۱۳۸۶ مرداد ۹, سه‌شنبه

جاي نوميدي نيست

تا آن هنگام كه ستارگان مي درخشند

جاي نااميدي نيست

تا آن هنگام كه شب بر برگها شبنم مي نشاند

و آفتاب چهره صبح را زرين ميكند

جاي نوميدي نيست

هر چند كه سيل اشك بر گونه ها روان شود

وقتي تو آه مي كشي ، بادها آه مي كشند

و زمستان غصه هاي خود را چون برف

بر گور برف هاي پائيزي فرو مي بارد

اما زمين بار ديگر زنده مي شود

و سرنوشت تو از كائنات جدا نيست

پس همچنان در سير و سفر باش

و اگر چندان شاد و سر خوش نيستي

نوميد و دلشكسته نيز مباش



املي برونته

ترجمه دكتر الهي قمشه اي



Excerpt:

SYMPATHY

There should be no despair for you

Thile nightly stars are burning

While evening pours its silent dew

And sunshine gilds the morning

There should be no despair -through tears

May flow down like a river :

Around your heart forever ?

They weep , you weep -it must be so ;

Winds sigh as you are sighing ,

And winter sheds its grief in snow

Where autumn 's leavs are lying:

Yet , these revive , and from their fate

Your fate cannot be parted :

Then , journey on, if not elate ,

Still never broken -hearted

Emily Bronte




۱۳۸۶ مرداد ۷, یکشنبه

امیدتو بگیر تو دستت ، برو جلو

عراق قهرمان جام ملت های آسیا شد. تیمی که نصف بازیکن هاش تهدید به مرگ شدن ، فقط دو ماه مربی داشتن و چندتا از بازیکنهاش که داشتن توی بازی فینال بازی می کردن ، اعضای خانواده شون رو توی بمب گذاریهای بعد از برد بازی ِ قبلیشون از دست داده بودن . ولی هیچکدوم از اینها باعث نشد که خودشون رو ببازن . با تمام وجود توی زمین میدویدن ، امید و عشق بود که داشت توی زمین میدوید ، تکل می رفت ، سانتر می کرد، یه ملت داشت توی زمین میدوید نه 11 نفر . حالا میلیونها بچه عراقی بلاخره بعد مدتها از ته دل میخندن و شادی میکنن. اگر ایران قهرمان میشد اصلا اینقدر خوشحال نمی شدم . خیلی خوشحالم .


Excerpt: Unexpected victory of iraqi football team in asian cup and its extraordinary happiness.

۱۳۸۶ مرداد ۵, جمعه

آرزوهای ویکتور هوگو

اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی. اگر هستی، کسی به تو هم عشق بورزد. اگر اینگونه نیست، تنهایی ات کوتاه باشد و پس از آن تنهایی، نفرت از کسی پیدا مکنی. آرزومندم اینطور نشود، اما اگر شد، بفهمی چگونه دور از نا امیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار. برخی نامرد و برخی مرد. که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد. برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی. نه کم و نه زیاد. درست به اندازه. تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند و اینکه دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد که تا زیاده به خود غره نشوی.

آرزومندم مفید باشی، نه خیلی غیر ضروری. در لحظات سخت، وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافیست تا تورا سرپا نگاه دارد.

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی، البته نه با آنهایی که اشتباهات کوچک میکنند، چون این کار درستی نیست. بلکه با کسانی صبور باشی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند و با کاربرد درست صبرت برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی، خیلی زود پخته نشوی. و اگر رسیده ای، به جوان نما بودن اصرار نورزی. اگر پیری تسلیم نا امیدی نشوی. چراکه هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.

و امیدوارم سگی را نوازش دهی، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی، وقتی آواز سحرگاییش را سر میدهد. چراکه بدین طریق احساس زیبایی خواهی یافت آنهم به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی. هر چند خرد بوده باشد و با روییدنش همراه شوی، تا دریابی که چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه امیدوارم که پول داشته باشی، زیرا در عمل به آن نیازمندی. وسالی یکبار پولت را جلویت بگذاری و بگویی: "این مال من است". فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!

ودر پایان اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی. و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی. که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانید تا ازنو بی آغازید.

منبع

Excerpt: Victor Hugo's advices.

پادکست 32 شفا

پادکست 32 شفا به زبان انگلیسی.

بشنوید و نظر بدهید

Excerpt: Our 32nd podcast is released in English language for the first time. In this you hear from Omar Khayam an interesting quotation about science from his excellent book called Treatise on Demonstration of Problems of Algebra: "I was unable to devote myself to the learning of this algebra and the continued concentration upon it, because of obstacles in the vagaries of time which hindered me; for we have been deprived of all the people of knowledge save for a group, small in number, with many troubles, whose concern in life is to snatch the opportunity, when time is asleep, to devote themselves meanwhile to the investigation and perfection of a science; for the majority of people who imitate philosophers confuse the true with the false, and they do nothing but deceive and pretend knowledge, and they do not use what they know of the sciences except for base and material purposes; and if they see a certain person seeking for the right and preferring the truth, doing his best to refute the false and untrue and leaving aside hypocrisy and deceit, they make a fool of him and mock him."

دهخدا


19 دی 1332
خيابان ايرانشهر، فيشرآباد، تهران

آقای محترم
صدای آمريکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. در صورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اطلاع فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد.

ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد. بديهی است صدای آمريکا ترجيح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز برای تهيه اين برنامه جالب، نظری داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد.

