۱۳۸۶ اسفند ۱۰, جمعه

به تار ِ وسط دقت کنید

ِعنکبوت آرجیوپ منتظر ِ شکاره در منطقه ی فرانسوی ِ جنوبی نیو کالِدونیا.
(اطلاعات راجع به جزیره)

مرکز ِ تار عنکبوت کلفت تره شاید برای اینکه پرنده ها ببیننش و از توش رد نشن که پاره نشه. البته این قطعی نیست. شما فکر می کنین اون وسط چرا اینطوره. برای عکس بزرگتر اینجا را کلیک کنید

ما چی یاد می گیریم از این عنکبوت!

محمد




Excerpt: What do you learn from this spider? An argiope spider awaits prey in its ornate web in the French South Pacific territory of New Caledonia. The thick webbing is called stabilimentum, a structural flourish which some scientists think serves to make the webs more visible to birds, which might otherwise fly into them. What do you think about this?


آخرین اعلان

یاد آوری: برای پادکست 42 شفا بیایید دوباره دور ِ هم جمع شیم. خواننده ها (هر کسی) و نویسنده ها (هر کدام) را دعوت می کنم به مهمانی ِ پادکست ِ 42 شفا. مهمانی ای پر از موسیقی و لطیفه و خاطره و ... . برنامه ای که با شما ساحته می شود.

لطفا لطیفه ها یا حاطرات سازنده ی خود را در قالب فایل صوتی به مدت 2 دقیقه (بدون موزیک) برای ما بفرستید.
تا کی: 29 فوریه 2008 ساعت 11:59 شب به وقت تهران
به کجا: جیکنامه ی شفا dydarteam@gmail.com

منتظریم
شفا



Excerpt: Last call for podcating.



۱۳۸۶ اسفند ۸, چهارشنبه

خاطرات دوران کودکی

سلام بر دوستان عزیزم

حال و احوال شما؟

ترم اول با خوبی و خوشی!!تموم شد و فرصتی به من داد تا مطالبی رو برای وبلاگ شفا بفرستم.واقعا اکثر ما در دوران بچگی چه دنیاهای بی ریا و پاکی برای خودمون ساخته بودیم...من یادمه که اولین بار که عکس هواپیمای ساخت برادران رایت رو دیدم ، به فکر افتادم که من هم یک هواپیمای کوچولوبرای خودم درست کنم!برای همین تخته ،میخ و موتورو ... از بازار خریدم و نقشه ساخت یک هواپیمای با طول بال 1 متری "یعنی هر بال 30 سانتی متری" رو کشیدم.روزها روش کار کردم و بالاخره درستش کردم !!!یکم شبیه هواپیمای برادران رایت بود ولی مال من بهتر بود!!!برای تغذیه موتوروش چندتا باتری قلمی خریده بودم ویک ملخ پلاستیکی نسبتا بزرگ برای نوکش و چهار تا ملخ متوسط برای دوطرف بالها قرار داده بود.!!


روز آزمایش، خیلی دلهره داشتم ...

رفتم بالا پشت بام...کلید زدم و موتورهای کوچولوی هواپیما من روشن شدند!"راستی اون زمان فکری برای فرود و خاموش کردن موتور و کنترلش نکرده بودم!!!"

بعد هواپیما با بالهای چوبی!! و موتورهای کم توان با سوخت باتری!!! رو در آسمان زیبای بالای سرم رها کردم!چه لحظه با شکوهی بود...
در لحظه پرتاب کم مونده بود خودم هم باهاش پرواز کنم...البته واقعا هم انگار مثل کارتون خاله ریزه ؛ با گفتن کلمه جادویی کوچولو شده بودم و خلبان هواپیمای ساخت خودم!!!بودم.

همگی می دونیدکه چی شد!
چون وزن هواپیما زیاد بود و موتورش هم کم توان ! پس از چند دقیقه هواپیمای من سقوط کرد!!!


البته خوب شد چتر نجات داشتم"شوخی کردم"....ولی جدا خیلی دلم گرفت گریه کنان رفتم حیاطمون و لاشه هواپیما رو جمع آوری کردم"شاید جعبه سیاه هم باید تو هواپیما به کار می بردم تا به راز سقوط هواپیمام پی ببرم" بهر حال چند روزی حالم بد بود ...

چرا هواپیمای برادران رایت سقوط نکرد؟مال من سقوط کرد؟؟؟

رفتم پیش بابام....گفتم :چرا ؟؟؟چرا؟... لاشه هواپیما تو دستم و در حال گریه!!!بابام گفت: پسرم می خوای بدونی چرا هواپیمات سقوط کرده؟؟؟سرم تکون دادم....گفت : برو دوباره داستان برادران رایت بخون ...بعد از مطالعه فهمیدم بیچاره اونها اونقدر آزمایش کرده بودند که بالاخره به نتیجه رسیده بودند...

من هم با خودم گفتم: مجید یکی دیگه درست کن...و البته این دفعه با تجهیزات ساخت ماکت هواپیما که در اسباب بازی فروشی ها می فروشند!یک هواپیمای فوق مدرن!!!! درست کردم...

یادش به خیر .خاطرات دوران کودکی هر انسانی سرشار از خلاقیت،شور و نشاط و زندگی وپاکی و بی ریایی و صمیمیته...

پیشنهادی هم برای نویسندگان و خوانندگان خوب شفا داشتم که خاطرات کودکی شونو بنویسند...

یک داستان دیگه هم در اینترنت خوندم که خوندنش خالی از لطف نیست.

به امید موفقیت و شادی و سلامتی همه عزیزان
همیشه لبخند بزنید

مجید!

داستان : "اطلاعات لطفا"



وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم ..

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم ..

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ ...

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات ...

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد ...

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم ...

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم ...

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم ...

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات ...

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد ...

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم ...

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم ...

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد ..

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم ..

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات ..

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده ...
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم ..

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم ..

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات ..

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ..

چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟


معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود.

معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.

معلّم از بچه‌ها پرسید: از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟ "

بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند."

آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد:

این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس " چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟"







Excerpt: Your Text Here






۱۳۸۶ اسفند ۷, سه‌شنبه

یاد آوری: برای پادکست 42 شفا بیایید دوباره دور ِ هم جمع شیم. خواننده ها (هر کسی) و نویسنده ها (هر کدام) را دعوت می کنم به مهمانی ِ پادکست ِ 42 شفا. مهمانی ای پر از موسیقی و لطیفه و خاطره و ... . برنامه ای که با شما ساحته می شود.

لطفا لطیفه ها یا حاطرات سازنده ی خود را در قالب فایل صوتی به مدت 2 دقیقه (بدون موزیک) برای ما بفرستید.
تا کی: 29 فوریه 2008 ساعت 11:59 شب به وقت تهران
به کجا: جیکنامه ی شفا dydarteam@gmail.com

منتظریم
شفا



Excerpt: Call for 42nd podcast files.



