برو بابا خدا پدرت رو بیامرزه! ترجیح میدن نفس نکشن که مبادا بوی بهار بره تو ریه شون و اونها رو یه لحظه فارغ بال کنه از هر چی بدهکاری و طلبکارییه.

البته خودمم همینطورم! جرات ندارم از رنگهای شاد استفاده کنم یا تو نقاشیهام بخندم. رنگهای نارنجی صورتی رو چرک میکنم و هر وقت که غمگینم حس نقاشی کشیدنم میاد. ولی تمام آرزوم اینکه یاد بگیرم زیباییها رو بکشم تا به همه بگم زندگی زیباست.

این جمله رو که تو کتاب دینیم بود رو دوست ندارم: "دنیا زندان مومن و بهشت کافر" که اگه یه روز بهشتی و شاد زندگی کردی یعنی کافری. چون باعث شده خیلی وقتها وقتی کوچیک بودم به خودم اجازه ندم از غم فرار کنم که لا اقل اون دنیا برم بهشت!

شاید بخاطر این که از اول تو مدرسه هامون به ما یاد ندادن جمله های قشنگ بخونیم، حافظ و موالانا بخونیم و بخندیم.



دلم میخواد وقتی بچه دار شدم بهش یاد بدم چطور از همه نعمتهای خدا که برای اون آفریده شده لذت ببره و همیشه یه لبخند رولبش باشه به امید اون روز.



Excerpt: In Painting class people uses darken colors, nobody draws a happy face and nowbody puts any attention if you paint a happy colored flower. In school I do not like the term they taught us that this world is the believer's cage and those who are happy do not enter the paradise. I would like to say that there is no contradiction between happiness and becoming happy at the moment. ~ A wonderfull message written by Bahar a reader of Shefa Weblog in the reader's section of Shefa.



۱۳۸۷ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

من " شفا " مي خوام!!!


اول سلام،

دوم اينكه اولين باريه كه ميام " شفا " رو مي خونم و دلم ميگيره و مي رم رد كار خودم..

سوم اينكه من هيچ يك،

تاكيد مي كنم،هيچ يك از اهالي اين سرزمين رو كه شفا نام داره رو نمي شناسم،
- هر چند دوست دارم بدانم و بشناسم اما دليلي براي اين كار نمي بينم،اينجا اعتماد زيبا موج مي زند.-
ولي با بودن آنهاست كه در تمام اين سالها شفا،
جز " شفا " نبخشيده به ماهايي كه مدتهاست مي خوانديم و حالا افتخار خطي به يادگار نوشتن در آن را داريم..
ديگر اينكه هر گروه با انسانهاي صاحب انديشه اي كه در آن قلم مي زنند توسط فردي مديريت شده و در آن اعمال سليقه مي گردد،
پس اين نامش "فيلتر" نيست..
در آخر اين كه " شفا " تا هميشه رنگ دوست داشتني و زندگي بخش خود را حفظ مي كند..
حتي اگر نارنجيه قديمي و دوست داشتني اش به آبيه دريايي و دوست داشتني ترش تغيير كرده باشد..
" شفا " را چه اويي كه تنها مي خواندش و چه آني كه مي نگاردش تنها براي " شفا " بودنش است كه دوست اش مي دارد.
مقصد " نور " است،تنها راه ها يگانه نيستند..
و گاه با هم بيگانه حتي.
من كه دوست داشتم شاهد شكل گيري " بحث " هايي از اين دست ،
نه در شفا،
كه در" فروم "ها و به اصطلاح " اطاق " هايي كه تعدادشان كم نيست باشيم.
اين تنها دوست داشته ي من است و بس..
و اين هم "ممنوعه" ي امروز من بود كه از مهزاد عذر مي خوام و از ديگر عزيزاي شفايي كه بعد از كلي كلنجار رفتن و ورجول ورجول كردن با خودم پابليشش كردم.
اگر امروز اين حرف ها رو اينجا نمي نوشتم به من " آسيب " ي مي رسيد بي شك و روزي پشيماني سراغم ميومد..

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳, سه‌شنبه

م.م.نوعه ها!

این پست مجموعه مطالبی هست که میخواستم رو صفحه شفا بذارم اما نذاشتم هرکدوم به یه دلیلی ، یا خودم راحت نبودم یا حس کردم اینجا نمیشه اینو نوشت یا مسخره اس یا جواده و … اما مهم نیست . اگر آدم بخواد اینجا هم راحت نباشه و خودسان سوری کنه که دیگه هیچ . انسان مجموعه ایه از همه چیز و فقط با بودن همه این جزئیات میتونه زنده و واقعی باشه .

متن م م نوعه :

گاهي از اينکه بگويم مي هراسيدم ، هراس آنکه بگويم دوستت دارم هراس آنکه گمان کني چه آلوده ام . و در اين سکوت ممتد ، ناگهان ، بي هيچ صدايي ، نمي دانم چه شد. کودکي خنديد يا که پرنده اي آواز خواند، نمي دانم . چيزي لطيف ، چيزي پاک . و نمي دانم و نمي دانم ........
برهنه ام ، برهنه تر از آب ، رها تر از باد. مي توانم با ابر همبستر شوم ، با آسمان يکي و آغوشش از آن ِ من باشد و بوسه ها ........ و بوسه ها بر لبهاي خدا.
برهنه ام ، مثل جوانه اي تازه سر بر آورده ، مثل شکوفه ای تازه شکفته . دوستت دارم بی هیچ هراسی . می توانم زندگی را در رگهای یک برگ ، عشق را در حنجره یک گنجشک و خدا را و مگر غریبه ای ، تو را ، همین جا .
برهنه ام ، در آغوش آسمان ، صورتم روی صورت خدا .


عکس م م نوعه (یادمه یه بار میخواستم این عکس رو بذارم ولی نذاشتمش و به جاش یه عکس بی ربط به مطلب گذاشتم ولی هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چرا!):



راهنمای م م نوعه :
چی نباید بپوشی ، یه برنامه تلویزیونیه که توش در مورد نحوه انتخاب لباس بر اساس شکل بدن و لباس پوشیدن و انتخاب رنگ بر اساس ویژگیهای خود فرد رو آموزش میده . توی ایران روی هات برد کانال بی بی سی پرایم پخش میکنه که البته زمان پخشش رو از تله تکستش میشه پیدا کرد .خود مدل برنامه خیلی جالبه چون توش با دو طراح همراه میشید که میرن سراغ خانمهایی که یا افسردگی دارن یا مشکلات خانوادگی دارن یا بیمار هستن یا بودن و نشون میدن که چقدر این مشکلات توی روحیه و حتی طرز لباس پوشیدن شخص تاثیر گذاشته و بهش یاد میدن چقدر چیزای خیلی جزئی مثل نحوه لباس پوشیدن میتونه توی دوباره دست آوردن اعتماد به نفس بهشون کمک کنه . مثلا توی یه قسمتیش خیلی جالب بود خانمی که افسردگی داشت چقدر در مقابل انتخاب و پوشیدن لباسهای با رنگ روشن مقاومت میکرد و با طراحها بحث میکرد ولی آخر سر قبول کرد وفیلم 6 ماه بعد همون آدم رو که نشون می داد تونسته بود با تغییرطرز فکر و کمک دوستانش دوباره سر کار و زندگیش برگرده . گرچه لباس و ظاهر دردی دوا نمیکنه اما خودش میتونه یه نقطه شروع باشه .
یادم رفت بگم این برنامه تقریبا کاملا ز نانه است و دیدنش برای خانمها مستحب و برای آقایون مکروه می باشد اگر توی بعضی قسمتاش چیزای عجیب غریب دیدین من مسئولیتی نمی پذیرم از من گفتن !

