وقتي يه نقاشي ِ خوشگل مي کشي مي زنيش بهترين جاي ديوار. تو بهترين قابت.
تو رو چند سال ِ پيش آفريد. تو فلان بيمارستان به دست ِ محبت ِ پرستارها سپرد. گفت: شاهکارم رو آفريدم. انساني متفاوت با همه دوباره. با فکري جديد و اثر انگشتي منحصر به فرد.
زمين عزيزتر از ناهيده.. عزيزتر از خورشيد. عزيزتر از مريخ.. زمين بهترين جاي اون ديواره.. زمين جاي مقدسيه.
تو دانشجوي فلان دانشگاه نيستي.. تو ساکن فلان خونه تو فلان محله نيستي.. تو ايراني نيستي.. تو موفق يا بدبخت نيستي..
تو يه زائري.
تو زائر زميني. برو
نیم ِ شبی کان مَلِکِ نیمروز
کرد روان مشعل ِ گیتی فروز
نه (۹) فلک از دیده؛ عماریش کرد
زهره و مه مشعله داریش کرد
(زمين را که آفريد اون رو در کجاوه اي قرار داد تا بر دوش ِ ۹ تا از سياره ها و قمرهايي که با چشم ديد ميشن قرار داشته باشه. توي شبها ناهيد و ماه رو مشعل ِ تاريکيهاي زمين قرار داد.)
کرد رها در حرم کاینات
هفت خط و چار حد و شش جهات
(نظامي- مخزن الاسرار )
تو رو رها کرد در حرم ِ اين عالم. عالمي که ۷ خط و ۴ حد و ۶ جهت داره! عالمي که توش ديگه ماکزيمم مي توني هفت خط باشي از زرنگي! نهايت از ۴ نوع ماده (گاز- مايع- جامد و پلاسما يا به قول اساطير باد و آب و خاک و آتش) ساخته شده و ديگه ماکزيمم ۶ جهت داره: بالا؛ پايين؛ چپ؛ راست؛ جلو و عقب.
تو يه زائري که در قسمتي از سفرت از دانشگاه هم رد ميشي. در جايي با عزيزي همسفر و هم خونه ميشي. در حايي بايد پدر و مادرت رو جا بذاري و به خداي عزيز بسپاري. در جاهايي دامها هست. وسوسه اي.. لحظه اي و فکري ... تو اگه سالکي؛ اگه زائري؛ زيارتت رو بکن. چي کار داري که فلاني چرا پولدارتر از توست. چرا خوشگل تر ار توست. خوش هيکل تره. چرا دست نداري. چرا فلجي و اسير صندلي. چرا کوري و همه بينا. اين بدن هميشگي نيس. تاره اول ِ راهي.
گاهي تو اين سفر بايد ماشين هم بخري. گاهي هم بايد پياده بري. در تمام طول سفرت بين اداره ها؛ دانشکده ها؛ مهموني ها؛ سينماها و تئاترها و ... يادت باشه که يه زائري. زائر ِ زيبايي هاي کره ي زمين. گاهي اين زيبايي ها تو صورت محبوبته؛ گاهي توي پولي که به نيازمندي ميدي؛ گاهي تو جنگله؛ گاهي هم تو صفحات داستانهايي که بزرگان نوشته اند. فرقي نمي کنه کجا. گاهي توي يه تکه موسيقس پاپه و گاهي در صداي شجريان و يا موسيقي ِ مس ِ باخ.
... محمد
۱۳۸۴ مرداد ۶, پنجشنبه
۱۳۸۴ مرداد ۴, سهشنبه
از جنس ِ خستگي نيستي.
انسان داراي روح نيس. انسان خودشِ روحه. شما روحي هستي که در يك جسم حبس شدي. جسمي نيستي که توت روح هم باشه. فرقش خيليه. يه ذره فکرش رو بکن.
به قول مولوي
باده از ما مست شد؛ ني ما از او
يعني تو خودت شادي هستي. دنبال ِ شادي برا چي چي مي گردي؟ شادي از ما شاد ميشه. اگه ما شاد ميشيم اينطور نيست که شادي اومده سراغمون و پيدامون کرده. بعدش هم چند دقيقه ديگه در مياد از توي ما و ميره سراغ ديگري.
اين نيس. اين همه عارف و پيامبر اومدن که به ما بفهمونن که اين درست نيس. اصلش اينه که وقتي شادي و غصه نداري اين تو هستي شادي رو شاد کردي و خون تو رگهاش ريختي. زنده ش کردي. اگه ما نباشيم هيجوقت شادي شاد نمي تونه باشه. دنيايي که توش جانداري نيست جاي شادي نيس.
بهشت هم بي ما اصلا شادي نداره. اين تويي که شادي رو مي توني ببري اونجا. بهشت جاي آدماي شاده. آدمايي که غصه دارن رو اصلا اونجا راه نمي دن. اون غمي هم که عرفا ميگن يه جور اشتياقه و يه جور وجده. از جنس ِ خستگي نيس.
قالب از ما هست شد. ني ما از او
ما قالبي براي روح نيستيم. ما خود ِ روحيم که سر از خاک در آورديم. فکر نکنيم روح چيزيه که نمي تونه ماده بشه. روح در واقع وجه ِ پيشرفته ي ماده س. ارتقا يافته تره. روح مي تونه سنگين بشه و وصل بشه به کربن و سديم و ... . اما بر عکسش رخ نميده. هيچوفت ترکيب مواد نمي تونه روح بشه. روح مثل اينترنته. به همه ي سايتها وصله اما هيچکدوم از سايتها رو نمي شه گفت اينترنته. اينترنت چيزي وراي سايت شفاست. روح هم چيزي وراي بدنه. چيزيه از تو که به همه جا وصله.
وقتي يه روز ِ عيد يکي به شمس گفت: آقاي شمس تبريزي؛ عيد شما مبارک؛ شمس گفت: «ايام را از وجودِ تو مبارک باد. مبارک تويي!» يعني بايد به روزها تبريک گفت که ما آدما رو مي بينن! مبارک ماييم نه فلان روز! روزها بايد به هم تبريک بگن که مثلا: هي سه شنبه! موقعي که تو روشن بودي همه شاد بودن. تبريک!! و سه شنبه هم به روزهاي ديگه جواب بده: ممنون از تبريکتون.
اي به زمين بر، به فلك نازنين
نازكش ات هم فلك و هم زمين
ما موجودات خاكي نيستيم كه به بهشت مي رويم. ما موجودات بهشتي هستيم كه از خاك سر بر آورده ايم.
... محمد
You are the light of the world - flash movie تو نور ِ زمين هستي
به قول مولوي
باده از ما مست شد؛ ني ما از او
يعني تو خودت شادي هستي. دنبال ِ شادي برا چي چي مي گردي؟ شادي از ما شاد ميشه. اگه ما شاد ميشيم اينطور نيست که شادي اومده سراغمون و پيدامون کرده. بعدش هم چند دقيقه ديگه در مياد از توي ما و ميره سراغ ديگري.
اين نيس. اين همه عارف و پيامبر اومدن که به ما بفهمونن که اين درست نيس. اصلش اينه که وقتي شادي و غصه نداري اين تو هستي شادي رو شاد کردي و خون تو رگهاش ريختي. زنده ش کردي. اگه ما نباشيم هيجوقت شادي شاد نمي تونه باشه. دنيايي که توش جانداري نيست جاي شادي نيس.
