۱۳۸۲ آبان ۸, پنجشنبه

اسباب بازي

Joy of Fasting 4



كاونتري پات مور (1823-1896)



پسر بچه ي كوچكم، كه نگاهي انديشمند دارد

و رفتار و گفتارش شبيه به بزرگترهاست،

براي هفتمين بار دستورم را نديد گرفت،

و من امشب او را زدم

و با سخناني تند و بدون ِ بوسه به اطاقش روانه كردم.



آخ كه مادرش،

او كه از من شكيباتر بود،

چندي پيش درگذشت،

وگرنه او مانعم مي شد.



كمي گذشت،

سپس از بيم ِ آنكه مبادا از غصه ي اين قهر

خوابش نبـرده باشد،

به اطاقش رفتم و او را در خوابي سنگين يافتم.



پلكهايش كبود و مژگانش، از گريه ي تازه، مرطوب بود

و من با عذاب ِ وجدان

اشكشهايش را با بوسه از گونه هايش پاك كردم.

و اشكهاي تازه اي از گونه ام بر صورتش برجاي ماند،



زيرا ديدم روي ميز ِ كنار ِ دستش

نزديك ِ تخت،

يك جعبه تشتك ِ نوشابه،

چند سنگ ِ خوشگل،

بلوري صيقل خورده به امواج ِ دريا،

شش هفت گوش ماهي،

و دو سكه ي فرانسوي را

كنار ِ هم مزتب، چيده بود

تا قلب ِ كوچك و محزونش را با ديدن ِ آنها آرام كند.



و من آن شب به درگاه ِ خدا دعا كردم، گريستم و گفتم:

آه كه وقتي ما به خواب ِ مرگ فرو رويم

وقتي كه ديگر با گناهان ِ خويش ناخشنودش نمي كنيم،

بر بالين ِ ما خواهي آمد،

و به ياد خواهي آورد كه ما

با چه بازيچه هاي كودكانه اي دل خوش كرده بوديم،

و چه اندازه در فهم ِ فرمان هاي نيكوي تو ناتوان بوديم.



پس بي گمان

با مهري پدرانه اي نه كمتر از مهر ِ پدرانه ي من ِ خاكي،

قهرت را رها خواهي كرد و خواهي گفت:

بخاطر ِ بچگي تان، مي بخشمتان.



Coventry Patmore



... محمد

۱۳۸۲ آبان ۷, چهارشنبه

Joy of Fasting 3



مادر ترزا



مادر ترزا يه معلم بود كه فقط تو محله هاي ثروتمند ِ كلكته درس مي داد.



يه شب موقع ِ برگشت به خونه صداي كمكي مي شنوه. ميره گوشه ي خيابون و مي بينه يه زني داره مي ناله. فكر مي كنه اين كلك ِ جديد ِ گداهاس براي اينكه پول ِ بيشتري بگيرن.



بهش پول ميده اما اون زن بي اعتنا به اين دنيا بوده. ميره جلوتر و بهش ميگه نمي خواي ازم تشكر كني كه بهت اين همه پول دادم؟ ميبينه اون زن در حال ِ مرگه. بلندش ميكنه و اون شب رو تا ديروقت تموم ِ بيمارستاناي اطراف مي برش اما كسي اونو نمي پذيره و معالجه نمي كنه.



تا اينكه آخر شب اون زن توي بغل خانم ِ ترزا مي ميره. اين حادثه باعث ميشه اون خانم قول بده به خودش كه تا وقتي زندس، در حد ِ توانش نذاره كسي بدون اينكه مزه ي عشق و احترام رو چشيده باشه بميره. اونقدر تلاش مي كنه تا بتونه پول كسب كنه و تبا اين پولها ده ها بيمارستان ِ رايگان براي فقرا مي سازه.