آهنگ م م نوعه :
این آهنگ که اینجا میتونید دانلودش کنید از یک خواننده بسیار مبتذل و تقبیح شده و بی هویت می باشد و البته شاد هم نیست . اصلا کسی که کمتر از اجراهای ارکستر فیلارمونیک گوش بده آدم نیست شلغمه . جدا از شوخی این آهنگ هم جز لیست م م نوعه ها بود .

وعده هاي خداوند


خداوند وعده نكرده است

كه آسمان پيوسته آبي و آفتابي باشد

خداوند وعده نكرده است

كه راه زندگي تا پايان

گل و ريحان و سنبل و ضيمران باشد

خداوند وعده نكرده است

آفتاب بي باران

شادي بدون غم

و آسايش بي رنج را

اما خداوند وعده كرده است

كه هر روز نيرو بخشد

و با هر سختي ، آسايش و آساني آورد

و در راه زندگي چراغ هدايت آويزد

بلاها را به لطافت درآميزد

و از آسمان ياري فرستد

و با شفقتي بي دريغ

و عشقي بي كرانه...

آني جانسون فلينت

***********

WHAT GOD HATH PROMISED


God hath not promised
Skies always blue
Flower-strewn pathway-
All our lives through;
God hath not promised
sun without rain
joy without sorrow
peace without pain

But god hath promised
Strength for the day
Rest for the labor
Light for the way
Grace for the trial
Help from above
Unfailing sympathy
Undying love

annie johnson flint

كتاب : در قلمرو زرين (365 روز با ادبيات انگليس )

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲, دوشنبه

بانوی اردیبهشت...



سلام،

داشتم به مطلبي كه سال گذشته در چنين روزي نوشته بودم نگاه مي كردم.

دلم نيامد با عزيزاني كه شفايم بخشيده است شان و شفايم بخشيده اند، شريكش نشوم..

" مادر "..

تنها اين واژه را بر زبان بياوريم و سپس در سكوتي دوست داشتني گذشته ها را مرور كنيم..

چه اتفاقي مي افتد؟

هيچ ترجماني راستين و واقعي تر از واژه اي كه "عشق" اش مي نامند نمي توان يافت كه اين واژه و فرشته اي كه در پس آن نهفته است به روشني مي نمايدمان..

من نوشتن بلد نيستم،

تنها حرف هاي دلم را رها روي كاغذ مي آورم،

از سالهايي نزديك ،گاهي هم جايي كه دنياي مجازي اش مي نامند،
-و من هيچ اعتقادي به مجاز بودنش ندارم-
انديشه هايم را با انسانهايي كه دوستشان مي دارم،
- بي آنكه چيزي ازشان بدانم -
شريك مي شوم..

بگذريم،
سالي دور يادم مي آيد كه دستنوشته اي دلانه را به نيت روز ميلاد مادر تقديمش كردم و وقتي خواند همديگر را چنان در آغوش كشيديم و گريستيم كه گويا..

نوشتن بلد نيستم..

امسال هم سنگي عقيق را مزين به نام نوراني " الله" و نيز نام پنج تن به سفارش و راهنمايي عزيزي برايش تهيه كردم كه در گوشه اي خاموش از سجاده اش آرام بگيرد كه مي گويند عقيق علاوه بر فضيلت هايي كه دارد،سنگيست از براي ماه ارديبهشت.

----------------------------------------

2/2/86

" مادر "
شنيدن اين واژه بعضي را به ياد داشته هاشان مي اندازد و برخي ديگر را به ياد دردهايي از جنسي كه بوي غربت و جا ماندن مي دهد، بوي دير ماندن.
و مرا بي اختيار به ياد عشق مي اندازد،
به ياد بهشت،
ياد ارديبهشت...
" م " مثل ماه،
" م " مثل مريم،
" م " مثل مادر...
مادر،مادر،مادر...
مادر مثل صبر،
مادر عين درد،
مادر عين سوز...
مادر، صوت الرحمن و يس،
مادر بوي سجاده،
مادر عطر تربت بقيع...
مادر حسرت بقيع،
مادر عين غربت،
مادر حس ٍ امنيت،
مادر،
بي مثل و بي مانند.
شكوه:
هيچ كار من به آدميزاد نرفته
نه از آن تكه كاغذي كه بعنوان هديه ي روز تولدش چندين سال پيش- كه داغ پدر تازه و تازه بود - به مادر دادم و آتش بر وجود بيقرارش انداختم... و نه از امشبم كه...
خداييش خيلي جرات به خرج دادم كه با مادر- اون هم شب تولدش- پاي تماشاي فيلمي نشستم كه نه در سينما و نه در خلوت تنهايي خودم تا اون لحظه جرات دیدنش رو نداشتم.
آره درست حدس زدي.
روز تولد مادر،با مادر،پاي تماشاي "م" مثل مادر.
خدايت بيامرزاد ملاقلي پور و روحت شاد.
با غم شگرفی که در این فیلم آفریدی جاي پایي ابدي از خود بر جا نهادي .
بغضم را كجا مي خواستم ببرم؟
كجا مي خواست خراب شود بر سرم اين بغض؟
نه هنوز تمام نشده:
مي خواهم باز هم بگويم...
مادر مثل غربت،
غربتي عجيب چون مدينه،
مادر چون كلكسيوني رنگارنگ از دردهايي قشنگ،
مادر، تجلي عيني طلوعي به يادگار مانده از غروبي مدام...
مادري عاشق،
عاشق پدر،
عاشقي چون پدر،
مادر چون سفر،كندن،رفتن،رفتن...رفتن،اما...جا ماندن،
جا ماندني عين تنهايي،
تنهايي را تنها تنها زندگي كردن و لب نگشودن.
مادر يعني شكوه بلد نبودن.
تقدس واژه ي " مريم "
برانكارد،آمبولانس،دلشوره...دلشوره...دلشوره...
انتظار...انتظار...انتظار...
انتظاري ازلي تا به ابد.
ميبيني،دارم ياد مي گيرم گفتن رو.
فرياد كردن رو هم تمرين دارم مي كنم.
شكستن غرورم رو كه سال هاست فوت آبم،از برم.
كاش مي شد خاك شد...
كاش مي شد خاك شد و گسترد وجود،
خاك پاي مادر...
مادر تو،
مادر من،
همه ي مادران دنيا.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱, یکشنبه