۱۳۸۶ اسفند ۵, یکشنبه

چار تکبیر زدم



سپاس خدایم را که هیچ گاه رهایم نکرد ، هیچ گاه .
من در ظلمت بودم ، تاریکی محض ، زندگی نباتی و خواسته ها و اعتقادات و دنیایم همه پوچ . دنیایی کوچک ، محصور در پوچی ، بی هیچ روزنه و پنجره ای .
که ناگاه شبی ، شبی که نمی دانم سرد بود یا گرم چه رسد به ساعت و وقت . ناگهان دلم گرفت ، ناگهان دلتنگ شدم . و همه چیز عجیب رنگ باخت . انگار که از پشت صحنه ، نمایشی را نظاره کنی . دیدم که خواسته هایم همه پوچ ، اعتقاداتم همه جهل و دنیایم همه تاریک . و دلتنگ شدم . و عجیب دلتنگ شدم .
و دیدم از دنیای رنگ باخته ام ، از میان تمام خرت و پرت های بودنم ، تنها یک چیز باقی مانده ، متشکل از سه حرف ، که همیشه بوده و نادیده . چقدر نوشتن سخت است وقتی می خواهی این سه حرف را کنار هم بگذاری ، آن وقت بنویسی ، از که !؟ خدا !؟
آری بگذار بگویم ، اهمیتی نمی دهم بگذار انگ ریاکار بخورم یا مرتجع یا دروغگو یا هر زهرمار دیگری .
من هیچ چیز در دنیایم نداشتم ، خدای من از لای کتابهایی با زبانهای عجیب غریب ، از اعتقادات موروثی ، از چرتکه حسابگر خواسته ها و حتی از شیرینی محبت و زیبایی و لطافت سر برنیاورد . خدای من در اوج تنهاییم ، در تاریک ترین و معلق ترین لحظه که عجب مصداق بارزی یافت ، شبی بی خیال روی تخت دراز کشیده ، کنارم نشست . و من ناگهان سخت دلتنگ شدم .
و خدا شد مادر و پدر و خواهر و برادر و دوست و همه کس و همه چیز . این حرف نه از سر ادعاست و نه تعصب . رهایم از قضاوتها!
آدمها را دیدم که هرکدام به سویی می رفتند ، دنبال چیزی یا کسی . زندگی های صعودی ، زندگی های نزولی ، زندگی های معلق .
من هم راه افتادم ، کسی پرسید می خواهی کجا بروی ؟ گفتم می روم پیش خدا . خندید . و من دیگر به هیچ کس نگفتم که می خواهم کجا بروم . لزومی نیست که دیگران حتی آنها که خیلی نزدیکند بدانند که تو چه می دانی . و اینگونه شد که سکوت با تنهایی من رفیق شد . و ما می رفتیم . با این خیال که رسیدن در رفتن است وگرنه ماندن حتی اگر در مقصد هم باشی باز هم نرسیدن است!
و می رفتم و می رفتم . راهم جدا بود ، مسیرم مشخص و رها . آدمها بودند اما همه پرده ، باید می زدیشان کنار تا ببینی ، تا گمان کنی که دیده ای . و چه ها که نکردم به هوای رسیدن . نمی دانم چه کسی گفته که باید تو بروی تا برسی ، نه ، اصلا . لزومی بر رفتن نیست اگر آنچنان باشی که او بیاید . و من نمی دانستم که تلاشهایم گرچه پاکند و مقدس اما همه دایره ای اند از خود تا خود . مثال چوپانی که به دلگرمیی خوش است حتی با چارق و پاتابه! و موسایی نبود که به من تشر زند . که دلم گرفت . باز هم دلم گرفت و بریدم .
حصاری کشیدم ، ضد آب ، ضد درد ، ضد دلتنگی ، با صورتکی خندان و عجیب ابلهانه .
گوشهایم شنوا ، چشمهایم باز ، نگاهم خیره و دلم بسته . و حصار من جزئی از وجودم شده بود ، زیر پوست و گوشت . و می رفتم و می رفتم .
روزی از کنار باغی می گذشتم . سرسبز ، بهاری و نهری که درونش آرام می خروشید . دلم تازه شد . کنار درختی ایستاده بودم ، نمی دانم از کدام سمت بود که صدایی آمد . و صدا خوش بود ، پاک و عجیب آشنا . خواستم آوازی بخوانم در جواب ، اما حصار راه گلویم را بسته بود ، که پرنده ای روی شانه ام نشست و آواز خواند . همه جا سکوت شد . ناگهان از همان سو که نمی دانم کدام سمت بود صدای آوازی آمد ، صدای پرنده ای روی شانه ای . و صداها در هم آمیخت و آوازی شد عجیب و سخت آشنا . دلم گشوده بود و گوشهایم شنوا . مرا دیگر توان گفتن نیست !
روزها می گذشتند ، و حصار و سکوت . و رفتن و رفتن و رفتن . به کجا!؟ به سان رودی که به شوره زار می رود! و در تمام این مدت من از آن سه حرف تنها ، سه حرف می شناختم و می دانستم .
گفتن لزومی دارد!!!؟
آری روزهایی آمد . کارهایی شد که بس مبارک بودند و مقدس . و من دانستم که هیچ نمی دانم . و دانستم که اگر هزار سال دیگر پر از همه این اتفاقات را طی کنم ، باز هم چیزی نخواهم دانست . که لزومی بر دانستن نیست ، هیچ لزومی . تنها باید دستهایت را در جیبت بگذاری ، راه بروی و آواز بخوانی . همین !
گاهی اتفاقاتی پیش می آیند که حادثه کلمه مناسبتری برایشان است . حادثه هایی که تنها در لحظه ای یا شاید کمتر به سراغت می آیند ، تکانت می دهند تا خرت و پرت هایت بریزد . تا سبک تر شوی ، تا آواز بخوانی ، تا برقصی ، تا فرشته ها را در آغوش بکشی .
آرام ، همه چیز ساده تر از آنچه فکرش را بکنی ، آرام تو را در آغوش می گیرد ، رویت را می بوسد ، کنارت می نشیند ، روحت را لمس می کند . چه ساده به اوج می رسی ، در کنج اتاق ، روی نیمکت کلاس یا حتی بی خیال خوابیده روی زمین .

یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی بر در ِ اسرار مرا
نور تویی ثور تویی دولت منصور تویی
مرغ کُه ِ طور تویی خسته به منقار مرا
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
روضه امید تویی راه ده ای یار مرا
روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی
آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا
دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی
پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا


دعاهای زیادی کردم، دربارهِ رفتن و نرفتن

دعاهای زیادی کردم، دربارهِ گرفتن و نگرفتن

دعا هایی درباره اینکه قلبم صبورانه بگوید: "نه"

دستهایم عجله کنند

پاهایم دو قدم آهسته بردارند و سرم بچرخد تا قدمهای قبلی ام را نگاه کند



دعای زیادی کردم

درباره اینکه روز کش بیاید، شب بلندتر شود، کسی که میخواهم تلفن کند، تلفن خراب باشد

و وقتی ساعت 4 به دوستم تلفن میکنم او بگوید: "به خیر گذشت!"



دعاهای زیادی کردم

دربارهِ اینکه فراموش کنم، به یاد بیاورم، عصبانی نشوم، بیخودی نخندم

رک و راست باشم، خرفم را نخورم، به موقع سکوت کنم

رازم از چشمهایم بیرون نزند

بخوابم، بگویم میتوانم و واقا بتوانم

چیزهای کوچک را نادیده بگیرم، چیزهای جلوی چشمم را ببینم

دعاهایی دربارهِ شنیدن، شنیدن آنچه که باید شنیده شود، شنیدن آنچه که اگر نشنوم راهم را غلط انتخاب می کنم



دعاهای زیادی کرده ام

دربارهِ انتخابهای درست

انتخاب بین عقل و دل، انتخاب وقت درست انجام دادن کاری بزرگ

انتخاب گلهایی که برای بهترین دوستم می برم

و انتخاب راهی از بین هزار راه که همه جلوی پایم هستند



دعاهای زیادی کرده ام

دربارهِ این که بالاخره یک روز...

دربارهِ اینکه بالاخره یک سال...


دربارهِ اینکه هیچ وقت آن روز نیاید که...

دربارهِ این که چه خوب می شود اگر روزی...

دربارهِ اینکه میخواهم روزی که...


دعاهای زیادی دربارهِ هرچه می خواهم، دعاهای زیادی دربارهِ هرچه که نمی خواهم

هرچه که نباید بخواهم، نباید بدانم، همان بهتر که ندانم!



دعاهای زیادی کرده ام

وقتی که گریه کرده ام، مریض بوده ام، خوشحال بوده ام، مسافرت بوده ام، می خواستم بخوابم و به محض اینکه بیدار شوم



و تو

فقط دعاهایی را برآورده کرده ای که می دانستی برای من از همه بهتر است

چیزی که خودم هیچ وقت نخواهم فهمید!




لیلی شیرازی

شكاري خداوند



بار دگر آن دلبر عيار مرا يافت
سر مست همي گشت به بازار مرا يافت

پنهان شدم ، از نرگس مخمور مرا ديد
بگريختم از خانه خمار مرا يافت
بگريختنم چيست ، كز او جان نبرد كس
پنهان شدنم چيست چو صد بار مرا يافت

گفتم كه در انبوهي شهرم كه بيابد
آنكس كه در انبوهي اسرار مرا يافت

اي مژده كه آن غمزهء غمازه مرا جست
وي بخت كه آن طره طراره مرا يافت

از خون من آثار به هر راه چكيده است
اندر پي من بود ، به آثار مرا يافت
جامي كه برد از دلم آزار ، به من داد
آن لحظه كه آن يار بي آزار مرا يافت
امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار
كان اصل هر انديشه و گفتار مرا يافت
غزلي از مولانا

شعرمعروف hound of hesven به معني صياد آسماني يا شكاري خداوند اثر فرانسيس تامپسون شاعر قرن نوزده انگليس اين مضمون " گريز بنده ار خداوند و پي گرفتن خداوند او را تا شكار كردن " به تفصيل با تشبيهات و استعارات لطيف و شگرف طرح كرده است .اين شعر توسط مرحوم مجتبي مينوي ترجمه شده و در كتاب پانزده گفتار او آمده است .

نمايشنامه Man and Superman( يعني مرد و ابر مرد) اثر برنارد شاو همين مضمون گريز انسان از صيد پروردگار خويش را در غالب نمايشنامه اي شيرين و طنز آميز بيان ميكند .در اين نمايشنامه زن كه همان ابر مرد است رمزي از كرشمه معشوقي خداوند است كه اروپائيان از آن به Universal woman به انگليسي ، femme fatal ( به فرانسه ) و
يا weib universal ( به آلماني ) تعبير كرده اند .
منبع : كتاب مائده هاي فرهنگي

نیاز با عشق متفاوت است

اغلب مشکل می توان تصور کرد که در درد خیری هم باشد .
به محض این که حسش کردیم،خواهان تسکین می شویم.
قرص می خوریم ،مخدر مصرف می کنیم،پرخوری می کنیم،
بسیار خوابی می کنیم،پنهانش می کنیم،منکرش می شویم
به هر کاری تن می دهیم تا از احساس نا آسودگی در امان بمانیم.
کم وقت صرف می کنیم تا این درد را ریشه یابی کنیم.
اغلب ما کارشناسان مقصر یابی خوبی هستیم.آموخته ایم که شکستها
و مساله های خود را راحت به حساب دیگران بنویسیم

برقرار کردن یک رابطه یعنی پا گذاشتن به راهی که شاید به درد منتهی شود .
این امر زمانی بیشتر حقیقت می یابد که
رویکردمان به دیگران همراه با توقعهایی باشد.
خیلی ها می خواهند عاشقانشان بهترین دوست و معتمد ترین کسشان باشد
وسرچشمه ی اعظم خوشبختی،کسی که همیشه در کنارشان باشد .
او را وفادار، هیجان انگیز و دلربا می خواهند.متاسفانه باید گفت کسانی
که دارای چنین ویژگی هایی باشند معمولا یا درداستان های
عاشقانه یا در بهشت یافت می شوند وبس.در این عالم خاکی،بی تردید نادرند.
اگر این را بپذیریم،متوجه می شویم که ناچاریم دردی
را که از این توقع های برآورده نشده ناشی می شود بر خود هموار کنیم.
البته ناگفته نماند که هر آدمی دوست دارد و بسار دوست دارد در میان کسانی
باشد که با او اشتراک های عمیق روحی داشته باشد و حتی اگر هم اشتباه کرد،
گیج بازی درآورد یا دچار افسردگی شد پشتش را خالی نکنند.با این حال از دیگران
برای ارضای خود استفاده کردن حاکی از نیازی عصبی است.کسی نیازمند آن نیست
دیگری خود را به کلی به او بسپارد. بار این مسئولیت زیادی سنگین است.
ارضا شدن آدمی فقط منوط به تلاش خود اوست.عشق ورزیدن یعنی ایستادن
روی پای خویش، به خود اعتماد کردن و خود راهگشای خود بودن.
گاهی ممکن است نیازمند یاری دیگری بشویم ولی نباید متوقع باشیم
دیکران ارضاکننده ی نیازهایی باشند که فقط به دست خودمان ارضا می شود.