خب اين يعني چي؟



يه ذره هم احتمال نمي دين يه خبري تو عالمه كه ما ازش غافليم و بجاي شنيدن ِ اون داريم گوشمون رو با خبرهاي سفر ِ فلاني به فلانجا و بزرگترين كيك ِ جهان و ... پر مي كنيم؟





”ما ده هزار روز واقعا زندگي مي كنيم يا يك روز رو ده هزار بار تكرار مي كنيم؟“

دكتر وين داير



چه اشكالي داره يه بار موقع ِ اومدن به خونه سر ِ راهمون بريم بيمارستان و يه ربع با يه بيمار ِ نوميد حرف بزنيم و بهش اميد بديم. فكر مي كني چقدر سلامتيش جلو مي افته؟ اين وسط هم يه چيزي به اون مي رسه و هم يه چيزي به ما.



... محمد

۱۳۸۲ آبان ۶, سه‌شنبه

Joy of Fasting 2



چگونه بابا نقاشي مي كرد؟



وقتي بابا كوچك بود نقاشي كردن رو خيلي «دوست داشت». جعبه اي مداد رنگي بر ميداشت و تمام ِ روز مشغول ِ كشيدن ِ نقاشي مي شد. خانه هاي كوچكي مي كشيد كه از دودكش ِ اونها دود بيرون مي اومد. كنار ِ هر خانه درختي بود كه روش پنج شيش تا پرنده ي كوچيك بودن. رنگ ِ همه ي خونه ها قرمز بود و شيرواني ها زرد و دودكشها سياه بود. دودي كه از اونا بيرون مي اومد آبي ِ روشن و صورتي بود. درختها هم هميشه آبي بودن و پرنده ها سبز(!). خورشيد زرد رنگ بود و ماه و ستاره ها هم تو روز معلوم بودن. خلاصه نقاشي بسيار قشنگي بود.



هر كي اون نقاشي رو مي ديد مي پرسيد: ”كجا درختاي آبي و پرندگان ِ سبز ديدي تا حالا؟“ باباي كوچك مي گفت: ”اونا رو هميشه تو نقاشيهام مي بينم.“



قبل از اينكه باباي كوچك مدرسه بره فكر مي كرد خيلي خوب نقاشي مي كشه ولي تو مدرسه همه برعكس فكر مي كردن. معلم نقاشي هر وقت نقاشي هاي اونو مي ديد اخمشو تو هم فرو مي كرد انگار ليمو ترش خورده باشه.



بعضي شاگردا دلشون براي باباي كوچيك مي سوخت و ميومدن تو كشيدن و رنگ آميزي كمكش مي كردن. اما معلم تا اين نقاشي رو مي ديد مي گفت: ”كي اينو برات كشيده؟“ باباي كوچك هم چون از جمعه ي پارسال عهد كرده بود كه ديگه دروغ نگه، مي گفت: ”خانم، ايوان پولياكوف كشيد برام.“ اونوقت كلي نصيحت مي شنيد و سر ِ جاش مي نشست و دوباره مي كشيد. معلم به بچه ها كمك مي كرد كه اون خط رو صاف كنن يا اونجا رو بيشتر رنگ بزنن اما هيچوقت چيزي به باباي كوچك نمي گفت و از او رد مي شد و سري تكون مي داد.



يه بار هم توي جلسه ي اوليا و مربيان معلم ِ نقاشي به والدين ِ باباي كوچك گفته بود كه فكر مي كنه چيزي از مانع ِ ذهن ِ اين بچه شده و ذهنش رو براي ديدن ِ دنياي واقعي بسته.



سالها گذشت و باباي كوچك نقاشي رو فراموش مرد و الان فقط مي تونه گربه بكشه. تا اينكه چند وقت ِ پيش يه نقاشي رو ديد كه تابلوهاش خيلي شبيه به نقاشي هاي بچگي هاي باباي كوچك بود. كلي هم ازش تعريف مي شد. وقتي ازش پرسيد كه چرا اينقدر بي ريخت نقاشي ميكشه اون نقاش گفت: «من چهره ي درختها و اسبها و پرندگان رو اينطور مي بينم!»



افسوس كه باباي كوچك هرگز به ذهنش خطور نكرده بود كه او هم چنين جوابي به معلم ِ نقاشي ِ خودش بده.