با تقديم احترامات فائقه
سی. ادوارد. ولز
رئيس اداره اطلاعات information سفارت کبرای آمريکا


________________________________________


جناب آقای سی. ادوارد. ولز، رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا

نامه مورخه 19 ديماه 1332 جنابعالی رسيد، و از اينکه اين ناچيز را لايق شمرده ايد که در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار بدهيد متشکرم.
شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهای ايران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسی اين کار می شد، تا حدٌی مفيد بود؛ برای اينکه ممالک متحده آمريکا، عدٌه ای از مردم ايران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد.

و چون اجازه داده ايد که نظريات خود را در اين باره بگويم و اگر خوب بود حُسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت می دهم بهتر اين است که اداره اطلاعات (information) سفارت کبرای آمريکا به زبان انگليسی، اشخاصی را که لايق می داند معرفی کند. و بهتر از آن اين است که در صدای آمريکا به زبان انگليسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتی به اسم ايران هست که خانه های قراء و قصبات آنجا، در، و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوقها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هيچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چيزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد.

يا يک شتردار ايرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران می آيد و در ازای «پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگر آن را در مقصد دريافت می دارد، و هميشه اين نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.

و نيز دو تاجر ايرانی، صبح شفاهاً با يکديگر معامله می کنند و در حدود چند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند. معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمٌل می شود.

اينهاست که از اين گوشه آسيا شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوری که انگليسی ها ايران را معرٌفی کرده اند، يک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند، و از طرف ديگر به فارسی، به عقيده من خوب است که در صدای آمريکا، طرز آزادی ممالک متحده آمريکا را در جنگ های استقلال، به ايرانيان بياموزيد و بگوييد که چگونه توانسته ايد از دست استعمار خلاص شويد؟ و تشويق کنيد که واشنگتن ها و فرانکلن ها در ايران، برای حفظ استقلال از همان طرق بروند.

در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم می دارد.
علی اکبر دهخدا

Excerpt: A response from A. Dehkhoda to an invitation to interview by VOA (Voice of America) in 1952. Dehkhoda responded that we expect you introduce Iranian scholars in english language to your people and do not follow what Britainians has incorrectly done with Iranian for introducing the people as how they live in a backwarded nation. We are from a land in which two bussiness men make a contract for billions without scribbling it on paper and if at the same day when a crisis happen to the contract, none of them break their promises. Can you imagine it?

۱۳۸۶ مرداد ۴, پنجشنبه


Excerpt: sometimes look at the sky

۱۳۸۶ مرداد ۳, چهارشنبه

نمي توانم مَُرد

اين كلاس چهارم ابتدايي ها هم مثل هر كلاس ديگري به نظر مي رسيدند ، بچه ها روي نيمكت هاي چهار
نفره مي نشستند ، ميز معلم رو به روي آنها بود و تخته سياهي هم در كنار ميز ، روي ديوار ديده ميشد .
او معلم ابتدايي يك شهر كوچك بود كه آن سال بازنشسته ميشد. من به عنوان بازرس در كلاس ها شركت
مي كردم و آن رو ز هم ته كلاس نشستم و منتظر ماندم تا او تدريسش را شروع كند .
مدتي گذشت و من ديدم معلم به جاي تدريس ، آرام و ساكت نشسته و بچه ها با اشتياق اوراقي را پر مي كنند و
مي برند و داخل جعبه كوچكي كه روي ميز معلم قرار دارد مي اندازند و بر مي گردند .
به اوراق شاگرداني كه بغل دستم بودند نگاهي كردم و ديدم روي آنها عباراتي نوشته شده كه همه با عبارت :
من نمي توانم " شروع شده :

من مي توانم عددهاي بالاتر از سه رقم را تقسيم كنم.
من نمي توانم كاري بكنم كه پسر همسايه با من دعوا نكند
من نمي توانم اتاقم را مرتب كنم
من نمي توان اسامي تاريخي را حفظ كنم .

كنجكاوي ام بر انگيخته شد از جا بلند شدم و نگاهي به ورقه هاي بقيه شاگردان انداختم .همه كاغذها پر بودند
از جملاتي كه با "من نمي توانم "شروع ميشد . نزديكتر رفتم و ديدم آموزگار پير هم ورقه اي را پر ميكند
و تمام جملات او با من نمي توانم شروع شده .
من نمي توانم پدر و مادر بعضي شاگردانم را ترغيب كنم تا به جلسه اوليا و مربيان بيايند
من نمي توانم دخترم را وارار كنم كه وقتي ماشين را ميبرد، بنزين بزند
من نمي توانم يكي از همسايه ها را تشويق كنم به جاي مشت زدن ، حرف بزند.
سر در نمي آوردم، چرا شاگردها و معلم بجاي روي آوردن به جملات مثبت ، از جملات منفي استفاده مي كنند .
آرام نشستم تا ببينم عاقبت كار به كجا مي كشد .بچه ها كاغذهايشان را تا مي كردند و و يكي يكي داخل
جعبه اي كه روي ميز معلم بود مي انداختند .وقتي همه اين كار را كردند معلم در جعبه رو بست ،
آن را زير بغلش زد و همراه شاگردانش به بيرون از كلاس رفت.