*****
با این حال درد آموزگار بزرگی است.درد عاطفی درست مثل درد جسمانی تمام نیروی
دفاعی مان را جمع می آوردو از مساله های عمیق تر
خبردارمان می کند.کارکردش این است که بیدارمان می کندوبه ما می فهماند
که یک جای زندگی مان مشکل هست و باید به آن توجه کرد
اگر درد درون را نادیده گرفتیم،به یقین دیگر نمی توانیم مهارش کنیم.

بکوشیم تا بر زندگیمان مسلط شویم
وگرنه مغلوب و قربانی وضعیت موجود می شویم
و وقت گرانبها از کفمان می رود.

۱۳۸۶ اسفند ۲, پنجشنبه


احتمالا بدجور مریض شده بودم. درست یادم نمی آید. روی نیمکتی در راهروی اورژانس مرکز طبی کودکان کنار بابا نشسته بودم به انتظار نوبت و با پاهایم که به زمین نمی رسید، بازی می کردم. خانم پرستار قد بلندی با قدم های محکم و تند از سر راهرو به طرف ما می آمد. همین طور که نزدیک می شد، انعکاس کوبیدن پاشنه کفش های بی صدایش به کف راهرو بلندتر و بلند تر می شد. در حالی که شق و رق و محکم قدم برمی داشت به سرعت برق از کنار ما رد شد. بابا آرام به من گفت: خانم یعنی این. سربلند و بی اعتنا به دیگران و با قدم های محکم!


از باغ بهار

هنر نقاشی روی دست

















۱۳۸۶ اسفند ۱, چهارشنبه

یاد آوری: برای پادکست 42 شفا بیایید دوباره دور ِ هم جمع شیم. خواننده ها (هر کسی) و نویسنده ها (هر کدام) را دعوت می کنم به مهمانی ِ پادکست ِ 42 شفا. مهمانی ای پر از موسیقی و لطیفه و خاطره و ... . برنامه ای که با شما ساحته می شود.

لطفا لطیفه ها یا حاطرات سازنده ی خود را در قالب فایل صوتی به مدت 2 دقیقه (بدون موزیک) برای ما بفرستید.
تا کی: 20 فوریه 2008 ساعت 11:59 شب به وقت تهران
به کجا: جیکنامه ی شفا dydarteam@gmail.com

منتظریم
شفا



Excerpt: Call for podcasting in shefa.


ان الله يري

الم يعلم بان الله يري (علق -14)
آيا نميداند كه خدا مي بيند؟
***
از پي آن گفت حق خود را بصير
تا بود ديد ويت هر دم نذير
از پي آن گفت حق خود را سميع
تا ببندي لب ز گفتار شنيع
مثنوي مولانا

۱۳۸۶ بهمن ۳۰, سه‌شنبه

جهان را به آهن نشایدش بستن

نویسنده: عطاالله مهاجرانی
منبع

روزنامه "هرالد تریبیون" امروز-دوشنبه- سرمقاله ی خواندنی دارد.پرسش هایی که رییس جمهور آینده آمریکا با آنها رویاروست، مطرح کرده است. تیتر مقاله هم همین است.
در این مقاله 11 پرسش- البته بدون شماره گذاری و ترتیب اولویت- مطرح شده است. پرسش ششم عنوانش: "استفاده ی از زور" است. نوشته است ، همه روسای جمهور می گویند در دفاع از منافع ملی ، حق استفاده از نیروی نظامی را به هنگام ضرورت دارند. عراق، در باب استفاده ی از نیروی نظامی چه درسی به داوطلبان ریاست جمهوری می دهد؟ آیا آنان به اقدام نظامی اولویت می دهند، یا به عملیات پیشگیرانه؟

این پرسش پرسشی اساسی است . آیا هر چه از زور بیشتر استفاده کنیم، قوی تر می شویم؟ آیا همیشه نسبتی موافق میان استفاده از زور و قوی شدن هست؟ بدون شک آمریکای دوران جرج بوش نسبت به آمریکای دوران کلینتون، قویتر نشده است. بلکه کاملا از وجه اقتصادی و اجتماعی و اعتبار جهانی تضعیف شده است. می توان آخرین نطق بوش- استیت آو یونیون- را با آخرین نطق کلینتون مقایسه کرد تا ببینیم آمریکا در ظرف 8 سال گذشته چه راهی را طی کرده است.

در رمان کوری ساماراگو، تابلو درخشنده ای در باب نسبت میان اسلحه و قدرت حقیقی است. تبهکاری شلیک می کند. جمعیت کوران وحشت زده می شوند. کوری می گوید، نترسید یکی از فشنگ هاش کم شد!

مرادش این است که به همان اندازه از قدرتش کاسته شد. در مسایل داخلی هم همینطور است. هر قدر حکومت از زور استفاده بیشتری کند، به مفهوم اقتدار بیشتر حکومت نیست. تردیدی نیست که اعمال زور می تواند پوشش قانونی هم پیدا کند.شوروی هنگامی سقوط کرد، که ابر قدرت بود.شاه ایران هنگامی در برابر انقلاب مردم ایران سرنگون شد که کارتر ایران را جزیره ثبات نامید و شاه را در تهران ستوده بود.

در انتخابات مجلس ایران در داستان رد صلاحیت ها، که از آن به" تسویه غریب" و" فاجعه "تعبیر شده است، مهمترین نکته ای که به نظر می رسد، استفاده از زور در پوشش قانون و نقاب انقلاب است. آیا این رویه بر اقتدار حکومت می افزاید؟ صد ها سال پبش ناصر خسرو سروده است:
جهان را به آهن نشایدش بستن
به رنجیر حکمت ببند این جهان را



Excerpt: A note from Dr. Mohajerani on the important question: Does somebody who uses force to fulfill one's dream becomes more powerful or not?



۱۳۸۶ بهمن ۲۸, یکشنبه

اقراءكتابك

اقراء كتابك ، كَفَي بِنفسِكَ اليوم عليك حسيبا (اسراء -14)
( در روز قيامت به آدميان خطاب ميشود ) كتاب خويش را بخوان كه امروز نفس تو براي محاسبه اعمالت كافيست .

اين از بزرگي و مهرباني خداست كه روز قيامت همه عالم و آدم رو خبر نمي كنه تا ما شرمنده ي همه بشيم و تازه خودش هم نامه عمل ما رو نمي خواند. او با بزرگي تمام نامه ما رو به خودمون ميده و ميگه : خودت نامه ات را بخوان و حساب خودت رو بسنج و به خودت نمره بده. آه كه اينطوري شرمندگيش بيشتره . در مقابل زيبايي محض ، عشق و بزرگي محض بايستي و ببيني چقدر كمي .چقدر كج و معوج و چقدر كوچك، چقدر زشت ...

خوبه كه اونموقع آدم با خدا تنهاي تنهاست .فقط خودتي و خدا .حتي فكر كردن بهش هم هيجان انگيزه . آدم دلش ميخواد تا ابد اين حسابرسي طول بكش ِ . اونموقع اگه خدا هم راضي بشه آدم رو بفرست ِ بهشت .ديگه كسي راضي نميشه از پيش او بره بهشت ، بره بهشت چي كار كنه،
خدايا يكدقيقه صبر كن ...يكبار ديگه با هم مرور كينم شايد جهنمي باشم ...بعد هي نگاهش ميكني ...هي نگاهش ميكني ...تا ابد .ديگه اصلاً يادتون ميره داشتيد حساب كتاب ميكرديد .اما اين حكايت عاشقان حقيقي اوست . اونا كه حساب و كتابي براشون در كار نيست .محو و مات او هستند و همه چي رو قبلاً باختند. هر چي كه داشتند و نداشتند . ديگه چيزي نمونده براشون .
***

يادمه معلمي داشتيم وقتايي كه حوصله نداشت برگه ها رو تصحيح كنه، اونا رو بين بچه ها پخش ميكرد تا هر كس مال ديگري رو تصحيح كنه . و اغلب هم بچه ها برگه ها رو با هم عوض ميكردند و برگه هر كس دست خودش ميافتاد. اين جور مواقع ،جالب بود ،يكدفعه نمره ها يك سير صعودي پيدا ميكرد و اكثراً بالاي 19 ميشدند .تك و توك پيدا ميشدند كه حساب خودشون رو تمام و كمال بررسي ميكردند و نمره حقيقي به خودشون ميداند.
فكر ميكنم روز قيامت براي هر كس يعني روزي كه اونقدر بزرگ شده كه يك حسابگر درست و حسابي در او وجود داره كه مو را از ماست، در مورد اعمال خودش ميكشه، بيرون و ريز به ريز به حساب خودش ميرسد و هيچ چيز رو نديد نميگيره.
شايد الان متوجه زشتي خيلي از اعمالمون نباشيم يا ندونيم داريم چه بلايي سر خودمون مياريم .مثل كسي كه داروي بي حسي مصرف كرده و نميفهمه اين لقمه اي كه داره الان ميخوره و لذت هم ميبره لقمه هاي آتش ِ ( البته لذتي كذايي چون ذائقه اش تغيرر كرده ) ِ .يا مثل بچه اي كه چاقو رو گرفته تو دستش و نزديك ِ كه در چشم خودش فرو ببره و نمي فهمه كه چقدر كارش وحشتناك و به چه قيمتي تموم ميشه .اما روز ي ميرسه كه اثر اين داروي بيهوشي تموم ميشه و اون بچه بزرگ ميشه و ميفهمه چه بلايي بر سر خودش آورده و هيچ زجري بالاتر از اين نيست . شايد به همين دليل گفته اند : بميريد پيش از آنكه مرگتان فرا رسد .(آگاه شويد قبل از آنكه آن آگاهتان كنند، در غير اين صورت بايد بهاي خيلي خيلي زيادي كه از توان آدمي خارج است بپردازيم )

۱۳۸۶ بهمن ۲۷, شنبه

زرنگ باش


یکی از این عادت های ایرانی ها اینه که برای کوبیدن هم دیگه از مدرک دانشگاهی و دانشگاهی که توش درس می خونن دم می زنن. از استاد هاشون. از اینکه شش تا فوق لیسانس و 10 تا دکترا دارن از هاروارد و شریف. البته ممکنه راست بگه یا نه. اون مهم نیست.