آن خردمند ديگر

مقدمه لئو بوسكاليا در كتاب : آن خردمند ديگر

خواننده عزيز مي خواهيم برايت داستاني بسيار جذاب درباره حكايت ، آن خردمند چهارم ، تعريف كنم :
يكي بود يكي نبود . روزي و روزگاري بود .يك پسربچه ايتاليايي بود كه در منطقه فقير نشين لسانجلس زندگي ميكرد .اين بچه كتاب خواندن را خيلي دوست داشت . او به خانم كتابدار نيز عشق ميورزيد .يك روز در ايام جشن كريسمس وقتي اين پسر هفت يا هشت سال داشت خانم كتابدار به اين پسر يك هديه عيد داد كه البته يك كتاب بود و آن كتاب ، آن خردمند چهارم، بود .ساليان دراز اين كتاب در محلي قابل دسترسي در خانه قرار داشت و منتظر بود تا كسي آن را بيابد و بخواند . بالاخره كودك آن كتاب را خواند و باز خواند و چندين بار ديگر خواند .بار اول كتاب حوصله كودك را سر برد و ذهن او را آشفته كرد ، اما بعدها آن داستان عميقا ً او را تحت تاثير قرار داد و بالاخره زندگي او را دگرگون كرد و اكنون آن داستان او را به چالش تازه اي دعوت ميكند كه آيا او ميتواند چيزي درباره محتواي اين داستان بنويسد؟ و بر آنچه در خود داستان آمده بيافزايد؟ و تصور او اين است كه نمي تواند زيرا به كمال چه چيزي ميتوان افزود ؟؟؟و هنگامي كه همه چيز گفته شده است ديگر چه ميتوان گفت .
آن كودك اكنون بزرگ شده و مرد شده است .و همچنان بدين سخن ايمان دارد كه كارهاي خوب ما جاودانه است .
او هنوز به جادو و سحر و افسون اعتقاد دارد .
لئو بوسكاليا


لئو بوسكاليا نويسنده و گوينده عشق بود ، همين عشق خاكي و زميني كه در عين حال با جاودانگي و آسمان پيوند دارد . او براي اولين بار چند واحد درسي با عنوان عشق در دانشگاه ها گذاشت و همه را به دوست داشتن يكديگر و گرمي و همزيستي محبت آميز دعوت كرد . كتابهاي او همه راجع به عشق است . از جمله اتوبوسي به نام عشق ، از او به فارسي ترجمه شده زادگاه او ايتالياست اما در
لس انجلس آمريكا زندگي ميكرد و در دانشگاهاي آمريكا سخنراني و تدرسي ميكرد همچينين كتابهايش همه به زبان انگليسي نوشته شده

۱۳۸۷ فروردین ۳۱, شنبه

بیشتر

فرمود ، یکی پیش مولانا شمس الدین تبریزی گفت که من به دلیل قاطع هستی خدا را ثابت کرده ام . بامداد مولانا شمس الدین فرمود که دوش ملائکه آمده بودند و آن مرد را دعا میکردند که الحمدلله خدای ما را ثابت کرد . خدایش عمر دهاد ، در حق آدمیان تقصیر (کوتاهی ) نکرد . ای مردک ! خدا ثابت است اثبات او را دلیلی می نباید . اگر کاری می کنی خود را به مرتبه و مقامی پیش او ثابت کن وگرنه او بی دلیل ثابت است .
فیه ما فیه _ مولانا

------------
از این لحن رک و راحت و صریح شمس خیلی خوشم میاد . شمس معروف بوده به خلق و خوی خیلی رک و اینکه با کسی تعارف نداشته . آدم وقتی پشتش خیلی گرم باشه میتونه اینطور راحت و بی دغدغه حرفش رو بزنه . شاید بزرگترین خدمت شمس به مولانا ایجاد همین روحیه راحت بودن و ترسی از چیزی نداشتن باشه . وگرنه اون مولانای ِ شیخ متدین شهر چه جوری میتونه جرات کنه که حتی از مبتذل ترین داستانها برای گفتن معانی الهی استفاده کنه . مولانا قبل از آشنایی با شمس همه چیز داشت ، حتی علمش هم خیلی بیشتر از شمس بود اما یک چیز رو نداشت . جرات پا از گلیم خود بیشتر دراز کردن ، جرات بیشتر دیدن و نترسیدن از فکر دیگران ، موقعیت ، اعتبار و ... ، جرات بالاتر پریدن
بیایم این دفعه پامون رو بیشتر از گلیم خودمون دراز کنیم .

۱۳۸۷ فروردین ۳۰, جمعه



همیشه وقتی به اماکن زیارتی میرم و کوچولوهایی رو می بینم که با پدر و مادراشون اومدن یاد بچه گیهای خودم می اوفتم. اون وقتا هر دفعه که میرفتیم جاهای زیارتی – حرم امام رضا، حضرت معصومه، امامزاده صالح، شاهچراغ و... – از دیدن بزرگترهایی که می اومدن اونجا و موقع دعا کردن های های گریه میکردند تعجب میکردم. همیشه پیش خودم می گفتم پس چرا من گریه ام نمیگیره!؟ حتما چون بچه ام و کوچیک گریه ام نمی آد! خوش به حال اینا که بزرگ شدن!!


درست یادم نیست که چی شد بزرگ شدم، اما الان خیلی وقته که هر دفعه میرم اینجور جاها با دیدن صحن و حرم، اشکهام ناخودآگاه جاری میشن!


و حالا من خودم شدم مایهِ تعجب دختر کوچولوهایی که کنجکاوانه نگاهم میکنند : " مامان، این خانومه چرا گریه میکنه؟" و من، که تو دلم جواب میدم : "عجله نکن کوچولو. وقتی بزرگ شدی خودت میفهمی!"


Are you a good scientist?

Don't be afraid. That's what Don Ganem, whose research team studies pathogenic human viruses, says to students who are thinking of pursuing a career in science. "What was the most important for me," Ganem says, "was to get over the fear that you weren't smart enough, or the fear that this was something that you couldn't do." Other traits, such as self-discipline and tenacity, are also necessary, but it's not essential to be superhuman. "People have a greater capacity to do this than they think," Ganem says.


Read more

۱۳۸۷ فروردین ۲۹, پنجشنبه

انار

این عکس رو که دیدم یاد این شعر کتابهای دبستانی افتادم :ه

صد دانه یاقوت، دسته به دسته
با نظم و ترتیب، یک جا نشسته
.....
و البته این شعر زیبای سهراب، که ای کاش...
" من اناری می کنم دانه به دل می گویم: کاش این مردم، دانه های دلشان پیدا بود..."

۱۳۸۷ فروردین ۲۸, چهارشنبه

به این میگن اصلاح


نقل قولی دیدم در یک وبلاگ:
"
بعد از اینکه شورا و فرمانداری شهر تهران در سال گذشته به این نتیجه رسیدند که در مترو بلیت تک سفره وجود نداشته باشد، یک شهروندی پیدا شده و سر این ماجرا به دیوان عدالت اداری شکایت کرده و گفته:« من شاید بخواهم فقط یکبار از مترو استفاده کنم و این حق من است که بتوانم بلیت تک سفره بخرم ولی مترو این حق را از من گرفته است.»

دیوان عدالت اداری به این شکایت رسیدگی کرده و در نهایت رایی به نفع آن شهروند صادر شده است...