بهشت هم بي ما اصلا شادي نداره. اين تويي که شادي رو مي توني ببري اونجا. بهشت جاي آدماي شاده. آدمايي که غصه دارن رو اصلا اونجا راه نمي دن. اون غمي هم که عرفا ميگن يه جور اشتياقه و يه جور وجده. از جنس ِ خستگي نيس.
قالب از ما هست شد. ني ما از او
ما قالبي براي روح نيستيم. ما خود ِ روحيم که سر از خاک در آورديم. فکر نکنيم روح چيزيه که نمي تونه ماده بشه. روح در واقع وجه ِ پيشرفته ي ماده س. ارتقا يافته تره. روح مي تونه سنگين بشه و وصل بشه به کربن و سديم و ... . اما بر عکسش رخ نميده. هيچوفت ترکيب مواد نمي تونه روح بشه. روح مثل اينترنته. به همه ي سايتها وصله اما هيچکدوم از سايتها رو نمي شه گفت اينترنته. اينترنت چيزي وراي سايت شفاست. روح هم چيزي وراي بدنه. چيزيه از تو که به همه جا وصله.
وقتي يه روز ِ عيد يکي به شمس گفت: آقاي شمس تبريزي؛ عيد شما مبارک؛ شمس گفت: «ايام را از وجودِ تو مبارک باد. مبارک تويي!» يعني بايد به روزها تبريک گفت که ما آدما رو مي بينن! مبارک ماييم نه فلان روز! روزها بايد به هم تبريک بگن که مثلا: هي سه شنبه! موقعي که تو روشن بودي همه شاد بودن. تبريک!! و سه شنبه هم به روزهاي ديگه جواب بده: ممنون از تبريکتون.
اي به زمين بر، به فلك نازنين
نازكش ات هم فلك و هم زمين
ما موجودات خاكي نيستيم كه به بهشت مي رويم. ما موجودات بهشتي هستيم كه از خاك سر بر آورده ايم.
... محمد
You are the light of the world - flash movie تو نور ِ زمين هستي
۱۳۸۴ تیر ۲۶, یکشنبه
رابين هود (8; پايان)
در جنگل معدودي دوستان قديمي راپيداكرده و روزهاي بيشماري را به خوشي با آنها بسر كردند.
يك روز در حالي كه رابين با جان كوچولو قدم مي زد گفت: «جان! ما با همديگر آهوان زيادي را شكار كرده ايم اما حالا احساس مي كنم كه ديگر قادر به تيراندازي نيستم .» جان كوچولو گفت: «چه مي گويي استاد عزيز ؟»
رابين گفت: «نمي دانم چه مرضي دارم اما انگشتانم آنقدر ضعيفند كه توان كشيدن كمان را ندارند. به من كمك كن تا پيش دختر عموي راهبه ام به صومعه برويم. شايد با خونگيري از من حالم بهتر شود.»
به سمت صومعه حركت كردند. اين پياده روي عليرغم تمامي كمك هاي جان كوچولو آنقدر رابين هود را خسته كرد كه در زمان رسيدن به صومعه حالي برايش نمانده بود. دختر عمو با مهرباني از آنها استقبال كرد و جان كوچولو او را براي مراقبت به راهبه سپرد.
اما راهبه از روي عمد يا سهو خون زيادي از رابين گرفت. خيلي ها مي گويند عليرغم اينكه رابين به عنوان بيمار پيش او رفته بود وي اين كار را به خاطرانتقام گيري از برخورد هاي قبلي با كشيش سنت ماري و ساير روحانيون انجام داده. به هر حال آنقدر خون از رابين هود گرفته بود كه وقتي جان كوچولو برگشت استادش را در حال مرگ ديد.
جان از رابين پرسيد كه برايش چه مي تواند بكند. او گفت: «تير و كمانم را بياور و پنجره روبرو را باز كن .من آخرين تيرم را مي اندازم .به هر كجا افتاد همانجا من را با كمانم دفن كنيد»
كمانش را آوردند و جان كوچولو به كمك او رفت. رابين با تمام توان باقيمانده اش تيري را به بيرون از پنجره پرتاب كرد.سپس برگشت و بدون رمق آخرين نفس هايش را كشيد و از دنيا رفت. جان كوچولوي دل شكسته و دوستان غمگين رابين او را به محلي كه تير افتاده بود بردند و در همانجا پيكرش را همانطور كه خواسته بود به خاك سپردند.
مزار رابين هود
تمام
... محمد
يك روز در حالي كه رابين با جان كوچولو قدم مي زد گفت: «جان! ما با همديگر آهوان زيادي را شكار كرده ايم اما حالا احساس مي كنم كه ديگر قادر به تيراندازي نيستم .» جان كوچولو گفت: «چه مي گويي استاد عزيز ؟»
رابين گفت: «نمي دانم چه مرضي دارم اما انگشتانم آنقدر ضعيفند كه توان كشيدن كمان را ندارند. به من كمك كن تا پيش دختر عموي راهبه ام به صومعه برويم. شايد با خونگيري از من حالم بهتر شود.»
به سمت صومعه حركت كردند. اين پياده روي عليرغم تمامي كمك هاي جان كوچولو آنقدر رابين هود را خسته كرد كه در زمان رسيدن به صومعه حالي برايش نمانده بود. دختر عمو با مهرباني از آنها استقبال كرد و جان كوچولو او را براي مراقبت به راهبه سپرد.
اما راهبه از روي عمد يا سهو خون زيادي از رابين گرفت. خيلي ها مي گويند عليرغم اينكه رابين به عنوان بيمار پيش او رفته بود وي اين كار را به خاطرانتقام گيري از برخورد هاي قبلي با كشيش سنت ماري و ساير روحانيون انجام داده. به هر حال آنقدر خون از رابين هود گرفته بود كه وقتي جان كوچولو برگشت استادش را در حال مرگ ديد.
جان از رابين پرسيد كه برايش چه مي تواند بكند. او گفت: «تير و كمانم را بياور و پنجره روبرو را باز كن .من آخرين تيرم را مي اندازم .به هر كجا افتاد همانجا من را با كمانم دفن كنيد»
كمانش را آوردند و جان كوچولو به كمك او رفت. رابين با تمام توان باقيمانده اش تيري را به بيرون از پنجره پرتاب كرد.سپس برگشت و بدون رمق آخرين نفس هايش را كشيد و از دنيا رفت. جان كوچولوي دل شكسته و دوستان غمگين رابين او را به محلي كه تير افتاده بود بردند و در همانجا پيكرش را همانطور كه خواسته بود به خاك سپردند.
مزار رابين هود
تمام
... محمد
۱۳۸۴ تیر ۲۴, جمعه
رابين هود ( 7: يک قسمت مانده به آخر)
دو تركه ي چوب به فاصله پنجاه قدمي (fifty paces) خود گذاشتند. شاه بر اساس تجربه خود گفت كمي دور است. رابين هود پاسخ داد كه يارانش به نشانه هاي نزديكتر از آن تيراندازي نمي كنند و براساس قانون گروه هر كه نتواند تيرش را آنسوي نشانه بياندازد كتكي از ديگران خواهد خورد.