مهم اینه که رشته های فنی ومهندسی و علوم به آدم اخلاق نمی ده. به همین دلیل من دوست دارم علاوه بر دانشمندان رشته ی خودم با معلم های اخلاق هم نشین باشم. یا حداقل کتاب های درست و حسابی هم بخونم. شعر های نظامی و حافظ جون رو حفظ کنم. صحبت های بچه های شفا رو بخونم. آدم ِ دکتر و فوق دکتر به راحتی می تونه ترسو باشه، کینه ای باشه، بدخواه باشه و همه ی این بیماری هاش رو برای اینکه موجه جلوه بده از سرکوب ِ مدرک دانشگاهی استفاده می کنه. المپیادی ها گاهی هم همینطور هستن. دنبال ِ جمع کردن ِ بهترین مدارک تحصیلی می گردن اما وقتی باهاش حرف می زنی حالت از غرورش به هم می خوره. مثل همون که دکتر قمشه ای می گه در پادکست 41 که طرف خودش غلطه بعد می خواد من رو درست کنه و می گه درستت می کنم.

آدم می تونه دلش دریا بشه. اما نه با نشستن پای حرف آدمی که مرداب ِ دلش بو کرده.
آدمی که می خونه و هضم نمی کنه دچار غرور میشه. باید هم با این بیماری این حرف ها رو بزنه. مگه آدمی که سرما می خوره توقع نمی ره که عطسه بزنه؟ آدمی که هضم نمی کنه نوشته های مقالات علمی و اخلاقی رو دچار غرور میشه. بیمار میشه. سر ِ دلش می مونه. بد حال میشه. خوش حال نمی شه. باید برای جبران ِ خلا درونش مدرک هاش رو به رخ بکشه.

اگر اخلاق مون اشکال داره و بد اخلاقیم، اگه می ترسیم از آینده، اگه امیدوار نیستیم بیاید جواب ِ سلام ِ خدا رو بگیم. او بدخواه ِ ما نیست. او که به زندگی وارد بشه با خودش هماهنگی میاره. باز شدن ِ روح میاره. شیطان از اسم ِ خدا نمی ترسه از حضور ِ خدا می ترسه. تاریکی از اسم ِ نور که نمی ترسه. از حضور ِ نور می ترسه.

خدا رو نباید ازش ترسید چون می زنه. باید ازش ترسید چون اگه ناموزون بودن رو ادامه بدی او میره. ما باید از رفتن ِ او بترسیم.

بهم تعنه می زدند که نیچه گفت خدا مرده! البته که مرده. به جاش یه خدای تجارت اومده توی کعبه ی دل. این خدای تازه اومده و همه چیز رو عوض کرده تو زندگیمون. توی اخلاق، توی صبرمون، توی برخوردهامون با مردم.

یادمون نره که اون خدای آسمانها گفت: روزی ِ تو در آسمانه. دزدی نمی خواد بکنی. این روزی می تونه مقاله علمی باشه، می تونه پذیرش دانشگاه باشه، می تونه پول باشه، می توه همسر باشه. خدا شایعه نیست. تحقیق شده است.

افلاطون می گه:

و بدان كه انتقام ِ خدا از بنده،
به سُخـط (خشم ِ بي رحمانه) و عـِتاب (بي حرمتي و سرزنش) نبـُوَد،
بلكه به تقويم (متحول كردن) و تأديب (ادب كردن از فرط ِ عشق) باشد.

انتفام ِ تو از مردم ِ نادان چه طوریه؟ تو نباید از خدا یاد بگیری به عنوان بهترین معلم؟ آیا هنوز می ترسونی و تحقیر می کنی و فحش می دی؟ از آفریننده ات نباید تو یاد بگیری؟ او تمام ِ پیچ و خم های طبیعت رو بهتر می دونه و اگه کاری می کنه حتما بهتر جواب میده. آیا نمی خوای زرنگ باشی و ازش یاد بگیری؟

افلاطون در پند نامه اش می نویسه:

اهل ِ علم را به كثرت ِ علم امتحان مكن،
بلكه اعتبار ِ حال ِ ايشان به دوري از شر و فساد كن.

و بدان كه كسي كه در شر ِ غير از خود انديشه كند،

(كسي كه به فكر ِ ضرر رساندن به ديگريست، مثل ِ دانشجويي كه جواب ِ مسأله اي را مي داند اما به دانشجوي ديگري كه همان را ازو سؤال مي كند نمي گويد يا كاسبي كه مي خواهد كسي را ورشكست كند)

نفس ِ او قبول ِ شر كرده باشد و مذهب ِ او بر شر مشتمل شده.

(يعني چنين كسي خيال مي كند كه زرنگ است ولي او در واقع ريسك ِ بزرگي كرده و شر را باور كرده است و آنرا در اعماق ِ وجودش راه داده. چنين كسي راهي كه در زندگي طي مي كند پر از شر خواهد بود زيرا راه ِ زندگي ِ ما پژواك ِ نيات ِ قلبي ِ ماست.)



Excerpt: On Plato's advices about ethics.


نادیدنی هم دیدنیست!

وقتی نوشته زيبای مهزاد رو می خوندم ،این شعر هاتف اصفهانی به ذهنم اومد:



چشم دل باز کن که جان بینی / آنچه نادیدنیست آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری / همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد / گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد / وانچه خواهد دلت همان بینی
بی سرو پا گدای آنجا را / سر به ملک جهان گران بینی
هم در آن پا برهنه قومی را / پای بر فرق فرقدان بینی
هم در آن سر برهنه جمعی را / بر سر از عرش سایبان بینی
گاه وجد و سماع هر یک را / بر دو کون آستین فشان بینی
دل هر ذره را که بشکافی / آفتابیش در میان بینی
هر چه داری اگر به عشق دهی / کافرم گر جویی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق / عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری / وسعت ملک لامکان بینی
انچه نشنیده گوش آن شنوی / وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جائی رساندت که یکی / از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان / تا به عین الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او / وحده لا اله الا هو




۱۳۸۶ بهمن ۲۶, جمعه

مهرجویی و چاووشی در یک سرنوشت

دیروز شنیدم فیلم سنتوری قابل دانلود شده. دانلود کردم و دیدم. بعد فهمیدم که فیلم لو رفته و ناراحت شدم.

فیلم سنتوری به سرنوشت ِ همان موسیقی ِ محسن چاووشی دچار شد. اینطور نشد که محسن بتونه با استفاده از مهرجویی مشکلات مجوز برای موسیقیش رو بگیره بلکه این مهرجویی بزرگ بود که به درد ِ محسن گرفتار شد. موسیقی ِ محسن چاووشی موسیقی ِ بسیار ساده ایست و این سادگیش اون رو جذاب می کنه. من هم در پادکست های شفا تا حالا چند بار از آثار با محتوای چاووشی استفاده کرده ام.

فیلم سنتوری فیلم زیباییه. هرچند به نظر ِ من فیلم برداریش ضعیفه. دوربین ناشیانه (و نه برای القای حتا معلق بودن ِ علی سنتوری در زندگیش) این ور و اونور میره و شات های بی معنا میگیره. اما تدوین ِ خوب و پرش های جالب ِ تصویری باعث میشه که فیلم خسته کننده نباشه. صحنه آرایی با توجه به اصرار ِ مهرجویی به واقع بینی به فضای آماتوری کنسرت های ایران و اصرارش در نشان دادن ِ این آماتور بودن کنسرت ها قابل قبوله. اما به نظرم از این بهتر میتونست باشه.

صحنه هایی که علی میاد وسط ِ جلسه ی مادرش و برخوردهاش و دنبال ِ مداد گشتن هاش زیاد طبیعی نیست. صحنه هایی که علی به پدرش با مستی و نعشگی حرف می زنه تن ِ صداش لوسه. گریه های علی کمی مصنوعیه. اما صحنه ی ترک کردن و تقلید ِ سنتور زدنش و لب خوانیش و خیلی جاهای دیگه رادان عالیه. در کل من فقط از بازیگری پدر ِ علی سنتوری (مسعود رایگان) لذت بردم.

به نظرم کمی فیلم مشکل ِ کارگردانی هم داره.

مثلا صحنه ای که علی افتاده روی تراس ِ خونه شون وقتی از بالا ازش فیلم می گیرن سایه ی سیاهی روی صورتشه اما وقتی از بغل می گیرن صورتش آفتاب روشه.

یا مثلا اول ِ فیلم نمی دونم چرا علی میگه نمی دونستم که امروز روز ِ آخریه که هوای کثیف رو به ریه هام میدم.

اما فیلم که تموم میشه تو میگی من فیلم ِ قشنگ و پر محتوا و سازنده ای رو دیدم. یعنی نیت ِ مهرجویی از این فیلم کمک کردن به جوان ها بوده.