بعد از اینکه فلانی این ماجرا را تعریف کرد ، خبرنگارها خنده اشان گرفته بود و می گفتند چه همت و حوصله ای اون فرد داشت!!!
"

لذت بردم از این اصلاح سازی. از کار ِ متمدنانه ی این شهروند ِ ایرانی. ای کاش نام ِ این شهروند اعلام بشه تا کارش الگویی بشه برای مردمی که نمی دونن چطور اصلاحات کنن و روش رای ندادن !! رو در پیش می گیرن.

این منو یاد زن سیاهپوستی بنام خانم رزا پارکس Rosa Parks انداخت که برای اولین بار در آمریکا در قسمت ِ سفیدپوستان اتوبوس نشست. بله تو آمریکا تا چند دهه ی پیش در بعضی شهر ها قسمت ِ سیاه پوست ها و قسمت ِ سفید پوست ها وجود داشت! این خانم وقتی با اعتراض مردی مواجه شد که می گفت باید صندلی سفید پوست ها را ترک کند، سر ِ جایش محکم نشست. اتوبوس ایستاد تا پلیس بیاید و بعد پلیس او رو بازداشت کرد (البته بر طبق وظیفه باید می کرد.) این زن برای سال ها سخنرانی کرد و نهایتا این قانون تبعیض نژادی برداشته شد.

این ویدیو جریان را نشان میدهد



ویدیو در یوتیوب، خانم رزا پارکس و اعتراض او به تبعیض نژادی در آمریکا

بیشتر درباره ی رزا پارکس بخوانید

عکس ِ بالا خانم رزا پارکس را نشان میده و در پشت ِ زمینه مارتین لوتر کینگ دیده میشه.

... محمد



Excerpt: I read in a weblog that an Iranian citizen in Iran has complained to the Iranian Judiciary Supreme Courts from the subway company that they have stopped selling one-way tickets. He wrote in the complain this is not appropriate because there are people who like to use the subway only for one trip and it is not fair that they pay more on this. Finally, his case was studied and the court gave the citizen the right! This reminded me of a better way of correcting mistakes the way Rosa Parks did in the US.



۱۳۸۷ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

والعصر

و از تو می پرسند که با زمانِ خود چه کردی؟




Excerpt: And they will ask you how did you spend the God's gift...the time.



۱۳۸۷ فروردین ۲۶, دوشنبه

زبان شعر

زبان شعر زبان احساس است، يعنی زبان دل است نه زبان عقل. اختلاف بين اين دو زبان بسيار است: زبان عقل بيانگر مسائل عقليست و برای بيان مسايل احساسی ابتدا آنها را از فيلتر عقل عبور میدهد. ولی زبان دل ميتواند احساسات را بدون دخالت عقل بوسيله تصاوير بيان کند. بيان احساسات خشم، محبت، ترس و غيره با زبان عقل بسياردشوار است، ولی با زبان دل ميتوان آنها را خيلی ساده با فرمهای تصويری بيان کرد. مثلاً برای ايجاد ترس از افراسياب، فردوسی میگويد:

شود کوه آهن چودريای آب
اگر بشنود نام افراسياب

زبان عقل زبانی ساده و به اصطلاح رياضی، زبانی خطيست. يعنی اگر زبان را کمی تغيير دهيم معنی آن نيز متناسباً کمی تغيير می کند. ولی زبان دل زبانی غير خطيست يعنی تغيير کمی در زبان ممکن است در معنی آن تغييرات زيادی ايجاد کند. مثلاً "بنشين" و "بفرما" در زبان عقل زياد متقاوت نيستند ولی در زبان دل تفاوت بسيار دارند. "بنشين" تصوير سلطه جوئی را در ذهن میآورد ولی بفرما تصوير احترام و محبت را نقش می کند. زبان عقل يکطرفه است. يعنی شنونده اثر زيادی روی بيان ندارد. با اين معنی که از شنوندگان مختلف انتظار میرود که برداشت يگانه ای از بيان گوينده داشته باشند. ولی زبان دل دو طرفه است. يعنی شنوندگان مختلف می توانند درک مختلف از بيان گوينده داشته باشند. گاه گوينده به زبان دل سخنی می گويد که خواص از آن درکی دارند که عموم ندارند. در بيان حافظ:

حريفان غافل و ما را از آن چشم و جبين هردم
هزاران گونه پيغام است وحاجب در ميان ابرو

همان طور که زبان چشم و جبين را همه يک جور درک نمی کنند زبان دل حافظ را هم همه به يک گونه
نمیفهمند. به عبارات شاعرانه حافظ در غزلياتش با چشم ابرو حرف می زند و هر کسی از اشارات حافظ بسته به دل خود چيز ديگری م یفهمد. عده ای هم بکلی از درک اشارات چشم و ابروی حافظ غافلند. به قول خود حافظ:

من اين حروف نوشتم چنان که غير ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

زبان دل برای شدت دادن به معنی از وسيله ای استفاده ميکند که خيلی شبيه به آمپليفاير است. در اين وسيله برقی يک سيگنال (يا علامت) کوچک توسط نيروی برق شدت می يابد.





در زبان شعر جريان تقويت کننده(bias current) همان احساس مستی و هيجان (passion)
است. شاعر بدون اين مستی شعرش از تصاوير احساسی تهيست و برای تقويت احساس بايد از
تقويت کننده های قراردادی استفاده کند (مثل لغات "خيلی" و "بسيار" يا تکرار لغات). اين روش
اثری کم و گاه منفی در احساس گيرنده (يعنی شنونده يا خواننده شعر) دارد. مثلاً جملۀ "من ترا
خيلی دوست دارم" گاه اثرش از جملۀ "دوستت دارم" کمتر است. ولی مستی (که تقويت کننده
زبان دل است) از لغات و مفاهيمی استفاده میکند که در ذهن ايجاد تصوير میکنند. شدت و
روشنی اين تصاوير، تقويت کننده رابطه با شور و هيجان (يعنی مستی) شاعر دارد. اين تصاوير
زمانی در ذهن می آيند که شاعر عقل را بطور موقت کنار میگذارد. چون در حالت هشياری ذهن
اجازه نمیدهد که تصاويرنامعقول در آن نقش ببندند. به همين خاطر در حالت خواب يا تب يا
آشفتگی که عقل تسلطش بر ذهن کم میشود، تصاويری به ذهن میآيند که گاه اثر احساسی بسيار
قوی دارند. شاعر اين حال تقويت کننده را با مستی ايجاد می کند. ولی شاعر بر خلاف انسانهای
عادی با بسياری چيزها مست میشود. برای مثال ديدن روی يک دوست يا نگاه کردن به يک گل
زيبا شاعر را آنچنان از خود بيخود ميکند که چون شراب خوردگان تعادل عقلی خود را از دست
م یدهد و آشفته می شود. به علت شباهت اين حال آشفتگی با حال مستان شراب، شاعران لغت
مستی را برای بيان حال پريشان خود استفاده می کنند و عامل ايجاد کننده اين حال را شراب
م یخوانند. به اين کار که لغتی را (مثل شراب) به معنائی غير از معنای بازاريش استفاده کنند
استعاره میگويند (يعنی قرض گرفتن). در زبان های غربی به آن متافر(Metaphor) يا سمبول (symbol) يگويند.
تصاويری که در حالت بيخودی (يا مستی) در ذهن می آيند، از نوع تصاوير رؤيا ها هستند که
يونگ در کتاب انسان و سمبولهايش (man and his symbols)درباره آنها به تفصيل بحث
میکند. اين تصاوير مطابق نظر يونگ گاه با انسان به دنيا میآيند و گاه در طول زمان و در
رابطه با فرهنگ وشرايط محيطی به تدريج ا يجاد می شوند و برای خود در ذهن جا و معنی مستقل
از لغات دارند. نوع انسان در ارتباط طولانيش با محيط اين تصاوير را ساخته است و در نتيجه
اين تصاوير در تار و پود انسان است و اثر عميق در رفتار او دارد (اثری بسيار قوی تر از
مفاهيم و عبارات عقلی). شاعر به همين خاطر بيشتر از اين تصاوير استفاده میکند تا از مفاهيم
عقلی.
اين تصاوير يا سمبولها (يا استعارات) مطابق نظر اريک فرم ,(Eric Fromm) و يونگ بر سه نوعند:
شخصی (personal)
قومی و فرهنگی (cultural)
جهانی (universal)