شاه پس از شروع تير اندازي از دقت عمل آنها تعجب كرد و كتك خوردن گاه به گاه بعضي افراد موجب خنده او مي شد. در انتها به رابين گفت: «من اعتبار زيادي نزد شاه دارم (I have much credit with the King). اگر مايلي پيش او بروم و از او بخواهم كه خلافكاري هاي (misdoings) تو را ببخشد. آيا دوست داري به نيروهاي او بپيوندي و صادقانه به او خدمت كني؟»
رابين كه آرزويي بالاتر از اين نداشت گفت: «مايه مسرت من است. با اينكه مردم كارهاي من را تحسين مي كنند اما خودم از اين زندگي بيزارم و از اول هم راضي به اين زندگي نبودم. شاه ريچارد شاهزاده يي شجاع است و اگر من را عفو كند خواهد ديد كه مانند ساير خدمتكارانش عاشقانه و صادقانه به او خدمت خواهم كرد.»
شواليه (Knight) در حالي كه به حالت شاهانه (with a majestic air) ايستاده بود گفت: «بهتر است بداني كه شاه ريچارد خودم هستم!» رابين و يارانش با شنيدن اين جمله به پيش پاي او زانو زدند. شاه گفت: «برخيزيد اي دوستان شجاع من! هر چند تا به حال راهزن بوديد؛ اما اگر ميل داريد مي توانيد از اين به بعد درخدمت من باشيد. من تمام اعمال گذشته شما را خواهم بخشيد. اما بايد مراقب باشيد بعد از اين كاري نكنيد كه من از بخشيدنتان پشيمان شوم.»
رابين و يارانش برخاستند و سه بار به افتخار پادشاه هورا (cheers) كشيدند. او و بسياري از يارانش با شاه به لندن رفتند و تعدادي كه ماندند به عنوان جنگلبان (forester) شروع به كار كردند. رابين آنچنان مورد توجه شاه قرار گرفت كه ثروتمند شد و به مقام «كنت هانتينگتون (Earl of Huntingdon) » ارتقا يافت. او مثل هميشه خوش قلب بود و در صورت استطاعت دست رد به سينه ي فقرا و بدبختان نمي زد.
ساليان زيادي زندگي درباري داشت تا اينكه در زمان پيري اشتياق زيادي (a great longing took possession of him) به بازگشت به جنگل و بازيابي زندگي شاد ايام جواني در او پيدا شد.
به همين دليل با كسب اجازه از پادشاه براي ترك دربار و به همراه دوست عزيزش جان كوچولو (كه او هم مثل رابين مايل به برگشت به جنگل بود) به سمت جنگل شروود رفتند تا پاتوق هاي قديمي شان را پيدا كنند ...
TO BE CONTINUED
Mohammad
شاه پس از شروع تير اندازي از دقت عمل آنها تعجب كرد و كتك خوردن گاه به گاه بعضي افراد موجب خنده او مي شد. در انتها به رابين گفت: «من اعتبار زيادي نزد شاه دارم (I have much credit with the King). اگر مايلي پيش او بروم و از او بخواهم كه خلافكاري هاي (misdoings) تو را ببخشد. آيا دوست داري به نيروهاي او بپيوندي و صادقانه به او خدمت كني؟»
رابين كه آرزويي بالاتر از اين نداشت گفت: «مايه مسرت من است. با اينكه مردم كارهاي من را تحسين مي كنند اما خودم از اين زندگي بيزارم و از اول هم راضي به اين زندگي نبودم. شاه ريچارد شاهزاده يي شجاع است و اگر من را عفو كند خواهد ديد كه مانند ساير خدمتكارانش عاشقانه و صادقانه به او خدمت خواهم كرد.»
شواليه (Knight) در حالي كه به حالت شاهانه (with a majestic air) ايستاده بود گفت: «بهتر است بداني كه شاه ريچارد خودم هستم!» رابين و يارانش با شنيدن اين جمله به پيش پاي او زانو زدند. شاه گفت: «برخيزيد اي دوستان شجاع من! هر چند تا به حال راهزن بوديد؛ اما اگر ميل داريد مي توانيد از اين به بعد درخدمت من باشيد. من تمام اعمال گذشته شما را خواهم بخشيد. اما بايد مراقب باشيد بعد از اين كاري نكنيد كه من از بخشيدنتان پشيمان شوم.»
رابين و يارانش برخاستند و سه بار به افتخار پادشاه هورا (cheers) كشيدند. او و بسياري از يارانش با شاه به لندن رفتند و تعدادي كه ماندند به عنوان جنگلبان (forester) شروع به كار كردند. رابين آنچنان مورد توجه شاه قرار گرفت كه ثروتمند شد و به مقام «كنت هانتينگتون (Earl of Huntingdon) » ارتقا يافت. او مثل هميشه خوش قلب بود و در صورت استطاعت دست رد به سينه ي فقرا و بدبختان نمي زد.
ساليان زيادي زندگي درباري داشت تا اينكه در زمان پيري اشتياق زيادي (a great longing took possession of him) به بازگشت به جنگل و بازيابي زندگي شاد ايام جواني در او پيدا شد.
به همين دليل با كسب اجازه از پادشاه براي ترك دربار و به همراه دوست عزيزش جان كوچولو (كه او هم مثل رابين مايل به برگشت به جنگل بود) به سمت جنگل شروود رفتند تا پاتوق هاي قديمي شان را پيدا كنند ...
TO BE CONTINUED
Mohammad
۱۳۸۴ تیر ۲۲, چهارشنبه
رابين هود (6)
روزي شاه ريچارد تصميم گرفت به آن قسمت از مملكت كه جنگل شروود در آن قرار داشت برود. در آنجا مطالب زيادي درباره كارهاي رابين و از جمله چگونگي فرار و طغيان او) شنيد. به او گفته بودند كه به هيچ وجه با لشكر كشي نمي توان رابين هود را دستگير كرد.زيرا او جنگل را به خوبي مي شناسد و در آنجا مخفي خواهد شد. ضمنا اگر دشمن را قويتر از خود ببيند هيچ شرمي از فرار ندارد.
از اين رو شاه تصميم گرفت به تنهايي وارد جنگل شود. جوشن سياه و ساده اي (plain black armor) پوشيد و بدون علامت و نشانه اي كه هويتش را لو دهد به جنگل رفت. شاه اميدوار بود به اين روش بتواند رابين هود را پيدا كرده و بفهمد كه او چه جور آدمي است.
هنوز چند مايلي با اسب نرفته بود كه خود رابين هود به او فرمان ايست داد (he was called upon to halt) و او را دستگير كرد. شاه ريچارد يك جنگجوي صليبي بود و صليب قرمزي مخصوص رزمندگان جنگ صليبي (crusader) به گردن داشت. از آنجايي كه رابين هود احترام زيادي براي جنگجويان صليبي قائل بود با شواليه به مهرباني برخورد كرد و از او براي صرف غذا دعوت به عمل آورد. شاه موافقت كرد و با رابين به مهماني شادمردان رفت.
آنشب مهماني بزرگي (banquet) در جنگل برگذار شد. مهمان هم؛ همنشين بذله گويي (a jolly campanion) از آب در آمد و به سهم خود در لطيفه گويي و آواز خواني شركت كرد (he did his share in the way of joke and song) . بعد از غذا بحث تيراندازي پيش كشيده شد. شاه كنجكاو بود بداند كه آيا شنيده هايش در باره دقت تيراندازي رابين و يارانش صحت دارد يا خير. اندكي بعد رابين هود او را براي تماشاي نمايش تيراندازي دعوت كرد.