منبع: وقتي بابا كوچك بود

ISBN: 964-6194-07-9

نوشته: آلكساندر رسكين

... محمد

۱۳۸۲ آبان ۵, دوشنبه

Joy of Fasting 1





سلام بر همه دوستان



الان كه دارم اين سطور را مي نويسم باران زيبايي در حال ِ باريدن است، آن هم در اولين روز ِ ماه رمضان!



هميشه هنگام باريدن باران ياد اين جمله مي افتم (درست يادم نيست آن را كجا شنيده ام) خداوند در دو زمان دعاي بندگان را اجابت مي كند: يكي قبل از وقوع معجزه و ديگر هنگام بارش باران.



با نگاه كردن به اين باران ِ زيبا، يك آرزوي قلبي و نياز ِ شديد را در عمق ِ وجود خود احساس كردم. با تمام وجود مي خواهم مانند باران باشم. همينقدر لطيف .. بخشنده .. بي نياز .. با نشاط و پاك كننده. و باز ياد نيايش هاي فرانچسكو افتادم كه از خداوند به خاطر آفرينش زمين و خورشيد و ماه و ساير مظاهر طبيعي سپاس گزاري كرده است.*



به نظر من هر كدام از اين نعمت ها در كنار استفاده هاي مادي كه براي ما دارند، به گونه اي خلق شده اند كه پيام هاي خداوند را به زيبا ترين شكلي به ما مي رسانند. مثلا اگر منظور خداوند از آفرينش باران فقط تامين آب براي ساكنان زمين بود چرا آن را به اين شكل زيبا .. پر از نشاط .. طراوت و با موسيقي دلپذير از آسمان بر سر ما ريخته است. همينطور هم در مورد ِ ساير پديده هاي طبيعي كه نهايت ِ زيبايي و هنرمندي را در آفرينش آنها به خرج داده است.



به نظر من اين پديده ها بهترين منشا الهام هاي خداوند و تلطيف روح هستند هرچند شايد هرگزبه اسرار آنها پي نبريم:



كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ

كار ما شايد اين است

كه در افسون گل سرخ شناور

باشيم



سبز باشيد

سعيده غني پور

۱۳۸۲ آبان ۴, یکشنبه

در ايام مبارك رمضان، به اميد خدا تقريبا هر روز مطالب عرضه مي كنم.

... محمد

۱۳۸۲ مهر ۳۰, چهارشنبه

وسوسه

زماني در يك صومعه كشيشي وجود داشت كه در عرفان خيلي پيشرفت كرده بود.

و همه كشيش هاي ديگه به اون غبطه ميخوردند و ميگفتند كه ديگه هيچ وسوسه اي

نميتونه در اون اثر كنه.

وقتي اين حرف ها به گوش يكي از كشيش هاي خردمند صومعه رسيد،شاگردانش رو

دور خودش جمع كرد و گفت:مدتيه كه اين حرف كه ديگه براي اون كشيش وسوسه اي باقي

نمونده، همه جا پيچيده. عدم مبارزه روح رو تضعيف ميكنه.بيايد با هم براي كشيش دعا كنيم تا

خدا وسوسه ي نيرومندي به اون بده.و اگر تونست به اون وسوسه غلبه كنه،باز دعا كنيم و

وسوسه ي ديگه اي براش بخوايم...

و وقتي كه داره بر اون وسوسه ها غلبه ميكنه، دعا كنيم كه هيچ وقت نگه:

"خدايا اين شيطان رو از من دور كن."

بايد دعا كنيم كه در عوض بگه:"خدايا به من نيرو بده كه به پليدي ها غلبه كنم."

...

هدي



۱۳۸۲ مهر ۲۸, دوشنبه

انسان چقدر زمين مي خواهد؟

يكي بود و يكي نبود. يه روزي يه پادشاهي بود كه آدم ِ بسيار كنجكاوي بود. مي خواست بدونه اندازه ي حرص ِ آدم چقدره. مي خواست حد ِ آخر ِ طمع ِ آدمها رو ببينه.