خواب از هر سه نوع تصوير استفاده ميکند ولی زبان شعر بيشتر از تصاوير جهانی و قومی استقاده می کند. چون تصاوير شخصی فقط برای خود شاعر قابل درک اند نه برای ديگران.

در ترجمه شعر، تصاوير جهانی را می توان مستقيما ترجمه کرد ولی تصاوير قومی و فرهنگی را
بايد معادل يابی نمود. فيتزجرالد در ترجمه خيام از همين روش استفاده کرده است. يعنی بعد از
درک شعر خيام و ارتباط قلبی با آنها توانسته است برای آن تصاويرفارسی که در فرهنگ
انگليسی نا مانوس هستند، تصاوير معادلی بیيابد که در فرهنگ انگليسی زنده و مرتعش باشند.
همين روش را با تعهد بيشتر به متن، خانم گرترود بل (Gertrude Bell)در ترجمه غزليات حافظ بکار برده.

هياهوی زبان دل در سکوت زبان عقل بگوش ميرسد. اين هياهو راز نهفته دل را به طريقی که
عقل نفهمد فاش می کند. از ديدگاه حافظ، وقتی هويت (يا "من") عاقل ما خاموش می شود، هويت
ديگری (که گاه از آن به کودک يا طفل ياد می کنند) به صحبت می آيد. آين کودک در درون ماست،
ولی ما بعلت مصاحبت دائم با عقل او را نمیشناسيم و گاه چون حافظ می گوييم:

در اندرون من خسته دل ندانم کيست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست


“My weary heart eternal silence keeps--
I know not who has slipped into my heart;
Though I am silent, one within me weeps.
My soul shall rend the painted veil apart.”
Hafez – translated by Gertrude Bell

"تلاش" به عنوان هديه اي به بشريت


نوشته ی: نوشیروان کیهانی زاد
منبع

12 آوريل 1955 اعلام شد كه واكسن بيماري پوليو (فلج اطفالpolio) ساخته شده، موثر و مطمئن است.

اين بيماري تا آن زمان قربانيان فراوان داشت و همگان را نگران ساخته بود. در مواردي، بزرگسالان هم از قربانيان پوليو بودند و معروفترين آنان روزولت رئيس جمهوري آمريكا بود.

كاشف اين واكسن، دكتر يوناس سالك (يونس) Dr. Jonas Salk از مهاجران روس در آمريكا بود. وي كه در سال 1995 درگذشت بابت اين كشف مهم خود پولي نگرفت، امتياز آن را به ثبت نداد و تلاش خود را به عنوان هديه اي به بشريت اعلام داشت.



Excerpt: About Dr. Jonas Salk whi discovered Polio Vaccinne. He did not earn any money for this and said that this vaccine is his present to human beings.



۱۳۸۷ فروردین ۲۵, یکشنبه

در زمان انفجار ِ شیراز چه رخ داد؟


آنچه در زمان انفجار ِ شیراز رخ داد:

در ساعات ِ اول خون بيشتري نسبت به تقاضاها اهدا شد. بيشتر آنها بايد تا حالا خراب شده باشند. مردم به سمت حسینیه شتافتند تا غريبه هايي را نجات دهند كه تا ديروز می خواستند سرشان را کلاه بگذارند که دوزار بیشتر پول در آرن.

داوطلبان در خيابانها صف كشيدند و مردم در همه جا صبور و دوست داشتني شدند. خشم محو شد و جايش را به شفقت و غمخواري داد. تمام اين رخدادها، سانت به سانت، ما را به زمينه اي برتر در مكاني بالاتر كشاند.

بجاي اينكه تمام تأكيدمان را روي بيزاري بگذاريم، بياييد از اين رخدادها و رخدادهاي مشابه براي يادآوري بخود براي دلسوزي بيشتر بكار ببريم. دوست داشتني تر باشيم، آرامتر باشيم و بيشتر موجودي الهي باشيم.

فیلم لحظه ی انفجار

... محمد




Excerpt: What has happened in Shiraz after the bomb blast? Look at what happened. More blood was donated in the first day than could possibly be used. Much of it had to be destroyed. People ran into the scene to save strangers that yesterday they were honking their horns at in dismay. Volunteers lined the streets to help. People became patient and loving to one another. Anger dissolved and was turned into compassion. These events, inch by inch, move us to a higher ground, a higher place. Rather than putting all of our emphasis on the horrors, lets use these events and others like them to remind ourselves to be more compassionate, more loving, more peaceful, more divine beings.


وقتی مشغول ِ فهمیدن هستیم کجا هستیم



دلم می خواست می تونستم سریعتر مقالات را بخونم. چیزها رو زودتر بفهمم. وقتی که مشغول ِ فهمیدن ِ تکه ای از واقعیت ها در مقاله ای هستم، پای تابلو فکر می کنم. حرف می زنم. از روی ساعت یک ساعت و چهل دقیقه بعد شده و تمام ِ این مدت نبوده ام. اشکالاتی دارم که دارم با صبح به صبح بیدار شدنهام درستشان می کنم. از اینکه با تلاش بالاخره می فهمم خوشحالم.

... محمد



Excerpt: Time, me and understanding papers. I wish I could understand more to shortcut through time. I wish I could understand math with this quality faster.



۱۳۸۷ فروردین ۲۴, شنبه


چند روزیه که این شعر افتاده سر زبونم، یادمه خدابیامرز پدر بزرگم وقتی کوچیک تر بودم، همیشه اینو میخوند. اون موقع زیاد نمیفهمیدم چی میگه اما الان...ه




دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر


کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست


گفتند یافت می نشود گشته ایم ما


گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست


مولانا

۱۳۸۷ فروردین ۲۱, چهارشنبه

گلدسته ها و فلک

امروز روز آخر تور "گلدسته ها و فلک"در دانشگاه ما بود و من و مهزاد بالاخره موفق شدیم بریم بالا گلدسته های مسجد دانشگاه و عکس نیز بگیریم!!! این عکسهایی که گذاشتم همه کارهای مهزاد خانوم هست، اصلا یکیش رو هم من ننداختم چون ایشون اصلا اجازه نداد من دستم به دوربین برسه!( شوخی بود!! چون من اصلا از هنر عکاسی بهره ای نبردم امور را به مهزاد واگذاردم. )
در کل به نظرم عکسهای جالبی شده، مخصوصا که به متن اخیر مهزاد هم مربوط میشه. امیدوارم که خوشتون بیاد.