TO BE CONTINUED
Mohammad
______________________________
نکته: در سايت BBC خبري آمده بود که «آيا واقعا شاه ريچارد با رابين هود ملاقاتي داشته است؟» نکته ي جالبيست و ظاهرا اين ملاقات صورت گرفته است.
از اين رو شاه تصميم گرفت به تنهايي وارد جنگل شود. جوشن سياه و ساده اي (plain black armor) پوشيد و بدون علامت و نشانه اي كه هويتش را لو دهد به جنگل رفت. شاه اميدوار بود به اين روش بتواند رابين هود را پيدا كرده و بفهمد كه او چه جور آدمي است.
هنوز چند مايلي با اسب نرفته بود كه خود رابين هود به او فرمان ايست داد (he was called upon to halt) و او را دستگير كرد. شاه ريچارد يك جنگجوي صليبي بود و صليب قرمزي مخصوص رزمندگان جنگ صليبي (crusader) به گردن داشت. از آنجايي كه رابين هود احترام زيادي براي جنگجويان صليبي قائل بود با شواليه به مهرباني برخورد كرد و از او براي صرف غذا دعوت به عمل آورد. شاه موافقت كرد و با رابين به مهماني شادمردان رفت.
آنشب مهماني بزرگي (banquet) در جنگل برگذار شد. مهمان هم؛ همنشين بذله گويي (a jolly campanion) از آب در آمد و به سهم خود در لطيفه گويي و آواز خواني شركت كرد (he did his share in the way of joke and song) . بعد از غذا بحث تيراندازي پيش كشيده شد. شاه كنجكاو بود بداند كه آيا شنيده هايش در باره دقت تيراندازي رابين و يارانش صحت دارد يا خير. اندكي بعد رابين هود او را براي تماشاي نمايش تيراندازي دعوت كرد.
TO BE CONTINUED
Mohammad
______________________________
نکته: در سايت BBC خبري آمده بود که «آيا واقعا شاه ريچارد با رابين هود ملاقاتي داشته است؟» نکته ي جالبيست و ظاهرا اين ملاقات صورت گرفته است.
۱۳۸۴ تیر ۲۱, سهشنبه
رابين هود (5)
يكي از روزها كه رابين به شهر ناتينگهام (Nottingham) مي رفت؛ در راه به بند زني (tinker) برخورد كرد و از او اخبار تازه را پرسيد. بندزن گفت: «خبرهاي خوبي دارم. البته اين خبر جديد شايد از همه آنها بهتر باشد!»
رابين گفت: «چه خبري؟» او گفت: «بالاخره تلاش براي دستگيري رابين هود راهزن شروع شده. او شرارت هاي زيادي در جنگل كرده است .من خودم مجوز دستگيري (a warrant) او را از داروغه ي شهر ناتينگهام (the Sheriff of Nattingham) گرفته ام و اگر او را پيدا كنم هزار پاوند به من خواهند داد.»
رابين در دلش به او خنديد. اما به همراهي خود با بند زن تا ناتينگهام ادامه داد. در ناتينگهام بندزن را به مسافرخانه اي دعوت كرد و در مسافرخانه آنقدر به او آبجو داد تا مست شده به خواب رفت. وقتي بيدار شد رابين هود رفته و مجوز داروغه هم مفقود شده بود.
بندزن صاحب مسافرخانه را صدازد و موضوع سرقت را به او گفت. صاحب مسافرخانه در حالي كه مي خنديد گفت: «چه جالب! تو گول خوردي چون او خود رابين هود بود!»
بند زن دوباره شروع به جستجوي رابين كرد و از شانس خوب فرداي آن روز وي را در جنگل ديد. او با گرز كلفتي (thick club) به رابين حمله كرد اما رابين نيز به خوبي با تنها سلاحي كه داشت يعني چوبدستي بلوط (Oaken staff) به دفاع پرداخت. آنها مدت زمان زيادي بدون نتيجه جنگيدند. سرانجام چوبدستي رابين در زير ضربات سنگين بندزن شكست.
بندزن به او گفت كه تسليم شود و گرنه كله اش را خرد خواهد كرد. رابين به شيپور دميد (Robin blew his horn) تا كمك بخواهد. جان كوچولو و ديگران به كمك آمدند. آنها بندزن را گرفتند و قصد داشتند او را از درخت آويزان كنند. اما رابين هود كه از قدرت بندزن خوشش آمده بود با خود فكر كرد كه او را هم وارد گروه خود كند. به وي پيشنهاد داد تا به آنها ملحق شود و گفت كه در عوض جايزه اي كه از دست داده است هزار پاوند به او خواهد بخشيد.
TO BE CONTINUED
Mohammad
_______________________
نکته: کارتون زيباي رابين هود که بارها پخش شده و محصول والت ديزني است؛ با وجود اينکه آرزو دارم دوباره ببينمش و کلي بخندم؛ يک نسخه ي بي ارزش و کاملا مبتذل از داستان زندگي رابين هود است. در واقع بهره برداري از نام رابين هود براي يک فانتزي کمدي است که کمترين ربطي به داستان واقعي ندارد.
رابين گفت: «چه خبري؟» او گفت: «بالاخره تلاش براي دستگيري رابين هود راهزن شروع شده. او شرارت هاي زيادي در جنگل كرده است .من خودم مجوز دستگيري (a warrant) او را از داروغه ي شهر ناتينگهام (the Sheriff of Nattingham) گرفته ام و اگر او را پيدا كنم هزار پاوند به من خواهند داد.»
رابين در دلش به او خنديد. اما به همراهي خود با بند زن تا ناتينگهام ادامه داد. در ناتينگهام بندزن را به مسافرخانه اي دعوت كرد و در مسافرخانه آنقدر به او آبجو داد تا مست شده به خواب رفت. وقتي بيدار شد رابين هود رفته و مجوز داروغه هم مفقود شده بود.
بندزن صاحب مسافرخانه را صدازد و موضوع سرقت را به او گفت. صاحب مسافرخانه در حالي كه مي خنديد گفت: «چه جالب! تو گول خوردي چون او خود رابين هود بود!»
بند زن دوباره شروع به جستجوي رابين كرد و از شانس خوب فرداي آن روز وي را در جنگل ديد. او با گرز كلفتي (thick club) به رابين حمله كرد اما رابين نيز به خوبي با تنها سلاحي كه داشت يعني چوبدستي بلوط (Oaken staff) به دفاع پرداخت. آنها مدت زمان زيادي بدون نتيجه جنگيدند. سرانجام چوبدستي رابين در زير ضربات سنگين بندزن شكست.
بندزن به او گفت كه تسليم شود و گرنه كله اش را خرد خواهد كرد. رابين به شيپور دميد (Robin blew his horn) تا كمك بخواهد. جان كوچولو و ديگران به كمك آمدند. آنها بندزن را گرفتند و قصد داشتند او را از درخت آويزان كنند. اما رابين هود كه از قدرت بندزن خوشش آمده بود با خود فكر كرد كه او را هم وارد گروه خود كند. به وي پيشنهاد داد تا به آنها ملحق شود و گفت كه در عوض جايزه اي كه از دست داده است هزار پاوند به او خواهد بخشيد.
TO BE CONTINUED
Mohammad
_______________________
نکته: کارتون زيباي رابين هود که بارها پخش شده و محصول والت ديزني است؛ با وجود اينکه آرزو دارم دوباره ببينمش و کلي بخندم؛ يک نسخه ي بي ارزش و کاملا مبتذل از داستان زندگي رابين هود است. در واقع بهره برداري از نام رابين هود براي يک فانتزي کمدي است که کمترين ربطي به داستان واقعي ندارد.