تا اينكه يه روز تصميم گرفت آزمايشي بكنه. با درباريان راهي ِ اولين شهر ِ شمالي شد.



وقتي رسيد و خستگيش در رفت، با محافظان رفت ميدان ِ شهر و براي مردم سخنراني كرد و گفت: «اي ملت، امروز سخاوت ِ ملوكانه ام به شما تعلق گرفته است. شنيديم كه در اين شهر سه پهلوان هستند كه همه ي پهلوانهاي اطراف را زمينگير كرده اند. آن سه پيش بيايند.»



آن سه تعظيم كنان جلو آمدند. پادشاه گفت: «آفرين بر شما مردان ِ قدرتمند. شنيده ايم كه بسيار پر زوريد و همه ي مردم ِ كشور نام ِ سه پولاد بر شما نهاده اند.» آن سه تعظيم كردند و گفتند: «قدرت ِ ما پيشكشي ناچيز به دربار ِ شماست.» پادشاه خنده اي كرد و گفت: «مي خواهم پاداشي به شما بدهم. صبح ِ فردا، قبل از طلوع ِ آفتاب هركدام از شما بر سه دروازه ي شرقي و غربي و شمالي ِ شهر باشيد و با طلوع ِ آفتاب به جلو بدويد. هر كدام از شما را پرچمي مي دهم. تا هر كجا كه توانستيد بدويد و هر جا كه شد پرچم را بر زمين بزنيد و بازگرديد. اگر تا قبل از طلوع ِ خورشيد به دروازه ي شهر برسيد از روز ِ بعدش تمام ِ زمين ِ جلوي شهر تا محل ِ پرچم، زمين ِ شماست و شما مالك ِ آن خواهيد بود.»



آن سه بسيار ذوق كردند و كرنشي كردند و رفتند تا براي فردا خود را آماده كنند. توي راه پهلواني كه قرار بود بره سمت ِ شرق به بقيه گفت: «وقتي زمين ها رو بگيريم، ميشيم ثروتمندترين مردان ِ شهر. اونوقت زمينا رو اجاره ميديم و تا آخر ِ عمر مي خوريم و كيف مي كنيم.» پهلواني كه قرار بود بره غرب هم تأييد كرد، اما پهلوان ِ شمالرو با اين فكر مخالفت كرد و گفت: «آقايون توجه كنين كه اين فرصت ِ خوبيه كه تمام ِ مردم ِ شهر رو از دست ِ مالكان ِ زورگو خلاص كنيم. ها والا!» اما آن دو بهش خنديدن و گفتن: «آخه آدم ِ ساده، تو اين وانفسا هر كي به فكر ِ خودش بايد باشه. اگه نخوري مي خورنت عمو.»



هنوز مردم توي ميدان ِ شهر جمع بودن. پيرمرد ِ داناي شهر به نزد ِ پادشاه رفت و گفت: «قربان، بخشش ِ شما را ارج مي نهيم. اما دليل ِ اين سخاوت ِ بسيار ِ شما چيست؟» پادشاه خنده اي كرد و گفت: «اي پير ِ دانا، اين سه انسان فردا خواهند دويد و من فردا شب خواهم دانست يك انسان به چقدر زمين نياز داره؟ چند متر زمين سيرش مي كنه؟»



صبح شد و دويدن ِ آن سه در سه جهت ِ مختلف شروع شد. آنها هر كدام تا ظهر يك نفس دويدند. پهلوان ِ شرقي براي دم دم هاي ظهر تصميم گرفت پرچم را بكوبه و برگردده اما ديد كه اگر رودخانه ي پشت ِ آن كوه را هم رد كنه مي تونه با آبش تموم ِ اين زمين ها را سيراب كنه. پس با سرعت ِ بيشتر دويد تا به رودخانه برسه.

پهلوان ِ غربي هم مصمم شده بود كه باغ ِ ميوه ي آن دورتر رو تصاحب كنه. اما پهلوان ِ شمالي سر ِ ظهر كه شد با وجوديكه اگر بيشتر مي دويد به يك درياچه ي پر منفعت مي رسيد، اما حساب ِ برگشت را هم كرد و همانجا پرچم را كوبيد و برگشت.