۱۳۸۷ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

روی بام گلدسته ها




بعد از تعطیلات عید که میشه وقتی دیگرون تازه آدم رو می بینن برات کلی آرزوهای خوب در سال جدید می کنن ، ان شاالله در سال جدید همیشه سلامت باشی ، توی کارات موفق باشی و ... اما به نظرم یکی از بهترینهاش این بود که یکی از دوستام گفت ، ان شاالله در سال جدید یه کم آدم بشی ! تا حالا کسی چیزی به این خوبی براتون آرزو کرده !؟

یه چیز علمی جالب براتون بگم ، موشها به صورت غریزی شنا کردن بلد نیستن ( برخلاف اسب و سگ و فیل و ...) یکی از استادای ما برای کار کردن روی مکانیسم یادگیری از یاد گرفتن شنا در موشها استفاده میکنه که یه روش متداول توی همه جای دنیاس .چند روز پیش داشتم توی بلوار کشاورز راه می رفتم دیدم یه چیزی توی نهر وسط بلوار روی آب داره حرکت میکنه خوب که دقت کردم دیدم از این موشهاس که کنار جوب زندگی میکنن . گفتم ای استاد چه نشستی که پارامتر اصلی تحقیقاتت نقض شد! (چه کنیم دیگه هنر نزد ایرانیان است و بس درمورد همه جانداران ایرانی صادقه )

دیگه چی بگم . هان ، چی بگم ، حرف این روزها از زبان سعدی ، این همه حرف اونم فقط با 14 کلمه :
در ِ چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

امروز از گلدسته مسجد دانشگاه رفته بودم بالا ، نفست میگرفت از اون همه پله و اون جای تنگ و خودت که توی اون استوانه بلند تنها بودی ، بعد زانوهات شروع میکرد به لرزیدن از بس که پله ها رو تند تند اومدی بالا و خسته میشی ، دلتنگ میشی . ولی باز هم میری ، باز هم میری . تا اینکه یه نوری از لای پله های بالا میبینی .میای بالاتر دست از دیوار و ستون میگیری که خودت رو بکشونی بالا . میای ، میرسی به اون بالا . بلاخره میشه راحت یه نفس عمیق کشید . تازه بارون زده میشه از البرز تا کوهتپه های ورامین رو دید . و میتونی ببینی ، همه چیز رو ، همه چیزهایی که می بینی و نمی بینی . کاش به جای درخت همه جا گلدسته میکاشتن که هر روز آدمها ازش برن بالا . تا ببینن ، واقعیت رو ببینن نه مجاز نه سایه نه خطای چشم و فهم . از بالا ببینن .
چه بادی میومد روح آدم تازه میشد . با خودم گفتم من از اینجا پایین بیا نیستم ، چند دقیقه بعد صدای پا اومد . آمدند و ما را به سمت پایین هدایت نمودند!

بوی وصل



نمیدونم چرا همیشه بوی خوش بهار نارنج همراه میشه با تغییرات اقتصادی ، تورم و از این جور چیزها، بخاطر همین همه ادمها تازگی رو فراموش میکنن و شروع میکنن به غرو لند کردن یادشون میره عید یعنی تازگی سر زندگی بهتر زیستن نمیدونم شایدهم حق دارن وقتی شکم ادم گشنه باشه اینها میشه شعار .امروز صبح هم تو طول راه بوی بهار نارنج رو با نفس عمیق تو سینه حبس میکردم به امید اینکه مثل اون بتونم انرژی بدم به دیگران. چشام پر اشک شده بود و مدام خدا رو به خاطر این لحظه ها شکر میگفتم .چه عطری این عطر همیشه اولین روزی از سال نو که این بو رو حس کردم با احساس اون لحظه مینویسم تا یادم بمونه ولی حیف که این لحظه ها کوتاهن !نمیدونم چیکار کنم؟ از این غرو لند ها فرار کنم؟چطور راه گوشم رو ببندم؟ یه وقتایی میگم بهتر که به حرف شوهرم گوش کنم و از ایران بریم ولی اگه برم با بوی بهار نارنج چیکارکنم؟با بوی ایران .....

برگرفته از "شما برای شفا بنویسید"

باورهاي من


من ايمان دارم كه ما مي توانيم در روي زمين با تعاليم عيسي مسيح زندگي كنيم .

ايمان دارم كه هماي سعادت بر زمين سايه خواهد افكند اگر اين تعليم او را آويزه گوش كنيم كه " يكديگر را دوست بداريد " .

من ايمان دارم كه هر مشكلي ميان انسان يك مشكل ديني است و هر خطاي اجتماعي سرانجام به يك خطاي اخلاقي باز ميگردد

من ايمان دارم كه ما ميتوانيم بر روي زمين هماهنگ با مشيت الهي زيست كنيم و هنگاهي كه اراده خداوند در زمين مانند آسمان حاكم شود هر انساني همنوعش را دوست خواهد داشت و با او چنان رفتار خواهد كرد كه مي خواهد با خود او رفتار شود .

من ايمان دارم كه آسايش و رفاه بر روي زمين وابسته به آسايش تمامي انسانها است .

من برآنم كه موهبت زندگي را به ما ارزاني داشته اند تا در آب و هواي عشق نشو نما كنيم .

من ايمان دارم كه خداوند در وجود ما حضور دارد چنان كه آفتاب در رنگ و عطر گلها .او نوريست در تاريكي من و صدايي است در سكوت من .

من باور دارم كه خورشيد حقيقت هنوز جز به نيم شعاعي شكسته بر ما آدميان نتافته است

من ايمان دارم كه عشق سرانجام عرش خدا را بر زمين استوار خواهد كرد كه چهار پايه آن حقيقت ، برادري ،آزادي و خدمت خواهد بود .

من ايمان دارم كه هيچ خير و خوبي در جهان گم نمي شود و هر آن خير كه آدمي اراده كند ، يا بدان اميدوار بوده ، يا روياي آن را در سر داشته براي ابد وجود خواهد داشت

من به جاودانگي روح ايمان دارم زيرا در دل من آرزوي جاودانگي هست و ايمام دارم حالي كه پس از مرگ بدان وارد خواهيم شد از انگيزه ها ، انديشه ها و كردارهاي ما ساخته ميشود .

من ايمان دارم در حيات پس از مرگ از حواس و ادراكاتي برخوردار خواهم بود كه اينجا محروم بوده ام و خانه من در آنجا به زيبايي ِ رنگ و آهنگ و صحبت ِ گلها خواهد بود .

بدون اين ايمان حيات را معنايي نخواهد بود و بدون آن من ستوني از تاريكي خواهم بود كه در تاريكي نهاده اند .