خیر بودن ِ نیت ِ مهرجویی از این داستان خیلی واضح به دل ِ آدم میشینه.

این خیلی مهمه وزارت ارشاد باید بازوی مهرجویی و چاووشی رو ماچ کنن و از دلشون دربیارن. باید امروز اکرامش کنن یا با سی دی فروش ها مقابله کنن و سی دی ها رو جمع کنن. مثل کاری که برای اخراجی ها کردن. فقط یک آدم ِ عقده ای این دزدی ِ موسیقی و فیلم رو تایید می کنه.

امید داریم که فیلم اکران بشه در ایران و این تنگ نظری ها و برخورد های شخصی به بازنگری و قانون گرایی تبدیل بشه.

اما برای اینکه سودجویی بساطش جمع بشه اگه خواستید فیلم رو ببینید به نظرم باید یادمون باشه که این فیلم قاچاقی بیرون اومده. سی دی های غیر قانونی فیلم رو حداقل نخرید و 2000 تومن رو نگه دارید تا بعدا که فیلم اکران شد برید و ببینید، و یا به فردی بی نوا کمک کنید. اما اگه خیلی بی طاقتید حداقل از روی سی دی های بقیه کپی کنید. حالا که کار زشتی شده، زشت تر اینه که فروش ِ سی دی ها بالا بره و با این کار این قاچاقچی ها تشویق میشن که تکرار کنن این کار رو. اما اگه فروشی نداشته باشن دیگه تشویق نمی شن و ممکنه برن دنبال کار دیگه ای.

بهرحال مهرجویی الان حال ِ چاووشی رو می فهمه.

محمد




Excerpt: On the movie Santoori The Musicman and it illegal release in black market of Iran.


قهر و دعوا


الان که دارم این مطلب رو مینویسم پدرم داره تو اتاق بقلی 2 تا زوج جوان که دچار اختلاف شده اند رو مشاوره میکنه. صداشون داره می آد و من وقتی صداها رو شنیدم مجبور شدم برم تو کمد تا صدای خندیدنم نره بیرون! البته کمی که بیشتر فکر کردم دیدم موضوع بیشتر گریه داره تا خنده دار! یعنی از فرط خنده داری آدم رو به گریه میندازه!
نمیخوام به موضوعات جزئی که باعث شده کار به اینجا ها بکشه اشاره کنم، چون به طرز عجیبی بچه گانه است. اما میدونید بیشتر که فکر کردم (و همینطور گوش هم میدادم!) به این نتیجه رسیدم که مطمئنا اون 2 تا زن و شوهر جوان اینقدر بچه و کودک نبودند که سر همچین چیزهایی به فکر مشاوره و طلاق بیوفتند. پس ماجرا جدی تر از این حرفهاست. بعد که کمی گذشت جواب رو از دهن پدرم شنیدم: " شما دو نفر اینقدر همه چیز رو تو خودتون ریختید و با هم از ترس دلخوری و دعوا مطرح نکردید که بعد از یه مدت بجای عشق و محبت قلبتون پر از کینه و نفرت، پر از حرف و کدورت نگفته شد!"
و این نه تقصیر آقاست و نه تقصیر خانم. تقصیر هردوشونه! اینقدر همدیگر رو دوست داشتند که از ترس ایجاد دلخوری نگفتند: عزیزم این رفتارت منو ناراحت میکنه! عزیزم، من اینجا ناراحت شدم، منظورت از این حرف، از اون کار،... چی بود؟ آقا فوقش دعواشون میشه دیگه. تازه میرسن به همینجایی که الان رسیدن.
وقتی می بینم که آدمهایی که واقعا معلومه همدیگر رو خیلی دوست دارن( همینکه اینجا نشستن عین بچه ها از هم گله میکنن ) بخاطر چیزهایی خیلی کوچیک به سطوح می آن و به فکر جدایی می افتند غصه ام میگیره!
اگر کسی رو دوست دارید، اگر براتون عزیزه، حالا هر کسی - دوست، همسر، فامیل، آشنا- فرقی نمیکنه، هر وقت ازش دلخور شدید، دنبالشو بگیرید. اگر نه اینطوری به بعد منفی وجودتون اجازه میدید تا خیلی راحت اون رو پیش شما بشکنه و خراب کنه! یک عزیز حداقلش ارزش پرسیدن و وقت گذاشتن رو که داره، نداره؟





آنچه اصل است نادیدنیست .

-------------------------------------------------
پ.ن این جمله و این عکس مدتیست که عجیب با روح من آمیخته شدن . چرا؟ نمی دانم!

۱۳۸۶ بهمن ۲۵, پنجشنبه

آيا کسي مي تواند ثابت کند آنچه در اين حوض است آب نيست؟


مي گويند روزي ملاصدرا در کنار حوض پر آب مدرسه درس مي داد. غفلتاً فکري به خاطرش رسيد و رو به شاگردان کرد و گفت: " آيا کسي مي تواند ثابت کند آنچه در اين حوض است آب نيست؟"
چند تن از طلاب زبردست مدرسه با استفاده از فن جدل که در منطق ارسطو شکل خاصي از قياس است و هدف عاجز کردن طرف مناظره يا مخاطب است نه قانع کردن او، ثابت کردند که در آن حوض مطلقاً آب وجود ندارد و از مايعات خالي است.
ملاصدرا با تبسمي رندانه مجدداً روي به طلاب کرد و گفت: " اکنون آيا کسي هست که بتواند ثابت کند در اين حوض آب هست؟ " يعني مقصود اين است که ثابت کند حوض خالي نيست و آنچه در آن ديده مي شود آب است.
شاگردان از سؤال مجدد استاد خود ملاصدرا در شگفت شده جواب دادند که با آن صغري و کبري به اين نتيجه رسيديم که در حوض آب نيست، حال نمي توان خلاف قضيه را ثابت کرد و گفت که در اين حوض آب هست...
فيلسوف شرق چون همه را ساکت ديد سرش را بلند کرد و گفت:« ولي من با يک وسيله و عاملي قويتر از دلايل شما ثابت مي کنم که در اين حوض آب وجود دارد ». آنگاه در مقابل چشمان حيرت زده طلاب کف دو دست را به زير آب حوض فرو برد و چند مشت آب برداشته به سر و صورت آنها پاشيد. همگي براي آنکه خيس نشوند از کنار حوض دور شدند. فيلسوف عاليقدر ايران تبسمي بر لب آورد و گفت: «همين احساس شما در خيس شدن بالاتر از دليل است ....».










Excerpt: Your Text Here






۱۳۸۶ بهمن ۲۴, چهارشنبه

آفتاب ميشود




نگاه كن
كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب ميشود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب ميشود
نگاه كن
تمام هستي ام خراب ميشود
شراره اي مرا به كام ميكشد
مرا به اوج ميبرد
مرا به دام ميكشد

نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب ميشود.
تو آمدي ز دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده اي مرا كنون به زورقي
ز عاجها ، ز ابرها ، بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره ميكشانيم
فراتر از ستاره مينشانيم
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره ميرسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسيده ام

به كهكشان ، به بيكران ، به جاودان
كنون كه آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بو سه ات
مرا بخواه در شبان ديرپا
مرا دگر رها كن
مرا از اين ستاره ها جدا مكن
نگاه كن
كه موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب ز شراب ميشود
بروي گاهواره هاي شعر من
نگاه كن
تو ميدمي و آفتاب ميشود...
+


پادکست چهل و یکم ِ شفا

هر روز چهار کار بکنیم

پادکست چهل و یکم ِ شفا را بشنوید

-------------------------

پی نوشت: دوستان ِ خواننده و نویسنده ی شفا. موضوع ِ پادکست بعدی "لطیفه" است. لطفا لطیفه های خودتون رو در فایلی صوتی و بدون ِ صدای محیط یا موسیقی بخوانید (حداکثر دو دقیقه) و به جیکنامه (ای میل) شفا بفرستید: (دیدار تیم dydarteam در جی میل دات کام).

مهلت: 20 فوریه 2008 ساعت 11:50 دقیقه ی شب


با تشکر
شفا



Excerpt: Our 41th podcast is just aired!