ديگه عصر شده بود. پهلوان ِ شرقي كه از آن كوه رد شده بود و رودخانه را فتح كرده بود، ديد كه اگه ده دقيقه ي ديگه بدوه به شهر ِ ديگري مي رسه و مي تونه اون شهر و مالياتش رو به چنگ بياره. پس باز هم دويد. پهلوان ِ غربي هم بعد از فتح ِ باغ ِ ميوه، تصميم گرفت تا لب ِ ساحل ِ دريا كه يك ربع با آنجا فاصله داشت بدوه تا از آب ِ بيكران ِ دريا بتونه استفاده ي كشاورزي كنه.



پهلوان ِ شرقي وقتي كه ديد آفتاب در حال ِ غروبه، از فتح ِ آن شهر و مالياتش صرفنظر كرد و پرچم رو نيمه ي راه كوبيد و برگشت. با سرعتي دو برابر مي دويد. فقط مي دويد و دعا مي كرد كه خدايا من برسم به دروازه ي شهر. پهلوان غربي پرچم رو كنار ِ ساحل كوبيد و برگشت. سر ِ راه اسبي ديد. تمام ِ لباسش را كند و به صاحب ِ اسب داد و اسب را سوار شد تا تندتر بتازه. اين كلك بود اما خب حتما مي ارزيد!



موقع ِ غروب كه شد همه ي مردم بر دروازه هاي شهر جمع شده بودن. از دور مردي ديده مي شد كه از سمت ِ شمال مي آمد. همه او را تشويق مي كردند تا قوت بگيرد. اما از سمت ِ شرق و غرب خبري نبود. كم كم سايه اي از سمت ِ غرب هم پيدا شد. مردم براي او هم هورا كشيدن. اما ديدن كه او لخت ِ مادرزاد است و هوراي مردم به خنده هاي از ته ِ دل تبديل شد. پادشاه در ميان ِ خنده هاي مردم سري از تأسف تكان مي داد و چشم بر خاك ِ زمين دوخته بود.



اما بشنوين از پهلوان ِ شرقي كه با نهايت ِ سرعت مي دويد و زير ِ لب دعا مي كرد و نذر مي كرد. اشكش در آمده بود. با گريه مي دويد و به خودش فحش مي داد كه چرا زودتر برنگشته.



شب رسيد و مردم ِ شهر در ميدان جمع شده بودند و براي پهلوان ِ شمالي و غربي جشن گرفته بودند. پادشاه ضمن ِ تبريك به آن دو از آنها خواست سخني بگن. پهلوان ِ از غرب برگشته كه لباس ِ نويي پوشيده بود گفت: «من زمينهام رو كه تا ساحل ِ درياست اجاره خواهم داد و از اين به بعد شما براي من كار خواهيد كرد.» مردم براي اينكه او رو با خودشون مهربون بكنن براش يه عالمه هلهله كشيدن. ديگه كم كم چاپلوسي ها شروع شده بود.



نوبت ِ پهلوان ِ شمالي شد. او گفت: «والا ما اين همه زمينو كه نمي خوايم. اونو بين ِ همه ي مردم ِ شهر قسمت مي كنيم تا همه ي مردم ِ شهر تو زمين ِ خودشون زراعت كنن و همه از محصولش بهره ببرن. اينطوري خيلي زودتر كشتكاري ميشه و كارهاش هم همه باهم انجام ميدن. نهايتا به نفع ِ همه هم هست. به نفعه ما هم هست. خب براي همه هم يه درآمدي داره و ديگه از كار كردن براي اربابهاي خدانشناس همه راحت ميشيم.» همه هورا كشيدن و پهلوان رو روي سر بلند كردن. همين موقع بود كه پهلوان ِ غربي احساس ِ دردي شديد در قلبش كرد و افتاد و در دم جان داد.