آنها كه از كمال حواس ِ جسماني برخوردارند مرا با ديده ترحم مينگرند .اما اين بدان علت است كه آنها آن اتاق طلايي را كه من در آن زندگي ميكنم نمي بينند و نمي دانند كه هر چند راه من در ديده آنها تاريك است اما در دلم چراعي از نور سحر آميز حمل ميكنم كه نامش ايمان است و آن چراغ چون نورافكني نيرومند راه مرا روشن ميكند و هر چند اشباح شومي در تاريكي كمين كرده اند ، من بي هراس به سوي آن جنگل جادويي كه درختانش پيوسته سبز و خرم است و بهجت و شادي در آن خانه دارد و بلبلان بر درختانش آشيان ميكنند و آواز ميخوانند و آنجا كه مرگ و زندگي در حضور پروردگار يكسان است پيش ميروم .

هلن كلر (1986-1880) نويسنده و سخنران آمريكايي در ايالت آلاباما به دنيا آمد . در دو سالگي به سبب بيماري موموزي بينايي و شنوايي خود را از دست داد و در هفت سالگي تحت تعليم و پرورش آن ساليوان كه يار و مصاحب او شد قرار گرفت .در سال 1904 از دانشگاه رادكليف با امتياز فا رغ التحصيل شد و سپس به ايراد سخنراني در سراسر آمريكا و نقاطي ار اروپا و آسيا پرداخت و هرچه از اين راه بدست آورد صرف تعليم و تربيت نابينايان كرد .از كتابهاي معروف او يكي شرح حال خود اوست كه بانام داستان زندگي من (The story of my Life ) در 1903 به طبع رسيد .كتاب ديگرش ، دنيايي كه در آن زندگي ميكنم ( The World I Live in ) در 1908 و كتاب بياييد ايمان داشته باشيم در سال 1940 و كتاب دروازه گشوده (The Open Door ) در سال 1957 چاپ شد . هلن كلر همچنين مقالات عميق و ارزنده اي دارد يكي از معروفترين آنها " سه روز بينايي " Tree Days To See است

قطعه بالا از كتاب ميان رود ( Midstream ) انتخاب شده

۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه

دعا

زنگها (L’Angelus) اثر ژان فرانسوا میله. دهقانان در حال دعا، هنگامی که زنگهای کلیسا به صدا در می آیند.

***

اي كريم و اي رحيم سرمدي / درگذر از بدسگالان اين بدي

اي بداده رايگان صد چشم و گوش / بي ز رشوت بخش كرده عقل و هوش

بيش از استحقاق بخشيده عطا / ديده از ما جمله كفران و خطا

اي عظيم از ما گناهان عظيم / تو تواني عفو كردن در حريم

ما ز حرص و آز خود را سوختيم / اين دعا را هم زتو آموختيم

حرمت آنكه دعا آموختي / در چنين ظلمت چراغ افروختي

دست گير و رهنما توفيق ده / جرم بخش و عفو كن بگشا گره

مثنوي مولانا

رُشْوَت : رشوه و پاره و مزد. .

بد سگال :بدانديش ، بدخواه

۱۳۸۷ فروردین ۱۵, پنجشنبه

سه قانون کلارک


1.هروقت دانشمندی ممتاز ولی پیر بگه چیزی ممکنه با اطمینان زیاد درست خواهد بود ولی اگر بگه چیزی غیر ممکنه به احتمال خیلی زیاد داره اشتباه میکنه .
2.تنها راه برای کشف محدوده و وسعت ِ ممکن ها گذشتن از اونها و کمی پا گذاشتن به دنیای غیرممکن هاست . (فقط یه ذهن ِ باز میتونه ممکنها رو وسعت بده)
3.هروقت هر زمینه ای از تکنولوژی به بیشترین حد پیشرفت خودش برسه (پا به غیر ممکن ها میذاره)و از جادو و سحر غیر قابل تمایز میشه . (مثل آینده اینترنت )

آرتور چارلز کلارک ، دانشمند و نویسنده انگلیسی خالق سری رمانهای مشهور ادیسه فضایی . جهان علم او رو بیشتر به خاطر پیش بینی های علمی و دقیقش که خیلی زود از دنیای رمانهای علمی تخیلی او پا بیرون گذاشتن و به واقعیت تبدیل شدن میشناسه . و مسلما این پیش بینی ها بر اساس علمی که داشته و ذهن خلاق او بوده .او سالها در سریلانکا زندگی میکرده و جز فعالین صلح در جهان و سریلانکا بوده .
زندگی: 19 مارس2008 _1917

... و از آن روی که آنها، در تمامی کهکشان، هیچ چیز گرانبهاتر از خرد نیافته بودند، همه جا افشاندن بذر آن را ترغیب می‌کردند. آنها زارعان پهنه آسمان شدند. می‌کاشتند و گاه می‌درویدند. و گاه باید علفهای هرز را بیرحمانه وجین می‌کردند.» (۲۰۰۱ - یک اودیسه فضایی)
... لحظه بی زمان گذشت، آونگ نوسان معکوس خود را آغاز کرد، در یک اتاق تهی غوطه ور در آتشهای ستاره‌ای مزدوج با فاصله ۲۰ هزار سال نوری از سیاره زمین، یک طفل چشمان خود را گشود و شروع به گریستن کرد ...» (۲۰۰۱ - یک اودیسه فضایی)




Excerpt: Read more about Sir Arthur Charles Clarke and his three laws of prediction,here 1, 2 .



۱۳۸۷ فروردین ۱۴, چهارشنبه

سیزده به در








سالی نیست که سیزده به درش تهران بارون نیاد . آسمون هی داره تیره و تیره تر میشه ولی با اعتماد به نفس کامل میری حصیر پهن میکنی و می شینی ناهار میخوری . حالا ناهار چی باشه خوبه ، خورشت فسنجون! اوممممم.....!! دهنتون آب افتاد ! بعد یه دفعه دهن آسمون هم آب افتاد و رگبار شروع شد . خیلی ها تا رگبار شد جمع کردن و رفتن ولی فقط اونهایی که سختی باد شدید و خیس شدن رو تحمل کردن ( که البته به نظر من اصلا هم سخت نبود کلی رعد و برقهای افقی و عمودی خوشگل نزدیک زمین رو هم دیدیم ) و یه کم صبر کردن ، تونستن هوای با طراوت بعد بارون و زیبایی شعاعهای خورشید که آروم آروم از لای ابرها میومدن بیرون و لذت گرمای آفتاب وقتی لباسهات همه خیسه رو تجربه کنن . و بعدش هم یه چایی داغ و چند دست تخته نرد بازی کردن .
خلاصه موقعی که سوار شدیم برگردیم کسایی که تازه اومده بودن هی نگاه میکردن چرا ما سر تا پامون گلی و خاکیه . ولی اونها چه می دونستن از طوفان و لذت بعد از طوفان!