۱۳۸۴ تیر ۱۸, شنبه
رابين هود (4)
يك بار ديگر موقعي كه رابين هود مشغول پياده روي در جنگل بود؛ كشيش چاقي را ديد كه لب رودخانه نشسته است. با خود فكر كرد قدري سر بسرش بگذارد و گفت: "اي كشيش خپل! يا من را به آن طرف رودخانه ببر و يا تو را با تير مي زنم ." كشيش بدون هيچ اعتراضي عبايش را بالا زد و او را به دوش گرفت. اما به محض پياده شدن رابين؛ با فرياد به او گفت: "مردك! زود من را به آن طرف ببر و گرنه پشيمان مي شوي."
رابين كشيش را بر دوش خود سوار كرد و او را به آن طرف رودخانه برد و پياده كرد و گفت: "چون وزن تو دو برابر وزن من است پس من حق دارم دو بار از تو سواري بگيرم. من سواري مي خواهم اي كشيش خپل!"
كشيش مجددا او را بر دوشش سوار كرد اما اين بار او را در وسط رودخانه به آب انداخت و گفت: "پسر جان حالا شنا كن ببينم شنا كردن بلدي" و خنده كنان به راهش ادامه داد. رابين كه عصباني شده بود بدنبالش دويد و با چوب به او حمله كرد.
كشيش هم به دفاع از خود برخاست و آنها مدت زيادي بدون نتيجه جنگيدند. در انتها وقتي هر دو حسابي از پا در آمدند؛ رابين هود هويت خود را به كشيش گفت و از وي تقاضا كرد در صورت تمايل به گروهش ملحق شده و قاضي گروه شود.
كشيش خوشحال شد و پيشنهاد او را به گرمي پذيرفت و به عضويت گروه شادمردان درآمد و رفته رفته آنقدر مشهور شد كه در شهرت به پاي رابين هود رسيد. همگي او را كشيش تاك (friar tuck) صدا ميكردند.
رابين آن زمان كه هنوز راهزن نشده بود؛ عاشق دوشيزه اي جوان به نام ماريا بود و حالا مدتها مي شد كه او را نديده بود. اما اين دوري؛ عشق ماريان به رابين را كم نكرد. وبه خاطر همين عشق مجبور شد با پوشيدن لباس پسرانه به سمت جنگل حركت كند تا شايد رابين را ببيند.
در جنگل به رابين برخورد كرد.اما او ماريان را در آن لباس نشناخت. وي هم در ابتدا مايل به افشاي هويت خود نبود و شمشير كشيد تا با رابين بجنگد. طبعا رابين خيلي زود او را شكست داد. در آن لحظه ماريان كلاه را از سر برداشت و گيسوان زيبايش به روي شانه ها ريخت. در اين موقع رابين توانست اورا بشناسد. رابين هنوز هم مثل گذشته عاشق او بود. چيزي نگذشت كه آن زوج عاشق توسط كشيش تاك به عقد هم درآمدند. شادمردان هم به افتخار اين عروسي جشن بزرگي برپا كردند.
روش كار راهزنان اينطور بود: مسافراني راكه به نظر مي رسيد طلا يا نقره زيادي با خود همراه دارند دستگير كرده؛ آنها را براي صرف غذا پيش رابين هود مي بردند. رابين بعد از خوردن غذا نگاهي به دارايي شان مي انداخت و آنها را مجبور مي كرد با توجه به توانايي مالي خود؛ بهاي پذيرايي را بپردازند!!
TO BE CONTINUED...
Cartoon picture of Robin Hood
Mohammad
رابين كشيش را بر دوش خود سوار كرد و او را به آن طرف رودخانه برد و پياده كرد و گفت: "چون وزن تو دو برابر وزن من است پس من حق دارم دو بار از تو سواري بگيرم. من سواري مي خواهم اي كشيش خپل!"
كشيش مجددا او را بر دوشش سوار كرد اما اين بار او را در وسط رودخانه به آب انداخت و گفت: "پسر جان حالا شنا كن ببينم شنا كردن بلدي" و خنده كنان به راهش ادامه داد. رابين كه عصباني شده بود بدنبالش دويد و با چوب به او حمله كرد.
كشيش هم به دفاع از خود برخاست و آنها مدت زيادي بدون نتيجه جنگيدند. در انتها وقتي هر دو حسابي از پا در آمدند؛ رابين هود هويت خود را به كشيش گفت و از وي تقاضا كرد در صورت تمايل به گروهش ملحق شده و قاضي گروه شود.
كشيش خوشحال شد و پيشنهاد او را به گرمي پذيرفت و به عضويت گروه شادمردان درآمد و رفته رفته آنقدر مشهور شد كه در شهرت به پاي رابين هود رسيد. همگي او را كشيش تاك (friar tuck) صدا ميكردند.
رابين آن زمان كه هنوز راهزن نشده بود؛ عاشق دوشيزه اي جوان به نام ماريا بود و حالا مدتها مي شد كه او را نديده بود. اما اين دوري؛ عشق ماريان به رابين را كم نكرد. وبه خاطر همين عشق مجبور شد با پوشيدن لباس پسرانه به سمت جنگل حركت كند تا شايد رابين را ببيند.
در جنگل به رابين برخورد كرد.اما او ماريان را در آن لباس نشناخت. وي هم در ابتدا مايل به افشاي هويت خود نبود و شمشير كشيد تا با رابين بجنگد. طبعا رابين خيلي زود او را شكست داد. در آن لحظه ماريان كلاه را از سر برداشت و گيسوان زيبايش به روي شانه ها ريخت. در اين موقع رابين توانست اورا بشناسد. رابين هنوز هم مثل گذشته عاشق او بود. چيزي نگذشت كه آن زوج عاشق توسط كشيش تاك به عقد هم درآمدند. شادمردان هم به افتخار اين عروسي جشن بزرگي برپا كردند.
روش كار راهزنان اينطور بود: مسافراني راكه به نظر مي رسيد طلا يا نقره زيادي با خود همراه دارند دستگير كرده؛ آنها را براي صرف غذا پيش رابين هود مي بردند. رابين بعد از خوردن غذا نگاهي به دارايي شان مي انداخت و آنها را مجبور مي كرد با توجه به توانايي مالي خود؛ بهاي پذيرايي را بپردازند!!
TO BE CONTINUED...
Cartoon picture of Robin Hood
Mohammad
۱۳۸۴ تیر ۱۷, جمعه
دل را رها کنید تا ...
ما به ضیافت هستی دعوت نشده ایم تا جمع کنیم و با خود ببریم. آمده ایم تا ببخشیم و خود را پیدا کنیم. آمده ایم تا عشق را، ایمان را، امید را، دوستی را و نان را با دیگران قسمت کنیم. آمده ایم خلأیی را پر کنیم که فقط و فقط با وجود ما پر می شود و بس.
آمده ایم تا با هستی آگاه خویش، هستی هست ها را به ثبوت برسانیم. اگر عشق نباشد، ما نیز نیستیم و اگر ما نباشیم، چگونه می توان گفت که اساساً چیزی وجود دارد؟ آمده ایم تا با آمدنمان بر خوبی ها و زیبایی های عالم چیزی اضافه کنیم. بی حضور ما، نمایش با شکوه زندگی چیزی کم داشت و آن تمام نمایش بود.