نيمه شب بود كه خبر رسيد پهلوان ِ شرقي به دروازه رسيده. مردم و پادشاه به آن سمت رفتن. اما چيزي كه ديدن بدن ِ بيجان ِ پهلوان ِ شرقي بود كه روي شانه هاي چند دهاتي بود.



فردا صبح مردم جمع شدن براي تدفين آن دو پهلوان. پيرمرد ِ داناي شهر بعد از خواندن ِ فاتحه رو به پادشاه كرد و گفت: «سرورم، معلوم شد كه يك انسان چقدر زمين مي خواهد؟» پادشاه نگاهي به جنازه هاي بيجان ِ آن دو پهلوان در گورهايشان انداخت و گفت: «بله پيرمرد. هر انسان فقط به اندازه ي قدش زمين مي خواهد. نه بيشتر و نه كمتر.» پيرمرد نگاهي به آن دو پهلوان كرد و بعد به راه افتاد تا پرچهاي كوبيده شده توسط ِ آن دو را در آورد و به پادشاه بدهد.



... محمد

۱۳۸۲ مهر ۲۷, یکشنبه

ديروز دلم خيلي گرفته بود و توي شرايط بدي بودم. ولي مجبور بودم كس ديگه اي رو كه دلتنگ شده بود دلداري بدم.

دلتنگي اون به نظرم خيلي مسخره امد.بهش گفتم:دلت واسه ي چيز هاي بزرگتر بگيره دختر...اينا كه چيزي نيست...

اين حرف رو به اون گفتم ولي دقيقا همون چيزي بود كه خودم بايد

مي فهميدم.

گاهي وقتا يه ابرهاي تيره و تاري فضاي خونه رو ميگيره وادم اونقدر ناراحت ميشه كه ديگه صداي فرشته ها رو نميشنوه.

اما ميشه توي بدترين شرايط هم كمي اروم گرفت و به صداي فرشته ها گوش كرد.

فرشته هايي كه ميگن فردا يه روز ديگه است.فرشته هايي كه ميگن معجزه هاي كوچيك رو باور كن.

ميگن به قدرت خدا اعتماد كن.نه لفظي.يعني يه جور اعتمادي داشته باش كه توي بدترين شرايط هم خم به ابروت نياد.يه جوري كه بدوني اگه الان مشكلي داري نه سخت تر از مشكلات ديگران،نه اينكه فكر كني هيچ راه حلي براش نيست.

يه جور اعتمادي كه حتي توي بدترين شرايط هم به روي خدا لبخند بزني و بگي دوستت دارم خدا، ميدونم كه هميشه همراهمي و تنهام نمي زاري.



يه جايي خونده بودم كه "همه چيز به بهترين چيز تبديل ميشه.اگر چيزي خوب پيش نمي ره،به خاطر اينه كه هنوز به پايان اون نرسيده ايد."

خوب شايد فردا يا همين چند دقيقه ديگه همون پايان باشه.



وقتي باور كردم كه همه چيز به بهترين چيز تبديل ميشه،حتي خيلي زودتر از اونكه انتظارش رو داشته باشم همه ي مشكلها حل شد.

...

هدي

۱۳۸۲ مهر ۲۳, چهارشنبه

غذاي فكر

از الان، سه روز رو بدون ِ هيچ فكر ِ منفي و تحقيري نسبت به خودتون و ديگران بگذرونين. فكر نكنين كه نتيجه از لحاظ ِ تئوري چي خواهد شد. بيايد تو گود. تا كي مي خوايم اون دور بشينيم و «فكر» كنيم و بترسيم و كسانيكه تو گودن رو تشويق كنيم. نتيجه هايي هستن كه فقط با عمل بدست ميان. چرا از همين الان شروع نكنيم. مگه فردا ما كي هستيم؟ چيزي به غير از اوني كه الان هستيم؟!



بعد از سه روزه مي تونيم افطار كنيم و تا دلمون مي خواد فكر ِ بد بكنيم. اما روزه ي اين سه روز رو نشكنين. اگه هم چيزي پيش اومد و طبق ِ عادت به خودتون بد گفتين، اگه دروغ گفتين، اگه ديگري رو برتر از خودتون دونستين و ...، روزه رو از نو بگيرين اما به خاطر ِ اين اشتباه به خودتون بد نگين. يادمون باشه: گر خطايي رفت، رفت.