من هم پشت سرشان به راه افتادم . وسط راه معلم مدتي غيبش زد و بعد با يك بيل برگشت .همگي راه افتادند
همه بچه ها دوست داشتند در كندن قبر كمك كنند و براي همين كار كمي طول كشيد .
بعد جعبه "نمي توانم ها " را ته گودال گذاشتند و به سرعت روي آن خاك ريختند .
حالا حدود چهل شاگرد ده – يازده ساله دور قبر ايستاده بودند و دست كم يه ورقه از نمي توانم را در قبر دفن كرده بودند.
معلم گفت: دست هاي همديگر را بگيريد. مي خواهيم دعا كنيم .
بچه ها دستهاي يكديگر را گرفتند و با سرهاي خم منتظر ماندند .معلم گفت :
دوستان من ! ما امروز اينجا جمع شده ايم تا ياد و خاطره " نمي توانم " را گرامي بداريم .او سالها در اين كره خاكي و ميان ما زندگي كرد و همه جا حضور داشت .متاسفانه هر جا مي رفتيم نام و صداي او را مي شنيديم
در مدرسه ، در انجمن شهر ، در ادارات و حتي در كاخ نخست وزيري ! اينك ما او را به خاك سپرده ايم .
البته اقوام او يعني " من مي توانم " ، " خواهم توانست" و " همين حالا شروع مي كنم " همچنان در كنار ما خواهند بود . آنها را كسي به اندازه اين خويشاوند مشهورشان نمي شناسد ، ولي بسيار قدرتمند و ثروتمند هستند
و روزي با كمك شما شاگردها ، سر شناس خواهند شد .
خداوند "نمي توانم " را بيامرزد و از سر تقصيراتش بگذرد و به همه آنهايي كه در اينجا حضور دارند
، اين قدرت و توان را عنايت كند كه بي حضور او به سوي آينده اي بهتر حركت كنند .آمين!
و شاگردها همگي گفتند : آمين

آن روز فكر كردم اين شاگردان ممكن است همه درس هايي كه د رمدرسه آموختند را فراموش كنند
ولي قطعاً اين روز و اين حركت با شكوه را فراموش نخواهند كرد .
معلم و شاگردانش به كلا س برگشتند و آگهي ترحيم " نمي توانم " را به ديوار زدند و با شيريني و آبميوه كه بچه ها آورده بودند ، مجلس ترحيم خوبي برگزار شد .اين اعلاميه در تمام طول سال روي ديوار كلاس ماند
و هر وقت شاگردي مي گفت :‌" نمي توانم" آن را به او نشان مي دادند و مي گفتند : "نمي توانم " مرده.

نويسنده : ادگار بولدسو
مترجم : فاطمه امامي

۱۳۸۶ مرداد ۲, سه‌شنبه

شرط ضمن عقد برای زنان

این شرط ها جالبن. باید دانست :)

الف. شرط تحصیل
ب. شرط اشتغال
ج. شرط وکالت زوجه در صدور جواز خروج از کشور
د. شرط تقسیم اموال موجود میان شوهر و زن پس از جدایی
ه. شرط وکالت مطلق زوجه در طلاق
و. درج شرط وکالت مطلقه زوجه در طلاق

متن و توضیحات

Excerpt: Additional conditions on marriage contract in Iran. Wife can demand the full rights of freedom to have unconditional 1) education, 2) job, 3) permission to leave the country, 4) participating in spous's properties and wealth after divorce, 5) permission to claim divorce, 6) permission to conditioning the divorce.

“I am among those who think that science has great beauty. A scientist in his laboratory is not only a technician: he is also a child placed before natural phenomena which impress him like a fairy tale.”
Marie Curie

ِ اغراق در معرفی ِ بزرگان



مطلبی درباره یک اغراق دیگر را دکتر جعفری در وبلاگش آورده است:

»
این عکس‌ها رو دکتر احمد کیاست‌ پور استاد فیزک‌ و نجوم‌ دانشگاه اصفهان برای استاد امینی دانشکده ما فرستاده بود که ایشون هم برای ما فوروارد کردند. اخیرا مجسمه‌ای از مرحوم استاد محمود حسابی در دانشگاه اصفهان نصب شده. خیلی جالبه به سنگ نوشته‌های زیر مجسمه توجه کنید.




روحیه خاصی که در انشای متن وجود داره (گذشته از دروغ محض بودن بعضی فرازها که از ذهنی مریض فقط می‌تونه تراوش کرده باشه)، علاقه عجیب انشا کننده به پیوند مطالب علمی منتسب به مرحوم حسابی با مطالب دینی کاملا مشهوده. با توجه به دسته‌ گل‌های قبلی این آقای جغرافی‌دان که رییس دانشگاه اصفهان هست دور از انتظار نبود که در دوران ریاست ایشون مجسمه‌ای از مرحوم حسابی نصب بشه که اغراقات ذیل اون به مطالب دینی و علوی هم پیوند بخوره. به ابتذال کشیدن اسم مرحوم حسابی کافی نبود، و می‌بایست دین و مذهب رو هم مورد عنایت قرار می‌دادند
«

Excerpt: The excellent job of motivating university students by the use of the sculptures of Iranian contemporary sceintists and scholars in universities unfortunately has been mixed up with scribbing some ambiguous notes under the sculptures. These are some photos from a recent sculpture of professor Hessaby in the University of Isfahan, taken by professor Kiasatpour. Under this sculpture it was mentioned he has a theory much greater than what Einstein has!

فارغ از اغراق های ایرج حسابی

دوست عزیز آقای دکتر جعفری (استاد جوان ِ دانشگاه صنعتی اصفهان) در وبلاگش خوب نوشته. خلاصه ای از آن را می آورم:

»

دوشنبه این هفته آقای ایرج حسابی معروف به مهندس حسابی به دعوت دانشجویان دانشکده مواد به دانشگاه ما اومده بود که در مورد مرحوم استاد دکتر حسابی سخنرانی کنه. سخنرانی قرار بود که ۱۲:۳۰ ظهر شروع بشه. من تا ۱:۳۰ می‌تونستم بمونم که هرچی منتظر شدم تا ۱:۳۰ سخنرانی ایرج حسابی شروع نشده بود.

دانشکده ما روز قبلش بیانیه‌ای صادر کرده بود که بزرگنمایی‌ها و اغراق‌هایی که از جانب آقای حسابی در مورد مرحوم استاد حسابی صورت می‌گیره بعضا واقعیت ندارند!