۱۳۸۶ بهمن ۲۳, سه‌شنبه

؟؟؟

غزاله چند وقت پيش متني رو نوشته بود راجع به يكي از عادات ناپسندي كه بين مردم وجود داره واينكه خيلي از مشكلاتي كه در روابط بين آدما پيش مياد ناشي از همين حرف و حديث درست كردن هاو كنجكاوي هاي بي مورد است .مثلاً تو اتوبوس يا تاكسي نشستيد ، بعد بغل دستي شروع ميكنه از گرمي و سردي هوا صحبت كردن و بعد اگه دو تا ايستگاه ديگه بيشتر باهاش باشي دلش ميخواد از از تمام زندگي و شجره نامه آدم سر دربياره .
يكي از دوستان من كه البته تو ايران بزرگ نشده بود خيلي راحت در مواجه با اين افراد ميگفت : علاقه اي ندارم به سوالتون جواب بدم يا اينكه فكر نمي كنم براتون مهم يا جالب باشه .اما فكر كنيد آدم بخواد تو ايران مثلاً در جواب ِ ،نوه پسري دختر عموي مادرشوهرِ دختر خاله مامان ،كه از شما پرسيده :‌چرا ازدواج نمي كنيد ؟ اين جمله رو بگه يا مثلاً در جواب بگه : ببخشيد! شما چرا دماغتون رو عمل نمي كنيد ؟ ديگه كل فاميل بهم ميريزه .به هر حال من هميشه از جواب اين دوستم خوشم ميومد .اما خودم نتونستم اين جواب رو بدم ولي دارم تمرين ميكنم كه هم خودم حواسم باشه كه مبادا سوالهاي نامربوط و غير ضروري از ديگران بپرسم و هم اينكه با برخورد قاطع و منطقي ديگران را هم متوجه كار اشتباهشون بكنم .
اين موضوع حتماً اينقدر اهميت داشته كه در قرآن آيه اي در اين مورد گفته شده :
يا ايهاالذين امنوا لا تسالوا عن اشياء ان تبدلكم تسوكم (مائده -101)
اي اهل ايمان از خبرهايي جستجو نكنيد كه چون بر شما آشكار شود شما را ناخوش آيد .
توضيح : يكي از عادات نامحمود پرسشها و كنجكاويهاي جاهلانه است كه مردمان در كار يكديگر ميكنند .خداوند ميفرمايد سوالي از يكديگر نكنيد كه بدان پاسخ شمارا خوش نيايد يا پرسشي نكنيد كه جر مايه رنج و آزار متقابل نشود زيرا بسياري از مردمان را با اين پرسش ها در تنگنا قرار ميدهيم و انسان ها به سبب محجوبيت و ساده دلي بناچار به آن پاسخ ميگويند اما خوش ندارند .
اين شوق به كسب اطلاعات بيشتر درباره مردم اغلب شوقي شيطاني براي كسب قدرت و سوءاستفاده و غيبت است .كه همگي ناپسند و ناخوش است .چنانكه پرسند : شما را چند سال است ؟چقدر سرمايه داريد ؟ چرا ازدواج نمي كنيد و ....
سخن آنگه كند حكيم آغاز
يا سر انگشت سوي لقمه دراز
كه زناگفتنش خلل زايد
يا ز ناخوردنش بجان آيد
لاجرم حكمتش بود گفتار
خوردنش تندرستي آرد بار
گلستان سعدي

۱۳۸۶ بهمن ۲۲, دوشنبه

پارازیت

پارازیت یعنی چیزی اون وسطها . چیزی که وقتی دنبال رسیدن به ایستگاه های جدیدی باهاش روبرو میشی .
1. معضلی به نام هیئت علمی! یعنی استادی که شد عضو هیئت علمی دیگه خدا هم نمیتونه تغییرش بده . بعضی اوقات فکر می کنم واقعا این استاده پیش خودش چی فکر میکنه که با این وضعیت سواد و تدریس پامیشه میاد سر کلاس . ما یه جنبشی داریم راه میندازیم به نام جنبش سمینار . بچه هایی که خیلی قوی سمینار میدن سر کلاس اینجور استادها یه سمینار همراه با توضیح یه مقاله روز رو ارائه میکنن . واقعا نتیجه میده ، کاملا محسوسه که سطح کلاس و استاد چقدر بعد از اینجور سمینارها تغییر میکنه . به این جنبش بپیوندید! بیاین این فکر افیونی ِ نمره رو از کله ها بیرون کنیم . بیاین این رابطه معکوس بین میزان سواد و میزان نمره رو درستش کنیم .
2. سینما آزادی بعد از 10 سال افتتاح شد ، حالا یه سینمای کاملا مدرنه . یادمه اون موقعها برای فیلم دیدن خیلی میرفتیم اونجا. فکر کنم آخرین فیلمی که اونجا دیدم خواهران غریب بود و یکی دوماه بعد هم که آتش گرفت . برج میلاد هم قرار بود بعد از حدود 10 سال مراحل ساخت بهمن ماه افتتاح بشه که موکول شد به فروردین ولی خیلی خوشحالم فکر نمی کردم عمرم کفاف بده تا بتونم افتتاحش رو ببینم!
3. انتخابات مجلس نزدیکه ، خودتون رو برای دیدن کلی تبلیغات بامزه بعضیها آماده کنید . فرصت رو از دست ندید این فرصت فقط هر چهار سال یکبار بدست میاد!
تحریم انتخابات!؟ نه اصلا . تحریم فکر خیلی احمقانه ایه ، قبلا هم تجربه شد و تاثیری هم نداشت . انتخاب یعنی بین چیزهایی که هست اون چیزی که قابل قبولتر و منطقی تر هست رو انتخاب کنم . یه ضرب المثل لری هست که میگه : َخل دمینه کورا باقلا چشه! اگر قرار بر بی تفاوتیه که الان بین همه اپیدمی شده و همه فقط به فکر منفعت محدوده چندنفره خانواده یا حتی نه فقط خود تک نفرشون هستن ، پس غرغرکردن و ناراضی بودن هم بی معناست .
4. این داستان رو حتما شنیدید که یه بچه ای سر راه مدرسه اش رودخونه بوده و هر روز بسم الله میگفته و از روی رودخونه رد میشده . حالا شده حکایت من ، بسم الله میگم و از خیابون رد میشم! با این وضعیتی که من از خیابون رد میشم واقعا زنده موندنم معجزه است . همین دیروز داشتم آخرین قدم رو بر می داشتم برم توی پیاده رو که یکدفعه یه صدای ترمز شدید اومد و دیدم یه چیزی چسبیده به پای چپم ایستاد، خلاصه نزدیک بود صاف بشم کف آسفالت که دست غیب به دادم رسید . اینها رو گفتم که عاجزانه خواهش کنم راننده های عزیز بیشتر خیلی بیشتر مواظب باشید شاید کسی که داره از خیابون رد میشه بسم الله نگفته باشه!
5. از موقعی که تحریم شدیم همه جنس های خارجی گرون شده اما تحریم اولین ضربه خودش رو به شکم من وارد کرد! نامردا! چرا اینقدر قیمت این شکلاتای کیت کت و مارس گرون شده . دیگه مجبور شدم به محصولات داخلی مثل شیرین عسل و مینو رو بیارم . گرچه مشکلات این وضعیت خیلی زیاده ولی یه فایده حداقل داشته که بفهمیم چقدر از نظر تولید داخلی عقبیم و وقتی که تحریم نیستیم به جای حروم کردن امکانات و مونتاژکردن و خنزر پنزر ساختن باید کارای اساسی انجام بدیم .
6. بوی بهار میاد ، حس می کنید!؟

نشانی



"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست."


خانه دوست

۱۳۸۶ بهمن ۲۱, یکشنبه

یک بازی پلید

مدتی در شفا صحبت از عادات و رفتارهای بدی که با ما و زندگیهامون گره خورده بود و اینکه چقدر خوب و سازنده است اگر سعی کنیم این رفتارها رو اصلاح کنیم. اتفاقات جالبی اخیرا افتاد که من رو متوجه یکی از زشت ترین این رفتارها کرد: "خاله زنک بازی". رفتار بسیار کودکانه و زشتی که خیلی زیاد دور و برمون می بینیم و حتی شاید خودمون هم انجامش بدیم! اینکه خیلی راحت به خودمون اجازه بدیم اینقدر در زندگی دیگران کنجکاوی (لفظ زشتش رو نمیگم!!) کنیم ، تازه همینجوری از شواهدی که میبینیم برای خودمون داستان بسازیم و از همه بدتر این داستانهای ساخته شده رو خیلی راحت بین همه آشنایان،دوستان،غریبه ها، کلا هر کس که میبینیم پخش کنیم. و در تمام این مدت حتی یک لحظه پیش خودمون فکر نکنیم که آخه اصلا این حرفها و داستانها حتی اگر طبق قوانین احتمالات با حقیقت هم برابر باشه به من چه ربطی داره؟ من چه طور باید به خودم اجازه بدم که خصوصی ترین موضوعات زندگی یک آدم رو بکنم حرف دهن این و اون؟!
این رفتار با همه زشتیش، متاسفانه در جامعه ما فراوان دیده میشه! از یک آپارتمان کوچک، تا مدرسه، دانشگاه، اداره، و حتی کل شهر و کشور و مردم!!! هدف هم هر کسی میتونه باشه: دوست، همکلاسی، یک هنرپیشه آشنا، یک شخصیت سیاسی و .... و چقدر ناراحت کننده و شرم آوره لحظه ای که یکی از این خبرها و حرفها به گوش میرسه.
ما در مورد اینکه از دیدن یک اتفاق، حرفها و رفتارهای یک آدم و خیلی چیزهای دیگه چه فکری میکنیم اختیار زیادی نداریم. فکر به ذهن آدم خطور میکنه! خوب یک لحظه یک فکر خاص -هر چقدر هم بد- در مورد یک موضوع به ذهن من می آد، اون که واقعا دست من نیست! اما رفتار من با این فکر کاملا تحت کنترل و اختیار منه. اینکه این فقط فکر! رو اشاعه بدم، مثل یک اصل اساسی همه جا پخش کنم و حتی 1% احتمال ندم غلط باشه. یا اینکه نه، فکرم رو کنار بذارم و بگم من خدا نیستم که همه چیز رو بدونم!! شاید این فکر اشتباه باشه. پس بهتره برا خودم نگهش دارم و همه جا جار نزنم!
و در باب حرف یکی از دوستان که می گفت: هر کس که اینجور حرف و حدیث ها رو میشنوه و باور میکنه، درک و شعور خودش رو نشون میده! شنونده هایی که این حرفها رو با جان و دل گوش میدن و بعد سینه به سینه به نشرش کمک میکنند هم همونقدر مقصرند!
کاش یاد بگیریم که تو زندگی، مسائل خیلی مهمتر از زیر و زبر زندگی دیگران وجود داره. و البته بازی با آبروی یک نفر همونقدر که آسونه، زشت و غیر انسانی هم هست.