آمده ایم تا بازیگر خوب صحنه ی زندگی باشیم. عشق مجال این بازی خوب را فراهم می آورد. همۀ ما گاهی احساس می کنیم که به دام دغدغه های زندگی روز مره افتاده ایم.
در چنین لحظه ای است که راهی به بیرون از این دام جستجو می کنیم. آیا راهی به بیرون از اضطراب ها، فشارها و ترس های پیش پا افتاده ی زندگی روز مره وجود دارد که مرغ دل را به آن سو هدایت کنیم ؟
بی تردید چنین راهی در وجود تک تک ما هست . اشتیاق پر و بال زدن در هوای آزاد ،اشتیاقی است که هستی بسیط و یگانه در دل ما گذاشته است تا هیچ وقت راه خانه را گم نکنیم و در قفس نیفتیم . این راه، راه عشق است.
فراموش نکنیم، مرغ از آن روز زینت بخش سفره های ما شد که پرواز را فراموش کرد. مرغ دل در قفس روز مرگی ها می میرد. دل، پرنده است آزادی می خواهد. دل را رها کنید تا عشق بورزد
مسیحا برزگر
marjan
آمده ایم تا با هستی آگاه خویش، هستی هست ها را به ثبوت برسانیم. اگر عشق نباشد، ما نیز نیستیم و اگر ما نباشیم، چگونه می توان گفت که اساساً چیزی وجود دارد؟ آمده ایم تا با آمدنمان بر خوبی ها و زیبایی های عالم چیزی اضافه کنیم. بی حضور ما، نمایش با شکوه زندگی چیزی کم داشت و آن تمام نمایش بود.
آمده ایم تا بازیگر خوب صحنه ی زندگی باشیم. عشق مجال این بازی خوب را فراهم می آورد. همۀ ما گاهی احساس می کنیم که به دام دغدغه های زندگی روز مره افتاده ایم.
در چنین لحظه ای است که راهی به بیرون از این دام جستجو می کنیم. آیا راهی به بیرون از اضطراب ها، فشارها و ترس های پیش پا افتاده ی زندگی روز مره وجود دارد که مرغ دل را به آن سو هدایت کنیم ؟
بی تردید چنین راهی در وجود تک تک ما هست . اشتیاق پر و بال زدن در هوای آزاد ،اشتیاقی است که هستی بسیط و یگانه در دل ما گذاشته است تا هیچ وقت راه خانه را گم نکنیم و در قفس نیفتیم . این راه، راه عشق است.
فراموش نکنیم، مرغ از آن روز زینت بخش سفره های ما شد که پرواز را فراموش کرد. مرغ دل در قفس روز مرگی ها می میرد. دل، پرنده است آزادی می خواهد. دل را رها کنید تا عشق بورزد
مسیحا برزگر
marjan
رابين هود (3)
روي پل به غريبه اي برخورد. غريبه گفت: "برو كنار تا من رد شوم وگر نه برايت گران تمام مي شود." رابين به حرف تهديد آميز غريبه خنديد و گفت كه از سر راه او كنار برود وگرنه او را با تير خواهد زد. غريبه گفت: "باشد.اما اين نامردي است كه با داشتن تير وكمان به من كه فقط چوبدستي دارم پيشنهاد جنگ بدهي."
از آنجايي كه رابين هود نامرد نبود و نمي توانست بپذيرد كه كسي به وي چنان تهمتي بزند؛ به كناري رفت و چوب بلندي از بلوط براي خود بريد. سپس گفت: "حالا هر دو برابر هستيم وجنگ را شروع مي كنيم. هركدام از ما توانست ديگري را به آب بيندازد برنده است."
غريبه قدي حدود هفت پا داشت. رابين هود عليرغم مهارت در كار با چوبدستي؛ قدرت او را فراتر از يك حريف يافت. او بعد از مدتي زد و خورد رابين را با ضربه اي به نهر انداخت. رابين در ميان قهقهه غريبه به سمت ساحل رفت وشيپورش را به صدا در آورد. يارانش از اطراف به سويش دويدند. آنها پس از شنيدن ماجرا از زبان رابين به غريبه حمله كردند تا او را به آب بيندازند. اما رابين كه مجذوب استقامت و مهارت غريبه شده بود؛ مانع آنها شده و از او پرسيد كه آيا مايل است عضو گروه شادمردان (merry-men) شود. غريبه فرياد كنان گفت: "از خدا مي خواهم! دوست دارم بدانيد كه عليرغم اسم من كه كوچك جان (John Little) است؛ قادرم كارهاي بزرگي انجام دهم."
شادمردان وقتي اسم غريبه را شنيدند به خنده افتادند و يكي از آنها گفت: "بايد اسمت را از كوچك جان به جان كوچولو (Little John) تغيير دهي!" از آن زمان به بعد او به همين اسم يعني جان كوچولو ناميده شد.
يك بار ديگر موقعي كه رابين هود مشغول پياده روي در جنگل بود؛ كشيش چاقي را ديد كه لب رودخانه نشسته است. با خود فكر كرد قدري سر بسرش بگذاردوگفت: "اي كشيش خپل! يا من را به آن طرف رودخانه ببر و يا تورا با تير مي زنم ." كشيش بدون هيچ اعتراضي عبايش را بالا زد و اورا به دوش گرفت. اما به محض پياده شدن رابين؛ با فرياد به او گفت: "مردك! زود من را به آن طرف ببر و گرنه پشيمان مي شوي." رابين كشيش را بر دوش خود سوار كرد و او را به آن طرف رودخانه برد و پياده كرد و گفت: ...
Mohammad
از آنجايي كه رابين هود نامرد نبود و نمي توانست بپذيرد كه كسي به وي چنان تهمتي بزند؛ به كناري رفت و چوب بلندي از بلوط براي خود بريد. سپس گفت: "حالا هر دو برابر هستيم وجنگ را شروع مي كنيم. هركدام از ما توانست ديگري را به آب بيندازد برنده است."
غريبه قدي حدود هفت پا داشت. رابين هود عليرغم مهارت در كار با چوبدستي؛ قدرت او را فراتر از يك حريف يافت. او بعد از مدتي زد و خورد رابين را با ضربه اي به نهر انداخت. رابين در ميان قهقهه غريبه به سمت ساحل رفت وشيپورش را به صدا در آورد. يارانش از اطراف به سويش دويدند. آنها پس از شنيدن ماجرا از زبان رابين به غريبه حمله كردند تا او را به آب بيندازند. اما رابين كه مجذوب استقامت و مهارت غريبه شده بود؛ مانع آنها شده و از او پرسيد كه آيا مايل است عضو گروه شادمردان (merry-men) شود. غريبه فرياد كنان گفت: "از خدا مي خواهم! دوست دارم بدانيد كه عليرغم اسم من كه كوچك جان (John Little) است؛ قادرم كارهاي بزرگي انجام دهم."
شادمردان وقتي اسم غريبه را شنيدند به خنده افتادند و يكي از آنها گفت: "بايد اسمت را از كوچك جان به جان كوچولو (Little John) تغيير دهي!" از آن زمان به بعد او به همين اسم يعني جان كوچولو ناميده شد.