کمی قدیم‌تر ایرج حسابی مرحوم استاد رو به عنوان «تنها شاگرد ایرانی»‌ انیشتین معرفی می‌کردند. در پوسترهای سخنرانی فعلی ایشون مرحوم استاد به عنوان «تنها همکار ایرانی انیشتین» معرفی شده بودند! وقتی هم که توی سالن حدود ۱ ساعتی منتظر ورود آقای حسابی بودیم اسلاید‌هایی از عکس‌های دوران‌های مختلف استاد پخش می‌شد که زیر‌نویس یکی از عکس‌ها این بود «ملقب به انیشتین ایران». من وقتی از یکی از دانشجویان برگزار کننده پرسیدم این «لقب‌» رو چه کسی به استاد دادند با عصبیت جواب داد: «اگر ایشون نباشند پس کی‌ باشند؟». گویی که از واجباته که هر کشور (عقب‌ مانده‌ای) بایستی برای خودش انیشتن (واقعی که نداره، بدلش رو) بسازه.

داستان ویزیت مرحوم استاد حسابی با انیشتین مربوط به دورانی است که (مطابق صحبت تلقنی بزرگان دانشکده ما با بزرگان دانشگاه تهران) انیشتین بازنشسته بودند (مطابق یکی از مقالات استاد باید سالهای ۱۹۴۷ باشه) ولی هنوز آفیس خودشون رو در پرینستون داشتند و ظاهرا مرحوم استاد بحث مختصر چند دقیقه‌ای با مرحوم انیشتن کرده‌اند و (همان گونه که مرسوم است دانشمندان کوچکتر همیشه از دانشمندان بزرگتر در مورد کار تحقیقاتی که در دست انجام دارند جویای کامنت می‌شوند)، ظاهرا استاد هم به انیشتین گفته‌اند که ما روی چنین موضوعی تحقیق می‌کنیم. نظر شما چیست؟ و جواب انیشتین هم (مطابق گفته خود مرحوم استاد حسابی به همکارانشان در دانشگاه تهران) قریب به این مضمون است که اول با تجربه مقایسه کنید و در صورت تطابق با تجربه به تحقیق روی این موضوع ادامه دهید.

چیزی که من خودم وقتی در ژاپن بودم و به تمام پایگاه داده‌های I.S.I تمام سال‌ها دسترسی داشتم این بود بررسی کردم این بود که به اسم M. Hessaby (انواع دیگه جستجو چیزی بر نمی‌گردوند) جستجو کردم و ۴ مقاله از مرحوم استاد حسابی یافت شد که هیچ‌ کدام رفرنسی به انیشتین یا همکاری با انیشتین نداره. در مورد این نظریه منتسب به ایشان سه مقاله از چهار مقاله استاد از روی عنوان به نظر می‌رسد به این نظریه مرتبط است (۱۹۴۷الف، ۱۹۴۷ب و ۱۹۵۷). یک مقاله دیگر هم (۱۹۴۸) هست که ظاهرا پیش‌ بینی وجود یک ذره دیگر هست. سه مقاله اول هیچ ارجاعی ندارند و مقاله چهارم (۱۹۴۸) فقط یک ارجاع دارد. بنابراین سه مقاله اول که به نظر می‌رسد مرتبط با ایده‌هایی باشد که ایشان رویش تحقیق کرده‌اند ابدا حتی در حد یک ارجاع نیز از جانب جامعه فیزیک بین‌الملل پذیرفته نشده است. اگر کسی کتابچه‌ یا جزوه‌ای که حاوی مطالبی در مورد این نظریه باشد رو سراغ داره لطفا ما رو در جریان قرار بده...




اما حرف ناگفته: وقتی که اولین مقاله تماما ایرانی جمهوری اسلامی توسط گروه استاد استکی چاپ شد، من و نیما‌ همدانی قدری در نیچر جستجو کردیم. شاید باورتان نشود که مقاله‌ای بود از (ظاهرا مرحوم) استاد علی خمسوی از دانشگاه تهران. بنابراین به نظر می‌رسد این‌طوری نبوده که یک ایران باشد و یک مرحوم استاد حسابی رحمه‌الله علیه. خدمات صادقانه استاد حسابی و استفاده صحیح ایشان از جایگاه خود به عنوان یکی از رجال کشوری و البته نیز به عنوان یک فرد عالم و دانشمند بر هیچ یک از اهل علم پوشیده نیست و تا ابد احترام اهل علم را بر می‌انگیزاند.

اما بافتن افسانه‌هایی در مورد استاد و تبدیل یک دیدار کوتاه چند دقیقه‌ای با انیشتین به افسانه‌ای پر شاخ و برگ و منتسب کردن همه «اولین‌» های مملکت به مرحوم استاد در دراز مدت فقط صدمه به وجهه عالمانه آن مرد بزرگوار خواهد زد. چرا که مسیر کلی جامعه به سمت آگاهی و حقیقت‌یابی است. ایشان در یک امر هم «اولین» باشند تا ابد برای محترم بودنشان نزد اهل علم کفایت می‌کند و نیازی نیست همه اولین‌های یک مملکت را به یک شخص منتسب کرد

به علاوه بعضا در افواه شنیده می‌شود که مرحوم استاد جایزه نوبل هم گرفته‌اند! جهت اطلاع همگان به قول اصفهانی‌ها به حضورتان عارضم که تنها دو نفر از کل جهان اسلام جایزه نوبل علم (ادبیات و صلح را از علم جدا می‌کنیم) گرفته‌اند: مرحوم استاد عبدوالسلام و استاد احمد زویل (آمریکایی مصری‌الاصل و صاحب کرسی لینوس پاولینگ در caltech). سومینش شاید روزی بیاید، اما قطعا اگر بیاید از میان الف بچه‌های دبیرستانی یا دانشگاهی نخواهد بود!!!!!!!!!