عشق بازي را تحمل بايد، اي دل پاي دار

گر ملالي بود، بود، ور خطايي رفت، رفت

حافظ



نتيجه عاليه. باور كنيم. تنها قانون براي اين روزه اينه كه در مواجهه با هر اتفاقي طوري برخورد كنيم كه انگار يه انسان ِ بهتر از خودمون هستيم. فكر كن: اون آدمه كه موفقه و ته ِ ذهنمون سالهاست حبس شده با اين مشكل چه جوري برخورد ميكنه. هموني كه اندام ِ موزونتري داره و لايقتره، اما خيلي به ما شبيهه!



اگه هم كسي اين روزه رو تكذيب كرد و مأيوسمون كرد:

در بيابان، گر به شوق ِ كعبه خواهي زد قدم

سرزنشها گر كند خار ِ مغيلان، «غم» مخور

حافظ



قبل از اينكه ما بيايم توي اين بدنهاي پر از سديم و گوگرد و كربن و اكسيژن و ...، دنيا صاحبي زنده داشت كه هنوز هم صاحبشه. دنيا خيلي باهوشتر و پيرتر از عقل ِ ماست. عقل ِ ما تازه چهار پنجهزار ساله شكل گرفته و داره بعنوان ِ بخشي از طبيعت كار مي كنه، اما دنيا حدودا 15 ميليارد سال عمر داره و سرد و گرمهاي زيادي چشيده و مي دونه چي چي به سر انجام مي رسه و چي چي آخر عاقبت نداره.



ديدين يه موقع هايي چقدر خدا ناز ميشه. چقدر نزديك ميشه! اون موقع ها ديدين همه جا زيباس! الان هم همه چيز همونجور زيباس اما ما اون آدم ِ اون لحظه نيستيم. اون موقع هايي كه همه چيز خيلي قشنگ ميشه و آفتاب قشنگه، اشتباهه كه فكر كنيم همه چيز بر وفق ِ مراد ِ ما شده. اون موقع وقتيه كه ما بر وفق ِ طبيعت شديم. بطور ِ معجزه آسايي فكر و خيالي توي سرمون نمي چرخه و آروميم.



فكر براي مردم شده مثل آدامس. هي ميچرخه و تحليل ميشه و هيچ وقت هم قورت داده نميشه و تموم نميشه. يه بانگ بزن بر هر چي فكره. آدامسهاي مغري رو تف كن. بذار مغزت گرسنه بشه. ديگه آدامس نجو. وقتي گرسنگي فكري اومد سراغت، مغرت رو ببر سر ِ يه كتاب ِ خوب. يه مقاله ي علمي ِ بدرد بخور. يه سايت ِ علمي يا هنري ِ معتبر و بذار مغرت چيزاي خوب بخوره. بذر ِ خوب بكار تو سرت. بذار بي بنيگي هاش برطرف شه.



مولانا ميگه كه فكرهايي كه ما از صبح تا شب مي كنيم مثل ِ تخمه خوردن مي مونه. درد ِ ما اين نيس كه شاد نيستيم يا اينكه مشكلات سر ِ راهه و ... . درد ِ اصلي اينه كه فكرمون رو با تخمه هايي مثل برنامه هاي بي خاصيت ِ تلويزيون و ماهواره، سايتهاي بي ارزش، كتابها و موسيقي هاي ناكوك پر مي كنيم و ديگه «گرسنه» نيستيم. انشتين ميگه: «مردم فكر مي كنن بزرگترين نعمت سيري است، اما من گرسنگي روح را بزرگترين نعمت مي دانم.»