مقیم کوی تو تشویش صبح و شام نداردکه در بهشت نه سالی مقرر است و نه ماهی


لینک جایگزین


Excerpt: For lovers, time is eternity! Henry van Dyke


گوهر هاي حكمت

آيه اي از قرآن :
قالت رسلهم افي الله شك ّ فاطرالسموات والرض ... ( ابراهيم -10)
رسولان ايشان را گفتند : آيا در خدا كه آفريدگار آسمانها و زمين است شك و ريب توان كرد ؟

يكي ميگفت :خدا ما رو بچه گير آورده كه هر موقع ما ميخواهيم يه سوالي بكنيم يه جوري آيه آورده كه آدم جرات نمي كنه سوالش رو
بپرس ِ مثلاً همين آيه كه گفته : آيا در خدا شكي داريد .
من ميگم : آره آقاجان !در خدا شكي هست ، من شك دارم .من در وجود خدا شك دارم .
و اين هم يك پاسخ عالمانه از دكتر الهي قمشه اي به اين دوست عزيز :

خدايي كه قرآن معرفي ميكند و اوصاف و اسمائي براي او بر مي شمارد از جمله آنكه با همه بندگان هست ، و هر جا رو كنيد آنجاست و نور آسمانهاو زمين است ،‌حكايت از آن دارد كه آن نور آسمانها و زمين ، همان نور وجود است كه منور حقيقي و جوهر وجودي اوست .وجود مطلق است كه به هر كجا رو كنيد او را ميبينند .وجود مطلق است كه با همه موجودات هست و در عين حال هيچ يك از موجودات نيست .
وجود معنايي ست كه به هيچ وجه شك و ترديد در حقيقت آن راه ندارد پس هر كه در خدا شك كند يا او را انكار نمايد ،‌بي گمان ماهيت ديگري را غير از وجود تصور كرده كه ميتواند در آن شك و انكار كند . خدا وجود مطلق است كه بعد از فناي هر چيز ( يعني ماهيت ) باقي است و وارث آسمانها و زمين است زيرا به عدم نمي تواند برود .وجود است كه نامتناهي است زيرا چيزي جز او نيست كه دامنه هستي او را پايان دهد .وجود است كه به تعبير حاجي سبزواري همه كائنات را از مرتبه امكان يعني استوا بين وجود و عدم بيرون مي آورد .
از اين رو خدا تصوري نيست كه عقل آن را تصديق نكند بلكه صرف تصور او مايه تصديق به وجود اوست و منكران الهيت چون تصور باطلي از خدا به ايشان ارائه شده ، آن تصور باطل را انكار ميكنند و حق با ايشان است و هيچ عاقلي، خدا را ،‌اگر درست به او معرفي شود ، انكار نميتواند كرد و نيز در يگانگي او شكي نخواهد داشت زيرا :" شهدالله انه لا اله الا هو "يعني : معني الهيت ( كه همان وجود است ) خود گواهي ميدهد بر اينكه غير از اله صاحب اصالتي در جهان نيست .
منبع : مائده هاي فرهنگي به اهتمام دكتر حسين محي الدين الهي قمشه اي
انتشارات پيك علوم - چاپ اول زمستان 85

اي جهان ديده " بود " خويش از تو
هيچ بودي ، نبوده پيش از تو
در بدايت ،‌بدايت همه چيز
در نهايت ،‌نهايت همه چيز
هستي و نيست مثل و مانندت
عاقلان جز چنين ندانندت
نظامي
اي خداي بي نهايت جز تو كيست
چون تويي بي حد و غايت جز تو چيست
هيچ چيز از بي نهايت بي شكي
چون به سر نايد كجا ماند يكي
نفس من بگرفت سر تا پاي من
گر نگيري دست من، اي واي من
عطار نيشابوري

۱۳۸۶ بهمن ۲۰, شنبه

جاده های سوی خدا...



اپیزود اول:
- مراقب خودتون باشید زیاد...
نمی دونم چرا دلم داره شور می زنه...
نمی شد که صبح راه بیفتید و شبانه اینهمه راه رو...
- همین راه رو که دیروز اومدیم داریم بر می گردیم ،جای هیچ نگرانی نیست!!!
نگران نباش،زنجیر چرخ و وسایل ایمنی و حتی باطری یدک و کارت سوخت اضافه هم حتی همراه داریم و جای هیچ نگرانی نیست...

کیلومتر های انتهایی اتوبان قزوین زنجان در منتهی الیه کمربندی قزوین...

ساعت 11:30 شب،دمای زیر صفر و یخ بندان و استیلای سرما...
صدای دلنشین موتور در حالی که با سرعت حدود 120 کیلومتر در ساعت،در حال صحبت با همراهان هستی،

به سکوتی ناگهانی و نگران کننده تبدیل می شه و ماشین با سنگینی و وقاری خاص در کنار شانه خاکی اتوبان متوقف می شه و...
یعنی مشکل از چی می تونه باشه؟
کارهای ابتدایی و ایرادهای معمول رو چک می کنم...
سالهاست که با اتوموبیلهای آمریکایی سر و کله میزنم و با هریسون که رفاقت و ارتباط خاصی دارم.
هریسون تنها برام یک شورلت کاپریس کلاسیک به یادگار مانده از سال 1985 نیست،هریسون یک دوست و همراه واقعیه که سفرهای زیادی رو با هم تجربه کرده ایم و تمامی اونهایی که منو می شناسند و دوستند با هریسون هم ارتباط خاصی دارند و دوستنش دارن.
بگذریم...
باطری چراغ قوه از سرما از کار می افته،
بنزین به کاربوراتور میاد اما...
به ظاهر همه چیز مرتبه و تنها برق اصلی موتور از جایی قطع شده و به شمع ها نمی رسه تا جرقه بزنن...
در همین حین تلفن همراهم زنگ میزنه...
دیدن نام اوستا عباس در صفحه ی تلفن احساس خوبی در من القا می کنه و امید بار دیگر سرتاسر وجودم را مملو از گرما می کنه.
دستانم یخ زده و گوشی روا به سختی در دست می گیرم...
از دوستان قدیمی باباست و پسرش توی شرکت ما کار می کنه و با هم سلام و علیک داریم.
به مجرد سلام و احوال پرسی مجال صحبت کردن ندادم به او و حال قضیه رو گفتم و شروع کرد به راهنمایی من...
بیشتر تستهای او رو انجام داده بودم و تنها...
سیم ورودی برق دلکو رو چک کن،ممکنه سوکتش شل شده باشه،
لابلای تاریکی با نور تلفن و تلاش مضاعف پیداش کردم و و جاش زدم...باطری نیمه جون با یه نیمه نفس بر جای مونده از خود موتور هشت سیلندر خورجینی هریسون با 165 اسب بخار قدرت رو بار دیگه به کار انداخت و در اون لحظه هیچ صدایی دل انگیز تر و دوست داشتنی تر از صدای منظم و مهیب اون هشت تا پیستون بیقراری نبود که آماده ی پیمودن 400 کیلومتر باقی مونده از جاده تا خونه رو بودند و برای حرکت و از جا کندن هیکل 5/2 تنی هریسون و رها کردنش تو جاده های شبانه، لحظه شماری می کردند.
جمع 4 نفره مون شادمانی می کرد و من نمی دونستم با چه زبونی از فرشته ی نجات خودم تشکر کنم که تو اون لحظه بی اون که من به فکرم برسه و برم سراغش خودش اومد و کارها رو از پشت تلفن درست کرد و نجاتمون داد.
فردای اون شب وقتی که اوستا عباس اومد شرکت و من باز شروع کردم به شکر و تشکر از او بهم گفت:
تو هیچ نپرسیدی ازم که اونوقت شب من چه کاری داشتم باهات که بهت زنگ زدم؟!!!
راست می گفت،آخه سابقه نداشت که اون موقع شب ییهو باهام تماس بگیره.
وقتی ازش پرسیدم گفت " یک خواب "
گفت: خواب بودم و پیرمردی در خواب روبرویم نشسته بود و با انگشت به نقطه ای دور در پشت سرم اشاره می کرد و می گفت که به حاجی کمک کن...
می گفت از خواب که پریدم و موضوع رو با پسرم در میون گذاشتم و گفتم که مطمئن هستم که باید به کسی کمک کنم،اما نمی دانم که!!! از او پرسیدم که یعنی چه کسی می تونه باشه؟
او گفت که تو در سفری و شاید مقصود تو باشی و من در لحظه باهات تماس گرفتم و ...
اوستا عباس به شوخی می گفت که ما " کلید اسرار " شده بودیم و می خندید.
و من در دلم آتشی در گرفته بود از خدا...

اپیزود دوم:

- امتحان سختی در پیش دارم،
کاش که قبول شم.
دعا می کنی قبول شم؟
- آره هم دعا می کنم و هم نذر.
و من در لحظه برای خانواده ای که می دانستم به سختی محتاج کمک هستند و مادرو باهاشون رابطه ای نزدیک داره مبلغی نذر کردم
ولی بلافاصله دلم گرفت...
از اینکه این چه طور نذر کردنیه؟
از خدا خواستم که منو بخاطر اشتباهم مورد بخشش قرار بده و از گناهم بگذره.
آخه بخشش و انفاق اون هم مشروط به قبول شدن کسی؟!!!
این چطور می تونه در درگاه چون خدایی مقبول واقع بیفته؟
چه برسه به این که به صلاح بندگان خدا باشه!!!
قصد و نذرم رو پیش خداوند اینگونه تصحیح کردم که چه اون بنده ات قبول بشه و چه نه من کمک خودم رو خواهم کرد و خداجون خودت میدونی که توی دلم دوست تر میدارم که بهتره که قبول بشه و این اتفاق بیفته...
وگرنه هر آنچه که به صلاح بندگانت باشه توسط تو رقم خواهد خورد...
روزها گذشت و تو خبر قبولی ات رو با رتبه ی 7 – عددی که من عاشقانه دوستش می دارم – رو بهم دادی و وقتی من برای ادا کردن نذرم پیش مادر رفتم،
مادر پیش از آونکه من حرفم رو بزنم سر صحبت رو باز کرد و همان مبلغ مشخص رو برای همون خانواده از من مطالبه کرد!!!