امیدوارم روزی توده جامعه به این درک برسند که دانشمندان اولا که کودکان خردسال نمی‌توانند باشند، و ثانیا موجودات افسانه‌ای و دست نیافتنی نیستند که کشفیاتشان به قول دکتر شیرزاد در فضای اشراق ‌گونه رخ داده باشه. فقط بایستی بعد از گرفتن دکترا بیست سی‌ سالی مثل بچه آدم تحقیق جهت‌دار کرد، باشد که ستاره اقبالشان بدرخشد و روی مساله نابی دست گذاشته باشند که فهم عالمانه بشریت (نه افسانه وار و عوامانه) رو از عالم تغییری بدهند.



______________

فارغ از اغراق های ایرج حسابی، دکتر حسابی نظریه ی مهمی در فیزیک ندارند اما زندگی ِ او سرشار از درس است برای همه ی قیزیکدانان که همه بدانند خواستن و طلب یعنی چه. طلب انسان را به کجا می برد.

Excerpt: Dr Hessaby is certainly one of the most leading scientists of Iran, although his son is exagerating his life with some suspecious lies.

۱۳۸۶ مرداد ۱, دوشنبه

زیاد شو


در کشتزار، دانه ایست که از غایت ِ خَردی در نظر نمی آید.
وحی آمد: از خانه ی سیاه ات بیرون رو و شاد شو، که کسی به تو آسیب نمی رساند.

Excerpt: Explaning the reason of growth.

ساربان سرگردان روی تخت بیمارستان


من تقریبا هیچ کاری از سیمین دانشور رو نخوندم ولی فکر میکنم اگه آدم بخواد واقعیت او و طرز فکر و دیدش رو بشناسه باید ردپاش رو توی کارای آل احمد ببینه ، مگر نه اینکه خود ِ جلال، رمان ِ نانوشته اون بوده !

رسیدن این دو نفر به هم ماجرای جالبی داره ، توی اتوبوسی که از اصفهان به تهران میومده با هم آشنا میشن ،سیمین دو سال از جلال بزرگتربوده وخانواده جلال هم به شدت مذهبی بودن و با ازدواج این دو مخالف . عملا جلال به خاطر ازدواج با سیمین از خانواده طرد میشه . ولی به هر حال جلال شدن جلال و سیمین شدن سیمین حاصل همین ازدواج بود. جلال سالها پیش رفت و الان ممکنه این دو بلاخره بعد از 38 سال به هم برسن .

یک قصه بیش نیست غم ِ عشق وین عجب

کز هر زبان که می شنوم نامکرر است



۱۳۸۶ تیر ۲۹, جمعه

چگونه دوستت دارم

چگونه دوستت دارم ؟
بگذار بشمرم
تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم
با احساسات نا مرئی
به اندازه ی پایان هستی
من تو را مثل هر روز دوست دارم
مثل نیاز انسان به آفتاب و شمع
تو را آزادانه دوست دارم
مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق
تو را خالصانه دوست دارم
مثل احساس بعد از دعا
تو را با اندوه قدیمی و ایمان کودکی ام
دوست دارم
با عشقی که سالها گم کرده ام
با نفسم و با معصومیت از دست رفته ام
با اشکها لبخندها و تمام هستی ام
و اگر خدا بخواهد بعد از مرگم
تو را بیش از این ها دوست خواهم داشت
Emily Bronte

۱۳۸۶ تیر ۲۸, پنجشنبه

اندیشه های مارکوس اورلیوس

مارکوس اورلیوس ، امپراطور و جنگاور و مدیر و مصلح و آموزگار اخلاق ، مصداق واقعی حاکم ِ حکیم یا حکیم ِ حاکم بود.
اندیشه های او که در طول زندگی پر مشغله او به صورت یادداشت های پراکنده نوشته شده است برادری آدمیان را اعلام می کند و حتی ریشه ی مفهوم جدید - وحدت اخلاقی جهان _ در آنها دیده می شود . فضایلی که در شخص او جمع شده بود یعنی، خرد ، داد ، توانایی و میانه روی ، شرایط اساسی تصور او از انسان را تشکیل میدهد .. این نوشته قسمت هایی از کتاب فلسفه های اجتماعی است که فصلی از آن به به نقل قسمتی از اندیشه های این انسان بزرگ می پردازد :
در متن حاضر مارکوس اورلیوس درسهایی را که از اطرافیانش آموخته بیان می کند که بسیار آموزنده و مفید است
اسامی زیادی ذکر شده که خیلی مهم نیست بلکه مهم درسی ست که او از این افراد آموخته :

از نیایم و ِروس آموختم اخلاق خوب را و تسلط بر نفس را.
از یاد و آوازه ی پدرم آموختم فروتنی را و سیرت مردانه را
- از مادرم دینداری و نیک خواهی را و خود داری را ، نه همان از کارهای
بد ، که از اندیشه های بد، و نیز سادگی در شیوه ی زیستنم را که از شیوه ی توانگران فرسنگ ها به دور است

- از روستکین دریافتم که شخصیتم نیازمند اصلاح و انظباط است و به ریاضت کشی یا نیکوکاری و سخاوت، خود نمایی نکردن را
و آماده بودن را برای آشتی به محضی که در مقام آشتی بر آیند