يك بار ديگر موقعي كه رابين هود مشغول پياده روي در جنگل بود؛ كشيش چاقي را ديد كه لب رودخانه نشسته است. با خود فكر كرد قدري سر بسرش بگذاردوگفت: "اي كشيش خپل! يا من را به آن طرف رودخانه ببر و يا تورا با تير مي زنم ." كشيش بدون هيچ اعتراضي عبايش را بالا زد و اورا به دوش گرفت. اما به محض پياده شدن رابين؛ با فرياد به او گفت: "مردك! زود من را به آن طرف ببر و گرنه پشيمان مي شوي." رابين كشيش را بر دوش خود سوار كرد و او را به آن طرف رودخانه برد و پياده كرد و گفت: ...
Mohammad
۱۳۸۴ تیر ۱۵, چهارشنبه
رابين هود (2)
جوانان ديگري نيز، غير از رابين هود، به زندگي در جنگل روي آورده بودند و رابين هود در مدتي كوتاه تمام آنها را در گروهي به سركردگي خود متشكل كرد. قدرت اين گروه آنقدر زياد شد كه بجاي اينكه از جنگلبانها بترسند، جنگلبانها از آنها مي ترسيدند!
افراد گروه لباس يك شكل مي پوشيدند و هركدام علاوه بر تير و كمان، شمشيري كوتاه حمل مي كردند. سركرده آنها شيپوري شاخي داشت كه در مواقع نياز به يارانش، در آن مي دميد. زندگي آنها به خوشي (ولي با قانون شكني) طي مي شد. آنها گذشته از شكار حيوانات وحشي، ثروتمنداني را كه از جنگل مي گذشتند غارت مي كردند.
با وجود اينكه رابين هود يك راهزن بود اما بخاطر خوبيهايي او ديد مردم نيز نسبت به او مثبت بود. چون از فقرا دزدي نمي كرد و اغلب به آنها كمك نيز مي كرد. به يارانش دستور داده بود كه به زنان آسيب نرسانند و از آنها چيزي سرقت نكنند. وقتي به ضعيف ها ستمي مي شد، او حق آنها را پس مي گرفت.
مثلا يك روز شواليه اي به نام سر ريچارد با دو نفر از متعاقبانش در حال گذر از جنگل بودند كه رابين جلو آنها را گرفت. او با مشاهده چهره غمگين شواليه، علت را از وي جويا شد. شواليه گفت كه به علت باخت مجبور شده است زمين هايش را پيش كشيش كليساي سنت ماري (در يورك) گرو بگذارد و چنانچه تا فردا قرض خود را نپردازد تمام اموال او را مصادره خواهند كرد. اندوه شواليه رابين را هم متاثر نموده و موافقت كرد تا پول مورد نياز براي آزاد كردن زمين ها را به شواليه بدهد. شواليه با خوشحالي راهي شد واين سخاوت رابين هود موجب افزايش اعتبار او شد.
عزيزترين دوست و جانشين رابين هود؛ مردي بود به نام جان كوچولو. داستان عضويت او در گروه از اين قرار بود: رابين علاقه داشت به تنهايي در جنگل قدم بزند و پي ماجراجويي برود. يك روز در حالي كه به تنهايي از كوره راهي جنگلي مي گذشت، به نهري رسيد كه تخته باريكي روي آن گذاشته بودند...
TO BE CONTINUED
Mohammad
افراد گروه لباس يك شكل مي پوشيدند و هركدام علاوه بر تير و كمان، شمشيري كوتاه حمل مي كردند. سركرده آنها شيپوري شاخي داشت كه در مواقع نياز به يارانش، در آن مي دميد. زندگي آنها به خوشي (ولي با قانون شكني) طي مي شد. آنها گذشته از شكار حيوانات وحشي، ثروتمنداني را كه از جنگل مي گذشتند غارت مي كردند.
با وجود اينكه رابين هود يك راهزن بود اما بخاطر خوبيهايي او ديد مردم نيز نسبت به او مثبت بود. چون از فقرا دزدي نمي كرد و اغلب به آنها كمك نيز مي كرد. به يارانش دستور داده بود كه به زنان آسيب نرسانند و از آنها چيزي سرقت نكنند. وقتي به ضعيف ها ستمي مي شد، او حق آنها را پس مي گرفت.
مثلا يك روز شواليه اي به نام سر ريچارد با دو نفر از متعاقبانش در حال گذر از جنگل بودند كه رابين جلو آنها را گرفت. او با مشاهده چهره غمگين شواليه، علت را از وي جويا شد. شواليه گفت كه به علت باخت مجبور شده است زمين هايش را پيش كشيش كليساي سنت ماري (در يورك) گرو بگذارد و چنانچه تا فردا قرض خود را نپردازد تمام اموال او را مصادره خواهند كرد. اندوه شواليه رابين را هم متاثر نموده و موافقت كرد تا پول مورد نياز براي آزاد كردن زمين ها را به شواليه بدهد. شواليه با خوشحالي راهي شد واين سخاوت رابين هود موجب افزايش اعتبار او شد.
عزيزترين دوست و جانشين رابين هود؛ مردي بود به نام جان كوچولو. داستان عضويت او در گروه از اين قرار بود: رابين علاقه داشت به تنهايي در جنگل قدم بزند و پي ماجراجويي برود. يك روز در حالي كه به تنهايي از كوره راهي جنگلي مي گذشت، به نهري رسيد كه تخته باريكي روي آن گذاشته بودند...
TO BE CONTINUED
Mohammad
۱۳۸۴ تیر ۱۳, دوشنبه
رابين هود
رابين هود درحدود هفتصد سال قبل ودر عهد پادشاهي ريچارد اول در انگلستان زندگي مي كرد. در آن زمان بيشتر سرزمين انگلستان پوشيده از جنگلهاي وسيعي بود كه در آنها حيوانات وحشي زندگي مي كردند. رابين هود در حاشيه يكي از همين جنگلها به نام جنگل شروود به دنيا آمد.
او از دوران كودكي علاقه زيادي به ورزشها و بازيهاي صحرايي و مردانه داشت و در آن بازيها و مخصوصا تيراندازي خبره شده بود. مهارت او در تير اندازي آنقدر زياد بود كه هيچ تيراندازي توانايي رقابت با او را نداشت و هميشه جوايز مسابقه هاي تيراندازي را از آن خود مي كرد. علاوه بر اين, باهوش و بشاش بود و به آوازخواني و بذله گويي عشق مي ورزيد. به همين علت تمام آشنايان او را دوست داشتند. اما وقوع حادثه اي او را به راهي كشاند كه هرگز فكرش را هم نمي كرد.
در آن زمان تمام حيوانهاي وحشي جنگل به شخص شاه تعلق داشت وشكار آنها جرم محسوب مي شد. شاه ماموراني درجنگل داشت كه به آنها جنگلبان مي گفتند و كار آنها دستگيري و تنبيه شكارچيان بود.
يك روز كه رابين هود از جنگل مي گذشت به گروهي از جنگلبانان برخورد. يكي از آنها كه در تيراندازي شهرت داشت نسبت و به رابين هود حسادت مي ورزيد با ديدن او شروع به متلك پراني نموده, با اشاره به آهويي كه در دور دست ها ديده مي شد خطاب به رابين هود گفت : "اگر مي تواني آن آهو را با تير شكار كن".