-------------------------------------
پ.ن. گویا هشتصد سال پیش که حضرت سعدی تشریف برده بودن سیزده به در این شعر را از خود به در کردند:
سیزده را همه عالم به در امروز کنند
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

۱۳۸۷ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

جوهر شادی



چند وقت ِ که با خودم فکر میکنم این شادی که همه به یه طریقی به دنبالش هستند چیه ؟ از کجا میاد ؟ اصلاً چطوریه ؟ چه حسی آدم داره وقتی به اون شادی میرسه ؟ .
منظورم از شادی اون شادی هست که تا عمق وجود آدم میره ...تا مغر استخوان آدم نفوذ میکنه .شادی که از بین نمیره ،
ممکن در زندگی اتفاقات تلخ و شیرین پیش بیاد
. منظورم همیشه قهقهه زدن نیست .آدمیم دیگه ، گریه میکنیم ، میخندیم ،...
منظورم احساس قشنگ ِ میل به زندگی منظور نشاط و فعالیت و حرکت ِ که از نشانه های اون شادی حقیقی هستند

یکی از تعاریف شادی یعنی حرکت و بزرگ شدن ، حرکت به سمت آسمان .مردم همه دنبال کوپن شادی هستند ، همه میگن خوش گذشت...کسی نمیگه خوش ماند .یعنی همه خوشی ها بالاخره تمام میشن .اما اون چه خوشی هست که مزه اش تا آخر عمر با ما میماند .شادی کمیابترین ماده در عالم ِ .هر کس یواشکی داره غصه میخوره بیایید یکبار برای همیشه تکلیفمون رو با این غم روشن کنیم


دکتر الهی قمشه ای در سخنرانی شون میگفتند :

شادی حقیقی متعلق به آدمیزاد است ، پس مهمترین کار این ِ که از آدمیزاد بودنمون مراقبت کنیم .حقیقت روح ما شادی ِ و خدا را حضرت شادی نامیده اند آنکس که از همه شادتره خداونده ، شادی بی نهایت و مرکز شادی اوست .مردم نمی دانند که نباید برن دنبال شادی ، ما باید وظیفه خودمون را انجام بدیم ، شادی به دنبال آن می آید .اگر به به انسانیت خود وفادار بودید و عمل کردید اولین نتیجه اش شادیست .

، ما باید منبع غصه رو از بین ببریم و گرنه پناه بردن به خوشی های زود گذر چاره نیست و غصه دوباره سراغمون میاد .
برای شاد بودن باید خوب بود .کوچکترین کار بدی ما رو غصه دار میکنه لحظه به لحظه تمام عالم گزارش میدهند داری کار بدی میکنی و فرشته ای خواهد گفت : دست نگه دار .ولی شما خودتان را کور میکنید .دست از دیوان بکش و فرار کن به سوی او .

بیشترین لذتها به کسی میرسه که بیشترین خدمت را میکند اصلاً اغلب فشاهای روحی و نگرانی ها رو نفس ما تولید مکنه این شیطان ِ که شما را میترساند از مشکلات ،بیخودی مشکلات رو در نظر شما بزرگ جلوه میدهد و از یه کاه کوه میسازه. انسان را از فقر میترسونه و به فحشا میکشونه و انسان شروع میکنه به بدی کردن و بعد میبینه که غصه دار شده .

مهمترین بخش دیو ترساندنش است .اما دیو فقط صداست و پوچ ِ مثل اژدهایی که ساحران فرعون درست کرده بودند .
اگر با قوت قلب در برابرش بایستی تبدیل به کرم خاکی میشه .

به شمس تبریزی گفتند اژدهایی اومده و میخواهد همه شهر را بخوره ، شمس رفت بیرون و دید کرم خاکی ِ .
از هیبت شمس آن اژدها کرم خاکی شد .اینها همه رمز ِ .
شرکت سهامی شیطان و همکارانش فقط خدعه و نیرنگ و وعده های پوچ ِ .

خوب بودن با شاد بودن رابطه مستقیم داره ، شادی خوب بودن از همه چی بالاتره حتی از شادی هنرمند بودن و از طرفی هم کسی که غصه داره کار بد میکنه وگرنه کسی که به اون شادی و رضایت و نشاط رسیده باشدمایلی به کار بد نداره .حتی بعضی گفته اند غصه نشانه گناه است ، یعنی یه جایی یه کادی باید انجام میدادی اما انجامش ندادی ، این ِ که غروب که میشه دلت میگیره
اپیکتتوس میگه : اگه غصه دار شدی ببین چه اشتباهی کردی یه جا ؟
غصه در آن دل رود کز هوس او تهی ست
غم همه آ«جا رود کان بت عیار نیست

مشکلات و کمبودها نباید تولید غصه بکنه .مشکلات باعث رشد شما میشه .این بدی ها و هدر دادن نعمتهای خدا و استفاده نادرست از نعمتهای خدا ست که باعث غصه میشه . اگر شما به وظایف انسانیتان عمل میکنید هیچ ترس و نگرانی و غصه ای نداشته باشید چون وسط هیاهوی این عالم برای شما بهشت درست میکنند .
------------------------------------------------------------------------

بچه ها ! یه پیشنهاد .بیایید اسم امسال رو سال شادی بگذارییم منظورم اون شادی آگاه ِ ، نه شادی متزلزلی که تا خبر بدی میارن از بین میره ...شادی که تا عمق وجودت نفوذ میکنه بیایید امسال به هر بهانه ای شاد باشیم .
بیایید همه با هم دلالیلی که میتونیم به خاطرش شاد باشیم رو بنویسیم .قول بهتون میدهم همتون کاغذ کم میارید همینطور دلایلی که باعث غم و اندوه شما شدند رو هم بنویسید بعد میبینید چیزهایی که شما رو غصه دار کردند چقدر کوچیک و بی اهمیت هستند .
بیایید علی رغم همه مشکلات ، سختی ها و کمبودها و ...شاد باشیم .شادی وظیفه ماست
میتونیم تو گروهمون حوادث خوب تولید کنیم ، روی این نفس گدا گشنه مون رو هم کم کنیم که آبرومون رو برده و هر چی میبینه میخواد و ما رو به هزار کار نکردنی وادار میکنه برای رسیدن به خواسته اش .باور کنید کسانی حاضرند همه طلاهاشون رو بدن و ذره ای از شادی شما رو بهشون بدن .بیایید بیشترین نعمت ها رو بخواهیم ، نعمت هایی رو که روح الهی ما میطلبد .
بیایید یه کارخانه تولید شادی راه اندازی کنیم ، هر طور که میتونیم خدا قابلیت این کار رو در همه ما گذاشته
بیایید بهشت خودمون رو درست کنیم منتظر چی هستیم ؟

مرا عهدیست با شادی که شادی آن ِ من باشد
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
به خط ّ خویش فرمان به دستم داد آن سلطان
که تا تخت است و تا بخت است او سلطان من باشد
اگر هوشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم
وگر من دست او خستم هم او درمان من باشد
چه زَهره دارد اندیشه که گرد شهر من گردد ؟
که قصد ملک من دارد ؟ چو او خاقان ِ من باشد
نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش
بمیرد پیش من رستم ، چو او دستان من باشد
بدرم زَهره ی زُهره ، خراشم ماه را چهره
برم از آسمان مُهره چو او کیوان من باشد
مولانا
***********
شکار شادی

شادی در این جهان اگر به سراغ کسی آید
معمولاً به تبع چیزهای دیگر ، خود به خود ، بی هیچ طرح و نقشه ای می آید .
اگر بخواهی شادی را شکار کنی همچون غازی از تو میگریزد و تو را به دنبال خود میکشاند .
و هیچگاه بدان نمیرسی .اما اگر به کار دیگری که وظیفه ی توست بپردازی
بسا که شادی خود به سوی تو می شتابد .
شادیی که در خواب هم حتی نمی توان دید

ناتانائیل هوثورن