پس ز بي جوعي ست، وز تخمه ي مدام

اين ملالت، ني ز تكرار ِ كـــــــــــــــــــــلام

مولانا



...محمد

۱۳۸۲ مهر ۱۹, شنبه

خواب بيداري برتر است

خواب ديدن كمك ِ خيلي خوبيه. آدما مي تونن نقاط ضعف ِ فكرشون رو از توي خوابهاشون متوجه شن. خواب رو نمي شه به دو دسته ي خوب و بد تقسيم كرد. همه ي خوابها عالين. حتا ترسناكترينشون.



خوابها راهنماي ما هستن براي بيداري. خوابي كه آدم مي بينه براي اين نيست كه مو به مو در بيداري رخ بده. خواب يه رمزه كه اگه يه ذره فكر كنيم مي تونيم به راحتي نقطه ضعفمون رو و هشداري كه برامون فرستادن رو توش تشخيص بديم.



يه موقعي بود كه تحت ِ فشار ِ فكري بودم. يه شب خواب بسيار ترسناكي ديدم. خواب ِ يه آتشفشان. وقتي از خواب پريدم احساس مي كردم آروم شدم. انگار گازي از توي سرم در رفته باشه، آروم شده بودم.



يه موقع بود حالتي داشتم كه تا خطر ِ افتادن توي يه حچل خيلي جدي نمي شد، اونو جدي نمي گرفتم. بايد به اتفاق رخ مي داد و پيشرفت مي كرد و بحراني مي شد، بعدش من اقدام مي كردم كه مانع بشم. مثل خلباني كه يه متر مونده به زمين هواپيما رو نجات ميده. يه شب همون وقتها خواب ديدم يه جا آتيش گرفت و من به دود نگاه مي كنم و مي گم خودش خاموش ميشه. فكر مي كردم اگه براي همچين آتيش ِ كوچكي بدو بدو برم آب بيارم همه مسخرم مي كنن. نرفتم و با پا خاموشش مي كردم. تا اينكه آتيش منو تو دام انداخت و سوختم. از خواب پريدم و ترسيده بودم. اما كمي كه هيجاناتم كنار رفت حس كردم چه پيام ِ درستي برام فرستادن. نقطه ي ضعفي كه توي فكرم بود. اين تئاتري كه توي خواب ديدم چيزي به من گفته بود.



يه بار فكر مي كردم همه بايد مثل ِ من فكر كنن و از تونل ِ عذاب رد بشن. به همين خاطر هر كس كه كمتر از من درد كشيده بود رو بچه مي دونستم. و گاهي با حرفام و بي محلي هام اذيت مي شدن. يه شب خواب ديدم چند تا بچه گربه ي كوچولوي كوچولوي دارم. موهاي گردن ِ يكيشون ناصاف بود. مي خواستم صافش كنم. اما تا انگشتام رو روي مو كشيدم تمام پوست ِ سر ِ اون بچه گربه در اومد. بيدار كه شدم و هگريه ام كه قطع شد فهميدم اين پيام مهمي بوده. گاهي يه حرف ِ ساده ممكنه دوستي رو عذاب بده. هرچند كه نيت خير باشه. پس بايد مواظب رفتار بود و با ديگران مثل ِ خودشون رفتار كرد. تصميم گرفتم اين نقطه ضعفم رو جبران كنم.



يه شب كه كمك ِ خوبي به كسي كرده بودم، شبش خواب ديدم شدم يه گنجشك ِ زير ِ بارون خيس شده!



خوابها اتفاقهاي حتمي آينده نيستن. پيامهاي اصلاحين كه براي ما فرستاده ميشن. براي اين نيستن كه ما رو قبل از وقوع حادثه اي مطلع كنن. نه. خدا قصد ِ ترسوندن ِ ما رو نداره. خدا به غير از اصلاح به هيچ چيز ِ ديگه اي مي انديشه. خواب برادر ِ مرگه. اگه مرگ ِ يه بيداري بزرگ باشه پس خواب يه بيداري ِ كوچيكتره. چه بسا الهامهايي كه توي خواب به دانشمندا شده.



خواب كليديه كه به قفل ِ بازنشده ي يكي از مسأله هاي حل نشده يا يكي از مهمترين طرز فكرهاي غلط ِ آدم مي خوره.



... محمد