رابين هود هم كه عصباني شده بود بدون تفكر درباره عواقب اين كار, تيري در كمان گذاشت و بسوي آهو پرتاب كرد و آهو نقش بر زمين شد. جنگلبان از اين شاهكار رابين هود عصباني تر شد و به رابين هود گفت كه او را به جرم كشتن آهوي پادشاه, دستگير واعدام خواهد كرد.
رابين پا به فرار گذاشت اما جنگلبانها به تعقيب او پرداختند و آنقدر به او نزديك شدند كه ديگر اميدي به فرار نبود. پس او به ناچار برگشت وكمان خود را محكم كشيد و تيري به آن مرد حسود انداخت. مرد حسود به زمين افتاد و مرد.
رابين هود هم از ترس دوستان آن مرد پا به فرار گذاشت. او كه مي دانست در صورت دستگيري توسط ماموران شاه كشته خواهد شد, از خانه متواري شده و از آن به بعد در جنگل زندگي مي كرد. او براي تهيه غذا به شكار آهو و ساير حيوانهاي وحشي مي پرداخت والبته سعي مي كرد در مسير حركت جنگلبانها ظاهر نشود.
TO BE CONTINUED ...
A website
... محمد
او از دوران كودكي علاقه زيادي به ورزشها و بازيهاي صحرايي و مردانه داشت و در آن بازيها و مخصوصا تيراندازي خبره شده بود. مهارت او در تير اندازي آنقدر زياد بود كه هيچ تيراندازي توانايي رقابت با او را نداشت و هميشه جوايز مسابقه هاي تيراندازي را از آن خود مي كرد. علاوه بر اين, باهوش و بشاش بود و به آوازخواني و بذله گويي عشق مي ورزيد. به همين علت تمام آشنايان او را دوست داشتند. اما وقوع حادثه اي او را به راهي كشاند كه هرگز فكرش را هم نمي كرد.
در آن زمان تمام حيوانهاي وحشي جنگل به شخص شاه تعلق داشت وشكار آنها جرم محسوب مي شد. شاه ماموراني درجنگل داشت كه به آنها جنگلبان مي گفتند و كار آنها دستگيري و تنبيه شكارچيان بود.
يك روز كه رابين هود از جنگل مي گذشت به گروهي از جنگلبانان برخورد. يكي از آنها كه در تيراندازي شهرت داشت نسبت و به رابين هود حسادت مي ورزيد با ديدن او شروع به متلك پراني نموده, با اشاره به آهويي كه در دور دست ها ديده مي شد خطاب به رابين هود گفت : "اگر مي تواني آن آهو را با تير شكار كن".
رابين هود هم كه عصباني شده بود بدون تفكر درباره عواقب اين كار, تيري در كمان گذاشت و بسوي آهو پرتاب كرد و آهو نقش بر زمين شد. جنگلبان از اين شاهكار رابين هود عصباني تر شد و به رابين هود گفت كه او را به جرم كشتن آهوي پادشاه, دستگير واعدام خواهد كرد.
رابين پا به فرار گذاشت اما جنگلبانها به تعقيب او پرداختند و آنقدر به او نزديك شدند كه ديگر اميدي به فرار نبود. پس او به ناچار برگشت وكمان خود را محكم كشيد و تيري به آن مرد حسود انداخت. مرد حسود به زمين افتاد و مرد.
رابين هود هم از ترس دوستان آن مرد پا به فرار گذاشت. او كه مي دانست در صورت دستگيري توسط ماموران شاه كشته خواهد شد, از خانه متواري شده و از آن به بعد در جنگل زندگي مي كرد. او براي تهيه غذا به شكار آهو و ساير حيوانهاي وحشي مي پرداخت والبته سعي مي كرد در مسير حركت جنگلبانها ظاهر نشود.
TO BE CONTINUED ...
A website
... محمد
۱۳۸۴ تیر ۱۰, جمعه
چشم و همچشمي اسمش موفقيت نيس
وقتي ديپلم بودم و آماده ي کنکور دادن؛ يه رفيقي داشتيم که بچه ي ساده اي بود. درسش هم بد نبود. موقع تعيين رشته هر کسي بر اساس رتبه اي که آورده بود ۱۰۰ تا رشته انتخاب مي کرد. من بر اساس رتبه ام و علاقه ام رشته ي مورد علاقم رو انتخاب کردم.
اين رفيق ما خودشو به هر آب و آتيشي زد که شريف قبول بشه. از انواع سهميه ها بگير تا انتخاب رشته هايي که ابدا نمي دونست چي هستن! هر نوع راه قانوني و غير قانوني را در پيش گرفت. خلاصه نمي دونم چيکار کرد که بالاخره شريف رشته ي رياضي قبول شد.
بي نهايت خوشحال بود و از همون روزهاي اول قيافه ي رياضي داني مي گرفت و مي گفت بايد براي رفتن يکتنه به جنگ بزرگترين مسايل آماده بشم. از همون اول هم مي رفت و پيچيده ترين مساله ي رياضي رو مي خواست و روشون وقت ميذاشت.
بعد از ترم دوم رفتم خونه شون که ببينمش و يه کم از خاطرات دبيرستان بگيم و بخنديم. ديدم گرفتس. گفتم چيه قضيه. فهميدم که هر دو ترم مشروط شده و داره به شدت درس مي خونه که اخراج نشه. آخرش هم اخراج شد و ... و افتاد تو کار هنر و نقاشي رو ادامه داد.
به آب و آتيش زدن از روي چشم و همچشمي اسمش موفقيت نيس. اين جور موفقيتها; اول مصيبته! تازه وقتي گرد و خاکها مي خوابه طرف مياد به خودش مي بينه که هزاران مشکلاتي که به زندگيش اضافه شده و کوله باري از دروغ رو دوششه.
خودمون باشيم و به سمت آرزوهاي خودمون بريم. نه اينکه به سمت آرزوهاي ديگران براي پوز زني اونا!
... محمد
اين رفيق ما خودشو به هر آب و آتيشي زد که شريف قبول بشه. از انواع سهميه ها بگير تا انتخاب رشته هايي که ابدا نمي دونست چي هستن! هر نوع راه قانوني و غير قانوني را در پيش گرفت. خلاصه نمي دونم چيکار کرد که بالاخره شريف رشته ي رياضي قبول شد.
بي نهايت خوشحال بود و از همون روزهاي اول قيافه ي رياضي داني مي گرفت و مي گفت بايد براي رفتن يکتنه به جنگ بزرگترين مسايل آماده بشم. از همون اول هم مي رفت و پيچيده ترين مساله ي رياضي رو مي خواست و روشون وقت ميذاشت.
بعد از ترم دوم رفتم خونه شون که ببينمش و يه کم از خاطرات دبيرستان بگيم و بخنديم. ديدم گرفتس. گفتم چيه قضيه. فهميدم که هر دو ترم مشروط شده و داره به شدت درس مي خونه که اخراج نشه. آخرش هم اخراج شد و ... و افتاد تو کار هنر و نقاشي رو ادامه داد.
به آب و آتيش زدن از روي چشم و همچشمي اسمش موفقيت نيس. اين جور موفقيتها; اول مصيبته! تازه وقتي گرد و خاکها مي خوابه طرف مياد به خودش مي بينه که هزاران مشکلاتي که به زندگيش اضافه شده و کوله باري از دروغ رو دوششه.
خودمون باشيم و به سمت آرزوهاي خودمون بريم. نه اينکه به سمت آرزوهاي ديگران براي پوز زني اونا!
... محمد
اشتراک در:
پستها (Atom)