- از اسکندر افلاطونی این درس را که مکرر یا بی ضرورتی به کسی نگویم و در نامه ای ننویسم که فرصت و فراغت ندارم
و نیز بدین بهانه که سخت مشغول و گرفتارم، از برای غفلت در اجرای وظایفی که در برابر نزدیکان خود دارم عذر نیاورم

- از کاتولوس، اعتنا نمودن به خرده گیری دوستان را هر چند که خرده گیری آنان بی علت باشد و سعی در موافق ساختن نظر
دوستان را و به نیکی یاد کردن نام آموزگاران را و گرامی داشتن فرزندانم را

- از ماکسیموس آموختم که کف نفس داشته باشم و خویشتن رابه هیچ هوسی نسپارم ودر هر حالی از جمله بیماری، شاد و خندان باشم
و در ضمیر خود از متانت و محبت، ترکیبی معتدل پدید آورم و تکلیف
خود را بی شکایتی انجام دهم . دیدم که همه باور دارند که او هنگام سخن گفتن می اندیشد و در آنچه می کند جز بر نیکی نظر ندارد
و هرگز متعجب متحیر نمی شد و هرگز شتاب نمی کرد و هرگز اجرای امری را
مهمل نمی گذاشت و هرگز آشفته و دلسرد نمی گشت و هرگز برای پوشاندن تشویش خود نمی خندید
و از سوی دیگر هرگز خشمناک یا بد گمان نمی شد

نیکوکاری عادت اوبود . همیشه آماده ی بخشایش بود و از هر گونه دروغ مبرا بود و هرگز چنین نمی نمود که
مردی است انحراف ناپذیر بلکه چنین می نمود که مردی است اصلاح پذیرفته
همچنین دیدم که به هیچ کس این خیال دست نمی داد که ماکسیموس از او بیزار است
و هیچ کس به خود این جرات را نمی داد که خویشتن رابالاتر از اوبپندارد
او همچنین این هنر راداشت که می توانست به طرزی دل پذیر شوخی کند

۱۳۸۶ تیر ۲۶, سه‌شنبه

در آستان ِ ابدیت


گاهی اوقات ، فقط نشستن ، کنار کسی که وجودش مایه آرامشته ، بی هیچ کلامی ، از صدتا شعر حافظ و مولانا هم کارسازتره .



Abstract in English: Sit beside me without any word and now i can touch eternity cause i touch your soul.

۱۳۸۶ تیر ۲۳, شنبه

پادکست 31 شفا

نمایشنامه ی داستان فرشته
نوشته هانس کریستین اندرسن
ترجمه: هدی موذن
بازیگران: میلاد، هدا و محمد
صداگذاری و میکس: محمد
قابل پخش در ام پی تری پلیر
4 مگابایت
11 دقیقه

بشنوید یا دانلود کنید
________________
پی نوشت: فایل صوتی قبلی مشکلی داشت. فایل جدید بارگذاری شد.

Abstract in English: Our podcast is released.

بسوي تو مي آيم


بسوي تو مي آيم ، افتان و خيزان ...
گرفتار مي شم ، گرفتار هزاران دام .. گرفتار خودم .. اما نجاتم ميدهي
.كور ِ راه ميرم.. بََرَم مي گردوني ..
اشتباه ميكنم ، ميدونم ..ميدونم ..بهم فرصت بده
زمين مي خورم ، اما دوباره بلند مي شم ، قول ميدم...

من تو راهم ... مي بيني خدايا... دارم ميام ...و تا ابد توي اين راه خواهم ماند..
افتان و خيزان بسويت مي آيم
افتان و خيزان...

مرا جز نيايش هيچ نمانده
مسيحا در آسمان سراي تو را مي جويم
به هر دري كه ميكوبم

تويي كه زمين را به لرزه مي افكني
و دريا را به تند باد مي آشوبي
بگو اي عيساي ناصري
مرا دست ياري نداري؟

شعر از املي ديكنسون

۱۳۸۶ تیر ۲۱, پنجشنبه

Tell me why


Abstract in English: I do not know the name of the singer. The name is Declan Galbraith. A tallented kid with gifted voice. The message of the song is obvious, Tell me why why do we pass the blame? Lyrics

وقتی هدف فقط سود دهی بیشتر باشد نه خدمت به جهانیان




Abstract in English: "How to do it?", a cartoon copied from a letter posted by Parnian in Dydar Group recently.

۱۳۸۶ تیر ۱۹, سه‌شنبه

پاشو ، پاشو ببینم ، اینجوری نمیشه

نشستی یه گوشه ، مچاله ، و فکر میکنی وای خدا چرا هرچی سنگه ماله پای لنگه . بعدش هم یا چشمات تر میشن یا شروع میکنی به بد
و بیراه گفتن به در و دیوار . آغوشت رو باز کردی و میگی ، ای همهء غم های دنیا لطفا تشریف بیارید بغل من . آخه من خیلی خوب بلدم از شماها نگهداری کنم .
خداییش این چه وضعشه ! پاشو ، برو جلوی آینه وایسا ، این چه قیافه ای! خب حالا یه کاری پیش اومده ، این کارا رو بکنی درست میشه ؟
مثل نور و سایه است ، سایه ، تاریکی نیست . اگر یه موقع رفتی توی سایه به معنای افتادن توی تاریکی نیست ، خب گاهی اوقات یه پرده میکشی و نمیذاری به بعضی جاها نور برسه و اونوقت اونجاها میشن سایه .
پاشو پرده رو بزن کنار تا همه جا نور بشه .
.
مهزاد



Abstract in English: Pull back the curtain , Let the light come in .

۱۳۸۶ تیر ۱۸, دوشنبه

به بطالت شادمان مباش

به بطالت
شادمان مباش،

منبع

Abstract in English: Advices from Plato before Islam era translated from Greek into Arabic eight centuries ago by an Iranian Muslim Scholar (Al-Tusi), saying that we should not be happy of wasting time, and other brilliant advices.