--------------------------------------------------------------------------------
پ . ن: این اتفاق ها و چند تای دیگه که مجال تعریفشون نیست، هیچ توجیه دنیایی و عقلانی برام نداره و تمامی اونها تو مدت کمی اتفاق افتادن و باعث شدن تا سعادت و شور و شعور خاصی در زندگیم جاری بشه از قرار گرفتن در دایره ی توجه خاص خداوند.
نشانه ها را یک به یک در می یابم ،
چه در دنیای خواب و چه در عالم واقعیت از آنها لذت می برم.
جالب اینجاست که این روزها، خواب هایم هم از عالم خیال، گام در دنیای ملموس واقعیت ها نهاده اند یک به یک.
کسی بود که می گفت گفتن اینها با همگان صلاح نیست!!!
اما من دوست می دارم که این اتفاقات شیرین و این نشانه ها ی نورانی را با شما ها شریک شوم.


۱۳۸۶ بهمن ۱۸, پنجشنبه



خیلی ها میگن تنهایی سخته و چیز خیلی جالبی نیست! منم قبول دارم که خوب بعضی اوقات تنهایی چیز بدیه و احساس تنها بودن در بعضی شرایط واقعا تلخه. اما تنهایی با همه مشکلات و ناراحتی هایی که داره، گاهی لازمه. گاهی آدما نیاز دارن تنها باشند، تا تو تنهایی شون فکر کنند، تصمیم بگیرند، مسائل توی ذهنشون رو حل و فصل کنند، حتی گریه کنند! کاش یاد بگیریم که گاهی لازمه یک عزیز رو تو شرایطی که هست تنها بگذاریم و این نه بی مهریه، نه رفیق نیمه راه بودن! اگر حس کردید کسی حالش خوب نیست و ازتون صادقانه خواهش کرد که تنهاش بذارید، و شما هم بی صبرانه خواستید کمکش کنید فقط همین کار رو بکنید. تنهاش بذارید!



Excerpt: Sometimes it's good to be alone.

پادکست چهلم شفا




دوست

دکتر الهی قمشه ای

موسیقی از علیرضا افتخاری

پادکست 40 شفا را بشنوید


-------------------
پی نوشت: ظاهرا به دلیل فشار به سرور ِ پادوماتیک پادکست ِ ما معلق شده تا وقتی که فشار کم بشه. (فعلا مشکل حل شده. ممنون از اینکه بجای پلی کردن دانلود می کنید.) دوستان پهنای باند ِ پادوماتیک برای کاربرهای رایگان بسیار محدوده. همین الان حدود 78% از حجم ِ فضای رایگان رو با 40 پادکست گرفته ایم و روی حدود 300 تا 400 دانلود صورت می گیره از پادکست ها. اکثر این دانلود ها توسط شنیدن ِ غیر حضوری است یعنی همون بخش پادکست شفا که در وبلاگ ِ شفا هست (سمت چپ) و یا در جاهای دیگه مثل وب سایت دکتر قمشه ای. حدود 50 % هم از کاربرها با آی تیونز و فید ها به پادکست شفا متصل می شن و دانلود انجام می دن. این ها همه بسیار خوبه و خوشحالیم که شما از کارهای ما لذت می برید و با این حجم استقبال می کنید.

اما اگر در خارج از ایران هستید و وسع کمی دارید که بتونید به این پادکست کمک کنید که به روی سروری با پهنای 10 برابر برود و بدون ِ این مشکلات و داحت بتونید پاد کست ها بشنوید به طریقی کمک کنید. ما برای خریدن این پهنای باند باید کمک مالی بشین حتا 1 دلار هم مهمه. هر چقدر که می تونید کمک کنید. تا بتونیم این کار رو بکنیم. متاسفانه پادکست مثل وبلاگ شفا نیست که بتونه رایگان باشه و چون به سرورشون فشار میاد مجبورن بفروشن فضاهای راحت تر رو.

دست ِ ما رو بگیرید. برای کمک به PayPal نوشته شده سمت ِ راست ِ صفحه ی اول پادکست شفا بروید و دستورالعمل را طی کنید. با این کار به ما کمک واریز می کنید که این کمک ها روی هم ما را فقط و فقط برای خرید پهنای بهتر کمک خواهد کرد و وبلاگ شفا مطلقا از این کمک ها درآمدی ندارد. بر ما حرام است یک سنت از این کمک ها را خرج ِ کار دیگری غیر ار آنچه نوشته شد بکنیم.

با تشکر
سردبیر وبلاک شفا





Excerpt: Our 40th podcast is jusr aired!!



۱۳۸۶ بهمن ۱۷, چهارشنبه



در كودكي نمي دانستم بايد از زنده بودنم خوشحال باشم يا نباشم چون هيچ موضعگيري خاصي در برابر زندگي نداشتم .
آن روزها ميليونها مشغله سرگرم كننده در پس انداز ذهن داشتم . از هيئت گلها گرفته تا مهندسي سگها ،‌از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معماي باران ،‌از سياهي كلاغ گرفته تا سرخي گل انار ، همه و همه دلمشغولي هاي شيرين ساعات بيداريم بودند
به سماجت گاوها براي معاش ،‌زمين و زمان را مي كاويدم و به سادگي بلدرچين ها سير ميشدم .

گذشت نا گزير روزها و تكرار يكنواخت خوراكي هاي حواس، توقعم را بالا برد و ايده هاي محال مرا دچار كسالت كرد . مشكلات راه مدرسه در روزهاي باراني باعث شد به باران با همه عظمتش بدبين شوم و حفظ كردن فرمول ها و مساحت ها ، اهميت دادن به سبزقباها را از يادم برد .
هر چه بزرگتر شدم به دليل خودخواهي هاي طبيعي و قراردادهي اجتماعي از فراغت آن روزگاران طلايي دور و دورتر افتادم .
چرا بايد كفش هايمان را به قيمت پاهايمان بخريم ؟ چرا بايد براي يك گذران ساده و سالم ، خود را در بحران هاي دزدي و دروغ ديوانه كنيم ؟ چرا بايد زيباييهاي زندگي را فقط در دوران كودكي تجربه كنيم ؟ حال آنكه ما مجهز به نبوغ زيبا سازي منظومه ها ئيم .
در مقايسه با آن ظلمات سنگين و عظيم " نبودن " ، " بودن " نعمتي ست كه با هر كيفيتي شيرين و جذاب است .

بدبيني هاي ما عارضه هاي بد حضور و ارتباطات و تفكرات ماست . فقر ، بيماري ، تنهايي و مرگ ما هيچ گاه به شكوه هستي لطمه نخواهد زد .منظومه ها مي چرخند و ما را با خود مي چرخانند ....
ما در هئيت پروانه هستي ، با همه توانايي ها و تمدنمان شاخكي بيش نيستيم .براي زمين هفتاد كيلو گوشت با هفتاد كيلو سنگ تفاوتي ندارد
يادمان باشد كسي مسئول دلتنگي ها و مشكلات ما نيست .اگر ردپاي دزد آرامش و سعادت را دنبال كنيم سر انجام به خودمان خواهيم رسيد كه در انتهاي هر مفهومي نشسته ام و همه چيزهاي تلنبار مربوط و نامربوط را مرور ميكنيم .
به نظر ميرسد انسان آسانسور چي فقيري كه چرخ تراكتور ميسازه .البته به نظر ميرسه ...تا نظر شما چي باشه ؟

از نوشته هاي حسين پناهي



If I was a book ; I know you 'd read me every night...

گر گلست اندیشه تو گلشنیور بود خاری تو هیمه گلخنی


اگر به مسائل به چشم ِ مشکل نگاه کنی ، تبدیل به مشکل می شوند و پیرت رو هم در میارن!
ولی بیا نگاهت رو عوض کن،مشکلات رو فرصت هایی طلایی بدان که در لباسی مبدل ظاهر شده اند؛ که در واقع نیزهمین طور هستند؛ اونوقت ببین چه برکاتی نصیبت میشه ، و دیگه دائما شانس با توست! چون در دل هر رخدادی موقعیتی برای پیشرفت داری! و چه چیزی بهتر از این!
امتحانش ضرری نداره هان!
و در آخر به قول ِ مولانای عزیز:
گر لباس قهر پوشد چون شرر، بشناسمش
کاو بدین حالت بر ِ ما بارها مست آمده است

میلاد

لینک جایگزین



Excerpt: "If the only tool you have is a hammer, You tend to see every problem as a nail!" Abraham Maslow; American psychologist

Actually,problems are golden occasions in different clothes


۱۳۸۶ بهمن ۱۶, سه‌شنبه

راستی امروز چند بار فرصت داشتی که لبخند بزنی؟؟؟؟

این روزها زیادی همه چیز را جدی گرفته ایم، زیادی به هر چیزی اهمیت می دهیم،
هر چیزی زیادی اعصابمان را تحریک می کند.
بالغ بودن را همان جدی بودن تعبیر می کنیم .
اغلب ما نوعی زندگی قالبی و بی سر و صدا را می پسندیم که در آن هیچ چیز از روال عادی خارج نشود.
عده ی کمی زیستنی پر شور و غوغایی و پیش بینی ناپذیر را بر می گزیند.
نمی دانم بر سر آن خلق و خوی بازیگوشمان آن اعجابی که روز هایمان را سر شار می کرد چه آمده است؟
از چه زمانی محفلهای دوستانه منحصر به ذکر مصبیت شد؟

در واقع محض خاطر خودمان و آنان که دوستمان دارندباید هرازگاهی بی خیالی و لاابالیگری
پیشه کنیم.
سنگینی بار دنیا مهیب تر از آن است که بتوان به دوشش کشید.
اگر حمل کردن آن به قیمت کاستن از وزن خنده و شادمانی تمام
شود نباید زیر بارش رفت.