۱۳۸۶ تیر ۱۴, پنجشنبه

اردوی زنان و لبخند خدا

او زنی زیباست نه بسی برتر از زیبا او نفس زندگی در لطیف ترین درخشش صبحگاهی آن است .
شما او را نمی شناسید و هیچ یک از پرده هایی را که نقاشان از چهره او پرداخته اند ندیده اید ، با این همه زیبایی او پیداست ،
زیبایی سیمایش ، نور نشسته بر شانه هایش هنگا می که روی گهواره کودک خم می شود .

او زنی زیباست چون عشق خویش را به مانند جامه ای از تن به در می کند تا با آن عریانی کودک را بپوشاند .
او زنی زیباست چون هر بار که به اتاق کودک می رود خستگی را با گام هایی بلند پشت سر می گذارد .
تمامی مادران از این زیبایی برخوردارند. تمامی آنها از این تقدس ، درستی و حقیقت نصیب برده اند .
تمامی مادران از این لطافت بهره مندند که خدا نیز به آن غبطه می خورد ،
همان یگانه ای که در زیر درخت جاودانگی خود آرمیده است.

زیبایی مادران بی نهایت شکوهمند تر از عظمت طبیعت است . گونه ای زیبایی ست که به تصور در نمی آید ،
اگر چه مسیح هیچ گاه از زیبایی سخنی نمی گوید اما هرگز با چیزی غیر از آن دمساز نیست ،
زیبایی از عشق پدید می آید ، همانگونه که روز از خورشید و خورشید از خدا...
پدران به جنگ می روند ، بر سرکار می روند ، پیمان می بندند .
پدران بار جامعه را بر دوش دارند ، این کار آنهاست ، کار بزرگ آنها .
پدر کسی است که در برابر فرزندش تظاهر می کند و خویشتن را مظهر قانون و عقل و تجربه که جملگی بر ساخته جامعه هستند ، جلوه می دهد . مادران در برابر فرزند تظاهری نمی کند . او در برابر فرزند نیست ، گرداگرد آن درون آن بیرون او همه جای اوست . او فرزند را به دست می گیرد و به حیات جاودان معرفی می کند .
مادران بار خدا را بر دوش دارند .
این شور و شوقشان ، یگانه دلمشغولیشان ، زیانشان و تقدسشان است .
پدر بودن ایفای نقش پدریست .. مادر بودن رازیست مطلق .امر مطلقی که با هیچ چیز نسبت ندارد ،
وظیفه محالیست که با این حال انجام می پذیرد ، حتی به دست مادران بد ، مادران بد هم با این امر مطلق نزدیکی دارند و با خدا ما نوسند ، انسی که پدران هیچ گاه آن را در نمی یابند ، چرا که در هوس حفظ مقام و مرتبه ، سرگردانند . مادران مقام و مرتبه ای ندارند ، همزمان با فرزندانشان به دنیا می آیند و مانند پدران بر فرزندشان پیشی ندارند

هیچ تقدسی عظیمتر از تقدس مادرانی نیست که شستن کهنه ها و گرم کردن فرنی و حمام کردن کودک آنان را از رمق انداخته .
مردان دنیا را در دست دارند و مادران جاودانگی را که آن خود، دنیا را و مردان را .

حس مادر انه همان خستگی به زانو در آمده است ، همان مرگ بلعیده شده

مردها از زنان می ترسند ، این ترسی ست که از فاصله ای به دوری زندگی به آنها رسیده است.
ترسی است که از روز نخست در دلشان نهفته است و تنها ترس از تن ، چهره و قلب زن نیست ،
بلکه ترس از زندگی و ترس از خدا نیز هست . چرا که زن ، خدا و زندگی پیوندی نزدیک با هم دارند
زن چگونه موجودی است ؟
هیچ کس را توانایی پاسخ گفتن به این پرسش نیست ، اگر چه جمله آدمیان را زن به دنیا آورده و غذا داده و در گهواره پرورده و مراقبت کرده و تسلی داده ، زنان در مرتبه خدای گونگی نیستند .
زنان به تمامی در مرتبه خدای گونگی نیستد و برای رسیدن بدین شاءن ، مختصر چیزهایی کم دارند
و این بسیار اندکتر از آن چیزهاییست که مردان به آن نیازمندند
زنان نفس زندگی اند، چرا که زندگی نزدیکتر از هر چیز به لبخند خداست ، زنان به نیابت خدا پاسدار ساحت زندگی اند .
احساس زلالی که از زندگی گذرا در دل می نشیند و حس ریشه داری که از حیات جاودان در کنه وجود ماست ،
همه از وجود آنان بر می خیزد و مردان که نمی توانند بر هراس خود از زنان فایق آیند ، می پندارند که در فریب و جنگ و کار موفق به غلبه بر این احساس می شوند ، حال آنکه هیچ گاه به را ستی برآن چیرگی نمی یابند . مردان بدین خاطر تا ابد محکوم به آنند که به شناخت آنان راه نبرند و از زندگی و خدا نیز چیزی در نیابند

زن کسی ست که در هیچ جایگاهی قرار نمی گیرد و جایگاه خود را نیز نمی پذیرد
و در عشقی که پیوسته آن را می طلبد و می طلبد و می طلبد محو می گردد...

اگر این تفاوت همواره میان زن و مرد حایل باشد مایه ناامیدی می شود ، با این همه سرچشمه ای از نور و پاره ای از وجود خدا در نهاد مرد نهفته است ، چرا که سودای لبخند زن را در سر دارد و برای چهره او که نور دل آسودگی در آن می درخشد ،
چنان دلتنگ می شود که توان غلبه بر آن را از کف می دهد .برای مرد همواره این امکان هست که به اردوی زنان و لبخند خدا بپیوندد. برای این کار کافیست تنها یک حرکت انجام دهد ، حرکتی مانند آنگاه که کودکی خود را با تمات قوا به جلو پرتاب می کند و از زمین خوردن یا مردن هراسی به دل راه نمی دهد . مردی که بدین سان از خویشتن و از ترس خویش به در می شود و سنگینی نهفته در جدیت را که همانا سنگینی دنیاست به هیچ می شمارد ، چنین مردی به انسانی مبدل می شود که در هیچ جایگاهی قرار نمی گیرد و در برابر سرنوشت محتومی که جنسیت او رقم زده است و سلسله مراتب تحمیلی قانون و رسوم ، سر فرود نمی آورد ،
این زمان مانند کودک یا قدیسی می شود که در جوار لبخند خدا و زنان مقام می یابد

مادر دوستت دارم



اونقدر از اخلاص این دو تا نقاشی خوشم اومد که ترجیح میدم حرفی نزنم! فقط روز مادر رو به همه ی مادران خوب دنیا تبریک می گم

۱۳۸۶ تیر ۱۳, چهارشنبه

استعفا نامه


بدين وسيله من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسئوليت هاي يك كودك هشت ساله را مي پذيرم.
مي خواهم به يك ساندويج فروشي برم و فكر كنم يه هتل پنج ستاره است.
مي خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتره چون مي توانم بخورمش
مي خواهم زير يك درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم.
مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك هوا كنم

مي خواهم به گذشته برگردم ، وقتي ساده بودم، وقتي داشتم رنگها را ، جدول ضرب را و شعرهاي كودكانه را ياد مي گرفتم، و قتي نمي دانستم چه چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم

مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند
مي خواهم ايمان داشته باشم هر چيزي ممكن است و مي خواهم از پيچيدگي هاي اين عالم دور باشم
مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم . چون ديگر نمي خواهم زندگيم پر شود از كوهي از مدارك ، خبرهاي ناراحت كننده ، صورتحساب ، جريمه و ...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم ، به یک کلمه محبت آمیز


به عدالت ، به صلح ، به فرشتگان ، به باران



اين دسته چك من ، سوئيچ ماشين ، كارت اعتباري و بقيه مدارك مال شما .
من رسماً، از بزرگسالي استعفا مي دهم
سانتيا سالگا



و سرانجام
بي هنگام
به میهمان خانه ای شگفت در میان سنگ ها می رسیم

Abstract in English: Suddenly, we arrive at a lonely inn ’mid the rocks. - (a poem)

۱۳۸۶ تیر ۱۱, دوشنبه

فقط ِفقط همین!

Follow your bliss and the universe will open doors for you where there were only walls
Joseph Campbell 1904-1987
به دنبال خوشی خود بروید، کائنات درهایی را برایتان خواهد گشود که دیگر دیواری نیست


بسیار مهم است که فقط آن کاری را بکنید که دوست دارید. در این صورت حتی اگر فقیر باشید،یا گرسنه و یا در خرابه ایی زندگی کنید ، باز هم زندگی کاملی خواهید داشت و در پایان روز های عمرتان، از زندگی خود شاکر خواهید بود. زیرا همان کاری را انجام داده اید که برای آن به اینجا -به این دنیا- آمده اید

میلاد

۱۳۸۶ تیر ۱۰, یکشنبه

ماهي ها هم عاشق مي شوند


روي صخره سنگي ، رو به روي دريا نشسته ام و نسيم دريا رشته افكارم را به هر سو مي خواهد مي كشاند

گاه به سوي احساس تعلقي عاشقانه و گاه به سوي آزادي و رهايي محض وابديت...

گاه به سوي امواج پرخروش و ديوانه دريا و گاه به سوي افق هاي آرام و دور از دسترس ،

جايي كه آبي آسمان با سبز -آبي دريا يكي مي شود

دلم مي خواهد جزئي از اين آبي بيكران باشم ...آبي كه رنگ خدا را در خود پنهان كرده
دريا ،مرا از من مي گيرد و در خود غرق مي كند
وقتي در برابرش مي ايستم نمي توانم به هيچ چيز فكر كنم ، همه انديشه ها ، غم ها ، ، نگراني ها حتي خودم را به آب مي سپارم


، روي تخته سنگي نشسته ام، با مرغهاي مهاجر پرواز ميكنم ، روي ابرهاي سفيد و پنبه اي راه مي روم

با ماهي ها آب تني مي كنم ...با صداي بهشتي لورنا و آرامشي كه در هيچ كجا پيدا نميشود


با وجود اين همه زيبايي گاه به وجود بهشتي ديگر شك مي كنم ؛ شايد بهشت آن جايي ست
كه من هم قسمتي از اين زيبايي باشم ...يا آنها جزيي از من ..نمي دانم

اين زيبايي مرا به سوي زندگي پرتاب ميكند .به سوي بودني دوباره مي كشاند
دريا با همه سكون و آرامشش مرا به جاري بودن وادار ميكند

صخره ها از تشعشع آفتاب گرم شدند ، دختر زيباروي محلي از كنارم مي گذرد... با چشماني به رنگ دريا ...لبخندي مهمانم ميكند

لبخند ميزنم ...

كاش تمام لحظات زندگي همين لحظه ها ي عاشق و آرام بود

اما فردا بايد به دنياي واقعي با واقعيت هاي گاه تلخ و گاه شيرين برگردم

شيطنت باد ، دفترم را با خود برد و من به دنبال روزهاي گمشده ي زندگيم ،به دنبال باد...